نتیجه ها: حکایتی |
| موضوع / نویسنده | برچسب ها |
| ارزش واقعی انسان به چیست؟ حکایتی از علامه جعفری - معصومه
| جعفری,
علامه,
از,
حکایتی,
چیست؟,
به,
انسان,
واقعی,
ارزش,
|
@ba9@
علامه محمد تقی جعفری میگفتند:
برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده
بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر
بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم.
مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش
بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن
است؛ اما معیار ارزش انسانها در چیست.
هر کدام از جامعهشناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی
ارایه دادند.
هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم : اگر میخواهید
بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه...
|
| وصال دوست ـ حکایتی شیرین درباره منجی موعود عجل الله فرجه - فهیمه
| فرجه,
الله,
عجل,
موعود,
منجی,
درباره,
شیرین,
حکایتی,
دوست,
وصال,
|
@ba1@
بشر بن سليمان برده فروش كه از فرزند زادگان ابو ايوب
انصارى، صحابى شريف پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) -
يكى از شيعيان امام هادى (عليه السلام) و امام حسن عسكرى
(عليه السلام) بوده، و در سامرا نيز همسايه حضرت (عليه
السلام) بوده است - مى گويد:
كافور، غلام امام هادى (عليه السلام)، نزد من آمد و گفت:
((مولاى مان امام هادى (عليه السلام) تو را مى خواند.))
من نزد حضرت (عليه السلام) شرفياب شدم، هنگامى كه در مقابل
ايشان نشستم، فرمود: ((اى بشر! تو از فرزندان آن گروهى هستى
كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را يارى دادند، و
اين دوستى در شما هيچ گاه از بين نخواهد رفت، و نسل به نسل...
|
| حکایتی از خيانت انسان - کمیل
| انسان,
خيانت,
از,
حکایتی,
|
@ba9@
يكى از خلفاء غلامى داشت كه سخت مورد توجه و علاقه خليفه
بود و خليفه او را بسيار دوست داشت .
روزى ناگهان غلام بيمار شد و روز به روز بيمارى اش شدت
بيشترى پيدا كرد، خليفه پزشكان را از سراسر كشور به
پايتخت دعوت كرد تا غلام را معالجه كنند.
پزشكان آمدند و غلام را معاينه كردند و داروهاى مختلفى را
به وى خورانيدند، اما غلام بهبود نيافت . روزى طبيبى به
بالين غلام رفت و او را معاينه كرد و حدس زد كه بيمارى او
بايد منشاء روحى و روانى داشته باشد. بنابر اين اطاق را
خلوت كرد و از غلام پرسيد: چه حادثه اى اتفاق افتاده كه تو
را به اين روز انداخته است .
غلام چند لحظه فكر كرد و عاقبت لب به سخن گشود و گفت : چند...
|
| وظيفه بندگى ـ حکایتی شیرین - کمیل
| شیرین,
حکایتی,
بندگى,
وظيفه,
|
@ba8@
عابدى در بنى اسرائيل از مردم كناره گيرى كرد و مدّت
هفتاد سال مشغول عبادت شد.
خداى عليم ملكى را نزد او فرستاد و فرمود: عبادات تو قبول
نمى شوند و خودت را دچار مشقّت منماى و جِد و جَهد مكن !!
عابد در جواب گفت : چون آنچه به من واجب است عبوديّت و
بندگى مى باشد. لذا بايد وظيفه خود را هميشه انجام دهم .
ولى قبول شدن و قبول نشدن موكول به معبود من است !
وقتى آن مَلك مراجعت نمود، خداوند متعال فرمود: عابد چه
گفت ؟ مَلك گفت : پروردگارا تو عالمترى كه او چنان و چنين
گفت .
خداى سبحان فرمود: نزد آن عابد برو و بگو: ما طاعات تو را
به خاطر اين نيّت ثابتى كه دارى قبول كرديم .(5) بله ، وظيفه...
|