خوش آمدید مهمان گرامی! (وروددرخواست عضویت)
لا اله الا الله الحلیم الکریم لااله الا الله العلی العظیم
سبحان الله رب السماوات السبع و رب الارضین السبع
و ما فیهن و ما بینهن و رب العرش العظیم و الحمدلله رب العالمین
كاربر گرامی : جهت دسترسی سریع به امكانات انجمن ، بخش دانلود و گالری از تابلوی زیر استفاده فرمائید
logo
 

 


ارسال مطلب 
 
امتیاز این مطلب
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مجالس شیخ جعفر شوشتری ـ مجموعه سخنرانی
۱۳۹۰-۱-۲۷
مطلب: #1
مجالس شیخ جعفر شوشتری ـ مجموعه سخنرانی
بسم الله الرحمن الرحیم

مجالس شوشترى ((سخنرانى هاى مرحوم آيه الله حاج شيخ جعفر شوشترى (رحمه الله ) در ماه محرم الحرام شامل چهارده مجلس ))

سخن ناشر
كتابى كه پيش رو داريد 37 مجلس از سخنرانيهاى شورانگيز علامه جعفر بن حسين بن شوشترى معروف به ((شيخ جعفر شوشترى )) است .
اين كتاب شامل دو بخش است كه بخش اول آن چهارده مجلس مربوط به سخنرانيهاى ايشان در ماه محرم و بخش دوم آن 23 مجلس سخنرانى هاى ايشان در ماه مبارك رمضان مى باشد.
علامه شوشترى يكى از فقها و وعاظ نامى عصر قاجاريه است كه در وعظ يد طولائى داشته و در زهد و عبادت كم نظير بوده است .
اين فقيه نامى و خطيب توانا در سال 1320 ه .ق در شهر شوشتر ديده به جهان گشود و پس از سپرى كردن دوران صباوت و گذراندن دروس متداول مقدمات و ادبيات به نجف اشرف عزيمت و در آنجا با علامه شيخ محمد حسن آل ياسين آشنا شد و سالها از محضر بزرگان و علماى برجسته حوزه نجف تلمذ نمودند، كه از جمله آنها مى توان ((صاحب فصول )) ((صاحب ضوابط))، ((صاحب جواهر)) و شيخ مرتضى انصارى ((صاحب رسائل و مكاسب ))، و شريف العلماء مازندرانى نام برد.
اين محقق توانا اولين شخصى بود كه امامت جماعت مسجد سپهسالار تهران را به عهده گرفت .
محدث كبير مرحوم حاج شيخ عباس قمى درباره علامه شوشترى مى نويسند: ((...جلالت شاءنش زياده از آن است كه ذكر شود. كسى كه مراجعه كند به كتاب ((منهج الرشاد)) آن بزرگوار، خواهد دانست كه در چه درجه بوده از وعظ و تذكير مردم از تحقيقات شريفه و اطلاع بر دقايق و اشارات در مصائب و آثار اطائب چنانكه خبر مى دهد از اين مصنفات مشهوره او در اين فن )).
شيخ ما محدث نورى نورالله مرقده در ((دارالسلام )) خواب شريفى از ايشان نقل كرده پس از آنكه مدح بليغى از آن جناب نموده و فرموده است كه زينت داد ارض غرى را به وجود مبارك خود در اين سال ...(1).
مرحوم شوشترى هنگامى كه از زيارت مشهد مقدس بر مى گشتند در قريه كرند واقع در مسير كرمانشاه نداى حق را لبيك و به لقاء الله پيوست و پيكر مطهرش به نجف اشرف منتقل و در سال 1303 ه .ق به خاك سپرده شد.
در پايان از دوست عزيز جناب آقاى صادق حسن زاده كه در تنظيم و ويرايش اين كتاب ما را يارى كردند سپاسگزارى نموده از خداوند منان توفيق ايشان را مسئلت مى نمائيم .
تاءليفاتى كه از مصنف به جا مانده است عبارتند از:
1- ((منهج الرشاد)) رساله عمليه و فقهى مصنف است .
2- ((الخصائص الحسينيه )).
