نتیجه ها: حکایت |
| موضوع / نویسنده | برچسب ها |
| خشوع واقعی را در یک حکایت واقعی ببینید - کمیل
| ببینید,
حکایت,
یک,
در,
را,
واقعی,
خشوع,
|
@ba9@
خشوع
در زمان خليفه عباسى رسم بود فراش باشى بايد از سحر كه
تاريك است جاروب بكند و تا هنوز هوا تاريك است بيرون
برود.
روزى اين فراش باشى كه يك موى سفيد در سر و صورتش نبوده
است مشغول جاروب كردن مى شود مقدارى طول مى كشد بدون
التفاتش از مطبخ خواست بيرون بيايد براى جاروب كشيدن ديد
هوا روشن شده جراءت نكرد پايش را از مطبخ بيرون بگذارد از
ترس خليفه بالاءخره در مطبخ همانجا ماند.
نوشته اند كه اين بيچاره فراشباشى هر چه كرد راهى براى
فرار پيدا نكرد رفت در دودكش مطبخ تا شب بشود از دوباره
جاروب كند و بيرون برود كه تقريبا بيست و چهار ساعت كمتر
شد هر چه دود و آتش آمد به همه ساخت . فردايش اذان صبح...
|
| حکایت : از سكه هاى طلا آتش مى ريزد - کمیل
| ريزد,
مى,
آتش,
طلا,
هاى,
سكه,
از,
حکایت,
|
@ba8@
چند سال قبل يك نفر از بزرگان و خوانين شيراز را ديدم كه
متصل انگشت خود را در دهان مى نهاد و مانند كسى كه آتش او
را سوزانيده باشد و بخواهد سوزش انگشت را از آب دهان
تسكين بدهد.
از او پرسيدم سبب اين كار چيست ؟ چون خلوت گشت گفت مرا
قضيه ايست عجيب زيرا برادرى داشتم بسيار ثروتمند و پول
دوست و پول پرست و براى او وارثى نبود غير از من ، پس در
موقع مرگ بمن وصيت نمود كيسه كه پر از پول و طلا دارم .
چون تو همه ثروت مرا مى گيرى اين كيسه را با من دفن نما. پس
برادرم كه مُرد با خود گفتم من هم بوصيت برادرم رفتار مى
نمايم پس از دفن برادرم خود را به قبر رسانيده و كيسه ليره...
|
| حکایت جذاب گوزن و علاقه به خوردن مار - کمیل
| مار,
خوردن,
به,
علاقه,
گوزن,
جذاب,
حکایت,
|
@ba9@
رحم خدا
در كتاب حيوة الحيوان نوشته شده است كه گوزن عاشق مار
است و از خوردن گوشت مار لذت مى برد. گاهى در روزهاى گرم
تابستان گوزن آنقدر مى دود تا به مارى برسد.
آنگاه مار را گرفته و از دمش شروع به خوردن مى كند. هوا گرم
است . گوزن هم دويده و عرق كرده و عطش پيدا نموده است و
گوشت مار هم گرم است در نتيجه گوزن به شدت تشنه مى شود و
خودش را به آب مى رساند.
خداوند به طور تكوينى به گوزن ها الهام كرده است كه اگر در
اين هنگام آب بنوشند سمِّ مار كه در بدن آنهاست رقيق شده و
آنها را به كشتن مى دهد. بنابر اين با اينكه تشنگى او را به
سختى آزار مى دهد. از نوشيدن آب خود دارى مى كند. ولى از...
|
| حکایت مرد راهزن و شغال ها - کمیل
| ها,
شغال,
راهزن,
مرد,
حکایت,
|
@ba9@
الهام الهى
محدّث نورى در كتاب كلمه طيّبه نوشته است : در زمان پدرم
، سيّد بزرگوارى از طالقان به رشت رفته و در آنجا ساكن شده
بود.
وقتى كه او دويست اشرفى طلا جمع آورى كرد تصميم گرفت به
قريه نور رفته و خود را به پدر برساند.
در بين راه مردى كه سوار بر اسب بود و تفنگ و شمشير داشت به
او رسيد و احوال او را پرسيد، سيد كه مردى ساده دل بود گفت
: دويست اشرفى طلا پس انداز كردم و اينك به قريه نور مى روم
.
مرد گفت : اتفاقا من هم به نور مى روم و اگر موافقت كنى با
هم سفر نمائيم . سيد قبول كرد و همراه اسب سوار به راه
افتاد تا اينكه لب دريا به چند ماهيگير رسيدند
ماهيگيرها، از آنها دعوت كردند كه بنشينند و با آنان چايى...
|
| معناى تقوای چیست؟ ـ حکایت - کمیل
| حکایت,
چیست؟,
تقوای,
معناى,
|
@ba9@
از حضرت على (ع) جويا شدند: معناى تقوا و پرهيزگارى چيست ؟
حضرت فرمود: كسى را مى توان با تقوا گفت : كه مثلا اگر
كلّيه اعمال و رفتارهاى او را در ميان يك طَبَق بگذارند و
بدون اينكه سرپوشى روى آن طَبَق انداخته باشند آن را در
اطراف جهان بگردانند او عملى انجام نداده باشد كه باعث
شرمندگى وى گردد و بدين علّت لازم شود كه آن را پنهان
نمايد.(8) و نيز آن بزرگوار مى فرمايد:
تقوا آن است كه انسان اصرار بر معصيت را ترك نمايد و به
وسيله عبادت هم مغرور نشود.