3- ((اصول الدين )) يا ((الحدائق فى اصول الدين )).
4- ((فوائد المشاهد)).
5- ((مجالس المواعظ)) يا ((چهارده مجلس )) كه ((مجالس البكا)) نيز نام برده شده است كه اينك تقديم عموم علاقه مندان به معارف اسلامى مى گردد.
و من الله التوفيق
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 8 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, روح الله, عارفه, فاطمه, قهرمانی, لیلا, هاشمی, پارسا
۱۳۹۰-۱-۲۷
مطلب: #2
مجلس اول
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم انى امجدك و لاغايه لمجدك . لا احصى ثناء عليك ، انت كما اثنيت على نفسك . توحدت بالعظمه و العلاء و تفردت بالجود و الكبرياء. توهت فى كبرياء هيبتك دقائق الاوهام و انحسرت دون النظر اليك خطائف ابصار الانام . نحمدك على جزيل الانعام . و نشكرك على جميل الاكرام . و نصلى و نسلم على نبيك نبى الرحمه و امام الائمه ، المنتجب من طينه الكرم و سلاله المجد الاقدم ، و على اهل بيته ينابيع الحكم و عصم الامم ، و الساده الاتقياء و القاده الاصفياء، مادامت الخضراء على الغبراء، و استنارت الغبراء من الخضراء
اما بعد؛ امروز كه اينجا نشسته ايد، هر كس ملاحظه حال دل خود كند. اگر مى بينى هيچ نگفته و نشنيده دلت گرفته است ، و گريه بر تو مستولى شده ، و چنين حالتى در خود ملاحظه كردى ، بشارت باد ترا كه علامت ايمان است .
اى برادران ، بيائيد با خودمان راست بگوئيم ، كه از روزى كه مكلف شده ايم ، و اظهار مى كنيم توحيد خدا را، و اعتقاد به نبوت نبى و امامت ائمه (عليهم السلام ) را، تا به حال همه اينها را از روى لفظى گوئيم و حقيقتى از اينها در ما ظاهر نشده است ، تمام بى حقيقت است و چه بسيار معلوم است كه جسد بى روح ، و پوست بى مغز، و ظاهر بى باطن ، ثمرى ندارد. بلى ، به ندرت حقيقتى يافت مى شود، و علامت او اين حزن و اندوه است . و اين يكى از نشانه هاست ، كه اگر چنين هستى ، معلوم است كه مرتبه معجونيت ولايت را دارى و داخل در فقره شيعتنا قد خلقوا من فاضل طينتنا و عجنوا بنور ولايتنا(2) [شيعيان ما از باقيمانده طينت ما خلق شده اند و به نور ولايت ما عجين گشته اند] هستى . دلت راهى به ايشان دارد؛ چرا كه امروز روز اول حزن ايشان است .
بارى ، اين فقره را من باب اشاره و تنبيه ذكر كرديم ، برويم بر سر مطلب ؛ اين ايام ، ايام مصيبت است ؛ نه يك مصيبت ، بلكه ايام چند مصيبت است :
يكى مصيبت اسلام است ، كه اسلام در اين ايام غريب شده است . علاوه بر غريبى ، ضعيف هم شده است . منكرين اسلام بر او غالب شده اند. يكى به جهت غلبه فرق كفر از قبيل فرنگيان بر اسلام ؛ و يكى به جهت ميل خلق به سوى ايشان كه قواعد آنها را پسنديده اند، اسلام مضمحل شده ؛ لكن اين قواعد از براى اسلام ميمنت نكرد، و يمنى نداشت . از آن روز تا به حال مسلمين مقهور و مغلوب شده اند.
شنيدم كه در زمان قبل - تقريبا هشتاد يا صد سال پيش - نابينائى بوده است كه از همه فرنگيها متشخص تر و مرد داناى دنيا بوده است . ايرانيها از او خواهش نمودند كه قواعد جنگ فرنگيان را به ايشان تعليم كند. در جواب گفته بود كه ما مضايقه نداريم ، ولى محذورى در اين امر هست و آن اين است كه علاوه بر آنكه قاعده ما را تعليم نخواهيد گرفت ، شمشير كج تان و سوارى ميدانتان هم از دست شما مى رود. بارى ، امر دين هم از اين قبيل شده است .
مصيبت ديگر، مصيبت تدين ماهاست ؛ كه در فقرات ماءثور است : اللهم لاتجعل مصيبتنا فى ديننا
اگر اندكى تاءمل كنى ، مى يابى كه در تدين ماها مصيبت بهم رسيده ، و گويا اين دعا در حق ما مستجاب نشده است . از چند جهت و چند راه :
يكى در اين راه ملاحظه كن كه ادعا مى كنى بندگى خدا را، و امت بودن خاتم انبيا را، و ولايت هدى را. بينك و بين الله ، نظر كن كه با خدا چه رابطه دارى ؟ و چه ربطى پيدا كرده اى با پيغمبر (صلى الله عليه و آله )؟ و چه مناسبت دارى با امامت ؟ چه در افعال ، و چه در اقوال و در حركات و سكنات . اين هم يك مصيبت ؛
مصيبت ديگر، مصيبتى است كه گناهان ما قطع رحمت كرده است ، و بركات زمين و آسمان را برداشته است ؛ مصيبت ديگر، مصيبت تازه امروز است ؛ مصيبت ((صاحب المصيبه )) كه كاءنه لقب مختص حضرت حسين (عليه السلام ) است .
بدان كه چند صفتند كه اگر چه وضعا و معنا عموميت دارند، ولى گويا اسم حضرت حسين (عليه السلام ) است :
يكى ((صاحب المصيبه )) كه گويا اسم آن حضرت شده است . وجه اختصاص ، ظهور مصائب در آن حضرت است بر وجه اتم و اكمل كه گويا ديگر صاحب مصيبتى در عالم نبوده .
يكى ((مظلوم )) است كه گويا علم شده است براى آن حضرت ، و بر ديگرى صدق نمى كند.
در حديث است كه امام مى فرمايد: من اءحب اءن تكون الجنه مسكنه و ماءواه ، فلايدع زياره المظلوم [هر كس دوست دارد كه بهشت مسكن و اقامتگاه اش باشد، پس نبايد زيارت مظلوم را ترك كند] راوى عرض كرد: و من المظلوم ؟ امام فرمود:
آيا نمى شناسى مظلوم را؟! هو الحسين بن على صاحب كرب و بلاء(3).
يكى ديگر ((مكروب )) است ؛ يعنى كسى كه دل او پردرد است .اين صفت هم اختصاص به آن حضرت دارد.
اين ايام ، ايام مصيبت اوست ، و مصيبت آن حضرت با مصيبت تدين ما مشابهتى دارند، بلكه با هم ربط دارند، كه معالجه براى يكديگر مى شوند و به اين مصيبت عظمى مى توانيم رفع آن مصائب بكنيم .
از جمله مناسبات و مشابهاتى كه فيما بين المصيبتين است اين است كه مصيبت حضرت حسين (عليه السلام ) كوچكى و سبكى ندارد، بلكه آنچه بر آن حضرت وارد آمد، مصيبه بعده مصيبه ، شدتش زياد مى شد. مصيبت ديندارى ما هم همين قسم است . هر چه بيايد عظيم تر است .
مصيبت مردن عظيم است . مصيبت داخل شدن در قبر و سؤ ال نكيرين عظيم تر است . مصيبت حشر و نشر عظيم تر است . هر چه بيايد، آنا فآنا او در تزايد است .
و كذلك مصاب صاحب المصيبه ؛ و اگر بخواهم بگويم مصيبت آن مظلوم كدام يك اعظم است ، نمى دانم چه بگويم .
از عليا مكرمه سكينه - رضى الله عنها - منقول است كه فرمود: بيرون آمدن ما از مدينه از همه سنگين تر بود؛ لكن از آن عظيم تر امروز به عمل آمد؛ كه در همين صحراى نجف اول مصيبت اهل بيت بود:
در دو فرسنگى اينجا، لشكر حر به لشكر حسين (عليه السلام ) رسيدند.