يك چنين تقوا بشر را از آتش جهنم نگاه مى دارد و به بهشت مى
رساند.
آخرين درجه تقوا بيزار شدن از هر چيزى است كه غير ذات مقدس...
|
| حکایت : نمونه اى از عبد و عبادت - کمیل
| عبادت,
عبد,
از,
اى,
نمونه,
حکایت,
|
@ba9@
يكى از مردمان نيكوكار به بازار رفت كه غلام بنده اى
بخرد. غلام زر خريدى را به او عرضه كردند، به آن غلام گفت :
نام تو چيست ؟
گفت : فلان ، خريدار گفت : چه كاره اى ؟ غلام گفت فلان ، شخص
خريدار به برده فروش گفت : من اين غلام را نمى خواهم ، غلام
ديگرى بياور. هنگاميكه غلام ديگرى آورد آن شخص خريدار به
آن غلام گفت : نام تو چيست ؟
غلام گفت : هر نامى كه تو بگذارى . مولا گفت : خوراك تو چيست
؟ غلام گفت : آنچه تو عطا كنى . مولا گفت : چه نوع لباسى مى
پوشى ؟ غلام گفت هر لباسى كه تو به من بپوشانى .
مولا گفت : چه كاره هستى ؟ غلام گفت : هر دستورى كه تو
بفرمائى . مولا گفت : چه چيز را اختيار مى نمائى ؟ غلام گفت...
|
| حکایت ورود به بهشت به خاطر داشتن تنها یک عمل - کمیل
| عمل,
یک,
تنها,
داشتن,
خاطر,
بهشت,
به,
ورود,
حکایت,
|
@ba9@
روز قيامت مردى را مى آورند كه وقتى متوجّه اوضاع و
احوال خود مى شود، مى بيند اصلا حسنه اى ندارد!
ندا مى شود! اى فلان بوسيله عمل خود داخل بهشت شو!
او مى گويد: بار خدايا با كدام عمل !؟
خطاب مى رسد: در فلان شب كه خواب بودى و از اين پهلو به آن
پهلو مى غلطيدى ، گفتى : يا اللّه و سپس فورا خوابت برد. تو
اين موضوع را فراموش كردى اما من كه خُمار نبودم و خواب در
وجودم راه ندارد اين سخن تو را فراموش نكردم كه مرا صدا
زدى .
@cr1@ تفسير آسان : ج 1، ص 19، نقل از غرائب القرآن ، شرح حمد.
|
| حکایت باز شدن زبان جوان به هنگام احتضار - کمیل
| احتضار,
هنگام,
به,
جوان,
زبان,
شدن,
باز,
حکایت,
|
@ba9@
جوانى را اجل در گرفت و زبانش از گفتند: لااله الااللّه
بَند آمد. نزد پيغمبر خدا (ص) آمدند و جريان را گفتند: آن
حضرت برخواست و نزد آن جوان رفت .
پيغمبر خدا (ص) گفتن شهادتين را بر آن جوان عرضه كرد، ولى
زبان او باز نشد. رسول خدا (ص) فرمود: آيا اين جوان نماز نمى
خوانده و روزه نمى گرفته است !؟
گفتند: بله نماز مى خواند و روزه مى گرفت .
حضرت فرمود: آيا مادرش وى را عاق نموده ؟
گفتند: بله .
حضرت فرمود: مادرش را حاضر كنيد! رفتند و پيرزنى را آوردند
كه يك چشم وى نابينا بود.
پيامبر خدا (ص) به پير زن فرمود: پسرت را عفو كن .
گفت : عفو نمى كنم چون لطمه بصورتم زده و چشم مرا از كاسه...
|
| حکایت شفای مجتهد با چادر حضرت زینب (س) ـ استاد فاطمی نیا - فاطمه
| علیه,
الله,
سلام,
زینب,
حضرت,
چادر,
با,
مجتهد,
یک,
شفای,
حکایت,
|
@ba9@

ماجرای شفای یک مجتهد با چادر حضرت زینب علیها سلام
@dll1@
|
| حکایت باران ـ بهجت العلماء بحرانی - مجتهدی
| بحرانی,
العلماء,
بهجت,
باران,
حکایت,
|
@ba9@

مرحوم بهجت العلمای بحرانی از علمای بنام کازرون در چند
مقطع مختلف که کازرون دچار خشکسالی گردیده ، به درخواست
مردم نماز و دعای باران را به جا آورده که دو نماز ایشان
که در همان موقع منجر به باران گردیده بسیار معروف است.