تا امروز يا ديروز اهل بيت دشمن در مقابل نديده بودند.
حر وارد شد با هزار سوار. ابن زياد از كوفه تا قطقطانيه ، يا قادسيه را پر از لشكر كرده بود.
خلاصه ، چشم زنان و عيال و اطفال كه بر آن لشكر افتاد، همه خائف و ترسان شدند. حضرت چون ملاحظه خوف عيال نمود، در آن نواحى تلى بود كه به آن ((ذى جشب )) مى گفتند، امر كرد عيال را ببرند بر بالاى تل ، و خود آن حضرت با اصحاب در پائين آن تل صف كشيدند كه عيال و اطفال مضطرب نشوند.
اين هم يك مصيبت عظيم ؛ بلكه مى گويم همه مصائب آن حضرت در كمال شدت بود و اعظم اند. اگر عظيم و اعظمى تصور شود، به مراتب خود اينهاست .
حال انصاف بده ، اين اضطراب عظيم تر است ، يا مصيبت بيرون آمدن از مدينه ؟! اين هم باز اضطرابى نيست نسبت به وقتى كه وارد ((كربلا)) شدند. اگر كسى خدمت عليا مكرمه سكينه عرض كند: روزى كه از مدينه بيرون آمدى با پدر بزرگوار، چه قسم بود با آن روزى كه از كربلا بر شتر برهنه سوارى شدى رو به كوفه ؟
برآورد كن يكى از ديگرى عظيم تر!
خيال شما اين است كه اين مصيبت اعظم است . بدان كه اعظم از اين هم هست .
ملاحظه كن : آيا اين عظيم تر است ، يا پياده كردن ايشان را بر در خانه ابن زياد؟!
بارى ، منظورم اين است كه اين مصيبت عظيم و اعظم ندارد، همه سنگين و سنگين ترند.
اصل منظورم اين كه گفتم ماها در اين اعمال كه داريم هيچ مناسبتى با پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) بهم رسانيده ايم يا نه ؟
حالا پيغمبر را ملاحظه كن ، از عبادات و حركات و سكناتش ، ببين شباهتى به آن سرور داريم ؟
همه اميدوارى ما به اين است كه يك شباهت به آنها داريم - و يا اگر نداريم تحصيل نمائيم - كه آن مناسبت و مشابهت ((گريه بر حسين مظلوم )) است كه ايشان گريه كردند، و ما هم گريه كنيم ، اقامه عزايش بنمائيم ؛ چرا كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) اقامه عزا كرده است (4)، امير المؤ منين (عليه السلام ) و فاطمه (عليها السلام ) هر يك اقامه عزايش كرده اند، هر يك به كيفيت مخصوصى ، ما هم اقامه عزايش مى كنيم . اما نه بر وجهى كه آن هم باعث ناخشنودى ايشان بوده باشد.
در حديث است كه معصوم به مفضل فرمود: اى مفضل ، زيارت حضرت سيدالشهداء مى رويد؟ عرض كرد: بلى . فرمود: لا تزورون خير من ان تزورون مفضل گويد: عرض كردم : قطعت ظهرى ! چرا ترك زيارت كردن ما بهتر از زيارت كردن ما است ؟ فرمود:
((به علت آنكه به زيارت مى رويد به صحبت و خوشحالى ، به غذاهاى خوب ، و حسين بن على كشته شده است گرد آلود، مهموم ، مغموم ، تشنه ، گرسنه ، زائر او هم بايد به اين صفت باشد)) كذا فى الحديث اءو ما يقرب منه (5)
از اين مطلب گذشته ، قسمى اقامه عزاى آن سرور كنيم كه مبتنى بر ريا و هوا و هوسها و خيالهاى باطل دنيا نبوده باشد كه باعث غضب آن حضرت شود.
اصل مقصودم اين است كه امروز بيان كيفيت اقامه عزاى سيدالشهداست از پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) و اميرالمؤ منين (عليه السلام ) ولى چون روز اول است مى خواهم بيان اقامه عزاى پيغمبر را بگويم .
بدانيد پيغمبر احترامى كه براى سيدالشهداء مى داشت ، قسم مخصوصى بود؛ محبتش هم قسم مخصوصى بود، بر وجهى كه به عقل درست نمى آيد.
ملاحظه كن مرتبه محبت را كه به چه مرتبه بود: آن سرور بالاى منبر مشغول خواندن خطبه بود كه حسين (عليه السلام ) وارد مسجد شد، پايش به دامن پيراهن بگيرد و بيفتد، پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) با آن تمكين ، با آن وقار، خطبه را بگذارد، و از منبر به زير بيايد، و حسين (عليه السلام ) را بر دارد. اين چه مقام محبت است ! بعضى تعجب كردند، عرض كردند: يا رسول الله ، اين قدر محبت با طفل نديده ايم ! فرمود: ان الله قد اءمرنى به يا نزديك به اين مضمون كه خدا امر فرموده است (6).
مجملا كيفيت تعزيه دارى آن جناب به اءنحاء متكثره بوده كه هر يك قسم خاص است .
تعزيه دارى پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) از اول ولادت حسين است تا وقت احتضار:
وقت ولادت حسين ، ايستاده در حجره ، پس از ولادت فرمود: ((فرزند مرا بياوريد پيش من )). اسماء عرض كرد: هنوز پاكيزه اش نكرده ام . فرمود: ((تو او را پاكيزه مى كنى ؟ خدا او را پاكيزه كرده است ))! هنوز كسى او را نديده بود. او را در وصله و لباس پشمينه پيچيده و آورد. حضرت نگاه اولى كه به حسين (عليه السلام ) كرد، فرمود:
عزيز على ؛ عزيز على يا اءباعبدالله !(7) [چه بسيار سخت است براى من شهادت تو يا اباعبدالله ].
يك اقامه عزادارى بر او وقتى كه از عالم مى رفت حسين (عليه السلام ) را بر سينه اش چسبانيده و عرق مباركش از جبينش بر روى او مى ريخت ، و متوجه عالم بقا بود. نمى دانم چه در نظرش آمد كه فرمود: ما لى وليزيد؛ مرا با يزيد چه كار است ؟! خداوندا، لعنت كن يزيد را.
اين هم وقت احتضار آن حضرت كه هنگام ارتحال از اين عالم بود؛ اما اقامه عزا بعد از ارتحال در روز ((عاشورا)) باشد، عجالة ما بين را بگوئيم : اقامه عزاى پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) فيما بين ولادت و احتضارش اين بود كه مى بوسيد مواضع مخصوصى از سيدالشهداء را و گريه مى كرد:
((پيشانى )) او را مى بوسيد و گريه مى كرد(8). يكى ((لب و دهنش )) را مى بوسيد، گريه مى كرد(9). و يكى ديگر ((نحر)) آن حضرت را مى بوسيد و گريه مى كرد(10)، و ((نحر))، آن گودال گردن است ، آنجا كه شتر را نحر مى كنند. و ديگر ((شكمش )) را وا مى كرد و مى گشود، و روى دلش را خيلى مى بوسيد(11).
اين چهار عضو را مخصوصا خيلى مى بوسيد، و بعضى اوقات تقبيل آن حضرت مخصوص به عضو مخصوص نبود.
آن مظلوم طفل بود، نمى ايستاد. حضرت امير (عليه السلام ) را امر مى كرد كه حسين را نگاهدار، و ((همه بدنش )) را مى بوسيد و گريه مى كرد. عرض ‍ مى كردند: چرا گريه مى كنى ؟! مى فرمود: ((اءقبل موضع السيوف ))(12) [جاى شمشيرها را مى بوسم ].
اى برادر فعل نبى (صلى الله عليه و آله ) مبنى بر حكمت است ، و هر يك از اين مواضع سببى داشت :
اما سر بوسيدن ((پيشانى ))، بسا مى شود بعضى گمان مى كنند به جهت اين بود كه موضع سنگى است كه در روز ((عاشورا)) بر او وارد آمد؛ لكن نه همين است ، بلكه ممكن است و بسا باشد به جهت اين بود كه وقت شهادتش پيشانيش بر روى خاك بود.