اما بزرگان و کهن سالان حاضر تنها یکی از آن نمازها را
عینا به خاطر دارند و نماز دیگر به لحاظ گذشت سالیان تنها
سینه به سینه نقل کلی گردیده.
اما نماز باران ایشان را که هنوز پیرمردان و پیرزنانی که
بیش از 70 سال سن دارند آن را به خاطر می آورند، مربوط به
بیش از 65 سال پیش و زمانی است که نزول رحمت الهی به تاخیر...
|
| سرگذشت امام زادگان ـ حکایت از پدر علامه حسن زاده آملی - طاهر
| آملی,
زاده,
حسن,
علامه,
پدر,
از,
حکایت,
زادگان,
امام,
سرگذشت,
|
@ba1@
سرگذشت امامزادگان در خاطره ای از پدر بزرگوار حضرت
علامه حسن زاده آملی حفظه الله از زبان مبارک ایشان و در
بیانات عرشی ایشان.
بنده خردسال بودم ، مدرسه می رفتم، ابتدائی کلاس دو،سه،
چهار،اینجوری ها ، بچه بودم یک وقتی مرحوم پدرم وقت مدرسه
شده، آمد در محل ییلاقی مان «ایرا» که ما راببرد برای ثبت
نام و کلاس و اینها، آن وقت جاده مال رو بود، و پیاده سه
شب، چهارشب در راه خوابیدن، بنده دیگر به حکم بچه خردسال
از مرحوم پدرم سوال کردم که پدرجان، این بزرگواران، این
امامزاده ها که در این راه مشاهده می کنیم داخل دره ها و
غار و گردنه ها و اینجاها چه جوری زندگی می کردند؟ چرا در...
|
| حکایت نفرین ملّا و مرد شراب فروش - یاهو
| فروش,
شراب,
مرد,
ملّا,
نفرین,
حکایت,
|
@ba8@
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی
ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم
سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا
خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای
آسمانی بر این رستوران نازل!. یک ماه از فعالیت رستوران
نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به
خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست
حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به
مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند
چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی
مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه...
|
| حکایت از عبدالله بن عوف ـ مداومت بر آیة الکرسی - عارفه
| الکرسی,
آیة,
عوف,
حکایت,
|
پاداش کسی که آیة الکرسی را زیاد می خواند
عبدالله ابن عوف گفته است :
شبی در خواب دیدم که قیامت شده بود . من را آوردند و حساب
مرا به آسانی بررسی کردند .
آنگاه مرا به بهشت بردند و کاخ های زیادی به من نشان دادند
که من از زیبایی آنها تعجب کردم .
به من گفتند درهای این کاخ ها را بشمار من هم شمردم 50 در
بود . بعد گفتند خانه هایش بشمار شمردم تعداد آنها 175 خانه
بود.
به من گفتند این خانه ها مال توست . آنقدر خوشحال شدم که از
خواب پریدم و خدا را شکر کردم .
صبح نزد ابن سیرین رفتم و خواب را برایش تعریف کردم . ابن
سیرین گفت : معلوم است که تو آیة الکرسی زیاد می خوانی .
|
| مجموعه حکایت های آموزنده اخلاقی - لقمان
| اخلاقی,
حکایت,
|
@ba9@
به لطف خدای هدایتگر نفوس و آن مهربان لایزال و برای
تربیت نفس خودم و احترام به شما بزرگواران با سلامت و
ایمان در این تاپیک آنچه که حکایت و داستان و سرگذشت
خواندنی و مفید برخوردم را جمع می نمایم تا مجموعه ای
سلیم و کاربردی برای خودم و دوستان دیگر فراهم باشد
البته هر یک از دوستان عزیز در این تاپیک خواست می تواند
مطالب مرتبط را بیفزاید
به امید ظهو حضرت مولا در دلها و در دنیا و عجل اللهم
لولیک الفرج
|
| حکایتی خواندنی در توفیق توبه ـ شهید دستغیب - یک بنده خدا
| دستغیب,
توبه,
حکایت,
|
@ba9@
جناب آقا ميرزا ابوالقاسم مزبور از مرحوم اعتماد
الواعظين تهرانى - عليه الرحمه -نقل نمود که فرمود در سالى
که نان در تهران به سختى دست مىآمد، روزى ميرغضب باشى
ناصرالدين شاه به طاق آب انبارى مىرسد و صداى ناله سگ
هايى را مىشنود،پس از تحقيق مىبيند سگى زاييده و بچه
هايش به او چسبيده و چون در اثر بى خوراکى شير ندارد، بچه
هايش ناله و فرياد مىکنند.
ميرغضب باشى سخت متأثر مىشود، از دکان نانوايي که در
نزديکى آن محل بود، مقدارى نان مىخرد و
جلويش مىاندازد و همانجا مىايستد تا سگ مىخورد و
بالاخره شير مىآورد و بچه هايش آرام مىگيرند.
...
|