اما ((لب و دهان )) كه مكرر مى بوسيد. حتى گاهى كه در كوچه ، حسين (عليه السلام ) با اطفال بود، پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) مى گذشت و قصد او مى فرمود: حضرت حسين (عليه السلام ) به اين طرف و آن طرف مى رفت ، و خاتم انبيا (صلى الله عليه و آله ) چنين مى كرد تا حسين (عليه السلام ) را مى گرفت ، و ((لب و دندان )) حسين (عليه السلام ) را مى بوسيد(13).
پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) با آن وقار - كه صاحب الوقار و السكينه است - مثل حسين به اطراف مى دويد تا او را مى گرفت و لب و دهان يا دندانش ‍ را مى بوسيد. و بعد وجهش معلوم شد كه از اين جهت بود كه آن ((لب و دندان )) جاى آن چوبها بود كه زبان از گفتنش لال است .
اما قسم ديگر كه ((نحر)) مقدسش بوده باشد. بدانيد كه ذبح كردن و نحر كردن دو چيز است : ذبح سر از بدن جدا كردن است ، و نحر اين است كه نيزه يا كاردى در نحر او - كه گودى گردن است - فرو مى برند، مانند شتر كه او را نحر مى كنند.
آه ، واحزناه ! آن مظلوم نه همين مذبوح ، بلكه منحور هم بود؛ كه در فقرات زيارت مى خوانى و از صفات آن حضرت است كه : نحره منحور.
انا لله و انا اليه راجعون
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, روح الله, پارسا
۱۳۹۰-۱-۲۷
مطلب: #3
مجلس دوم
بسم الله الرحمن الرحيم
[بعد از خطبه مى فرمايد]
نمى دانم از اين دو مصيبت عظيمه كه يكى در جان خود ماست - يعنى مصيبت تدين ، و آن مصيبتى است كه دعاء و لاتجعل مصيبتنا فى ديننا نسبت به او مستجاب نشده است - يا در مصيبت اين ايام بگويم .
اول بايد در مصيبت خودمان بگوئيم ؛ چرا كه آن صاحب مصيبت عظمى متحمل اين همه مصائب نشده ، مگر به جهت آنكه اين مصيبت را از مردم دفع كند.
پس اول بايد در اين گفتگو نمود. در اين مقام عرض مى كنم :
اللهم عظم بلائى ، و اءفرط بى سوء حالى ، و قصرت لى اءعمالى ، و قعدت بى اءغلالى (14)
يعنى : خداوندا، مصيبت من سنگين شده است در چند بابت .
چند دفعه مكرر مى كنم . هر قدر بتوانم مكرر مى كنم :
اللهم عظم بلائى . ما ربحت تجارتى و حسرت نفسى (15)؛
يعنى : خدايا، سرمايه اى كه دادى ، قدرى از آن رفته ، و قدرى از آن باقى مانده . نه نفع برده ام ، نه سودى تحصيل كرده ام ، نه نفعى به چنگ آورده ام ، نه نقدى كه به بازار آخرت ببرم ، و به او متاعى خريدارى كنم .
چه بازار؟ بازارى كه در او جز نقد خالص قبول نكنند، و صرافش ماهر است . قلب قبول نمى كند.
نه در اين دنيا - كه متجر(16) اولياء الله است (17) - معامله اى كه نفعى داشته باشد تحصيل كرده ام . نه فروش درستى ، نه جنس درستى ، نه نقد درستى !
نمى دانم فردا كه مى روم ، من كه عامل بوده ام ، و سرمايه به من داده ، به خانه رب المال به چه رو بروم !
باز هم بايد مكرر كنم : اللهم عظم بلائى ؛ خدايا، دردم سنگين شد! تخم به من داده اى ، مرا به مزرعه دنيا فرستاده اى اينجا را مزرعه آخرت قرار دادى . نه تخمى و نه شخصى ، نه نسيم رحمتى ، نه در جوانى زرع پيشكارى ، نه در پيرى زرع پسكارى ، نه صيفى ، نه شتوى !
نمى دانم فردا كه مى رويم دقت درو، چه درو مى كنيم ؟
اللهم عظم بلائى بسيار بايد بگويم . خدايا، دردم سنگين شده . در اين درياى سياه دنيا افتاده ام ، و در گردابها مبتلا شده ام . نه شناگرى كردم ، نه به ساحلى رسيدم ، نه به كشتى نجاتى نشستم !
نمى دانم اين غرقابها كه براى من مهيا شده ، آخر آنها چه مى شود. در درياى سياه دنيا غرق شده . بعد بايد در قبر غرق شوم . بعد در قيامت ؛ از آن غرق آخر مى ترسم . آه ! آه !
اللهم عظم بلائى خدايا، دردم سنگين شده . الآن كه اينجا هستم ، خود را دست دشمن داده ام : نفس اماره ، دشمن ؛ شيطان هم دشمن . مطيع هر دو شده ام . مى ترسم بمانم بر اين حالت ، و از اين دو دشمن منتقل به دشمن هاى بعد از اين شوم .
اين را بدان ، با اين حال وقتى كه مى روى ، ملك الموت دشمن ؛ چرا كه او با دشمن خدا، دشمن است . ملكى كه به قبرت مى برد، دشمن ، زمين دشمن ، نكيرين دشمن ! پس از بيرون آمدن ، ملائكه برنده دشمن ! دشمن بر دشمن تا - العياذ بالله - مالك جهنم هم دشمن !
اللهم عظم بلائى . خدايا، دردم سنگين شده است . بلايم سنگين ! راهها در پيش دارم ، غريبم .
از اين عالم كه مى روم ، در اين راههاى دور، نه آشنائى دارم ، نه منزل ، نه رفيق ، نه توشه ! نمى دانم منزلم كجا است ؟ مى ترسم در آن عالم ، ويلان و سرگردان بى منزل بمانم . فكذلك در همه اين عوالم .
اللهم عظم بلائى . خدايا، دردم سنگين شد. آتش هاى گناهان همه در وجودم شعله گرفته . اين است كه ملائكه وقت نماز مى گويند: قرموا الى نيرانكم التى اءو قدتموها على ظهوركم (18)؛
برخيزيد به سوى آتش هائى كه افروخته ايد در پشتهايتان ، و به نمازها، آن آتش ها را خاموش كنيد.
مى ترسم اين آتش ها بمانند. وقت احضار، آتش احتضار هم بيايد بر آنها افزوده شود. آتش قبر هم بيايد بالاى آنها. مى ترسم بماند تا آتش آخر كار هم بيايد بالاى آنها!
خلاصه ، دردها سنگين است ! اين چند واهمه اى كه گفتم ، نمى دانم براى كدام يك از اينها گريه كنم . ولما منها اءضج و اءبكى (19).
اگر گريه ات مى آيد، ان شاء الله براى رفع اينها ثمر دارد. و الا غصه هم بخورى ، خوب است . و اگر نه ، واهمه هم داشته باشى ، كارت به جائى مى رسد. والا خواهش دارم كه لااقل بر اين سخنها نخندى . اميدوارم كه حاضرين مجلس همه خوف داشته باشند، و كسانى كه در دلهايشان بر اين حرفها مى خندند، موفق اينگونه مجالس نشوند.
واهمه ديگر از همه اينها برتر است . گفتم : مى ترسم در تجارت خاسر باشم . زراعت سوخته باشم ، غرق شده باشم ، از ظلمات به ظلمات رفته باشم ! اينها يكى يكى هستند. حالا مى ترسم همه اينها باشم !
مجملا، الآن واهمه دارها را يكى يكى ندا مى كنم ؛ علاجى برايشان پيدا كرده ام :
اى خاسرين در تجارت ! اى كسانى كه سرمايه را ضايع كرده ايد، و از دست شما رفته است و نقد خالص نداريد و نداريم به بازار قيامت ببريم !
امروز، از زمين نجف ، ملك التجارى از راه مى گذرد، و بار سفر بسته جنسهاى مرغوب دارد. بناى تجارتى دارد.
اى خاسرين در تجارت ! بيائيد برويم خود را به قافله او برسانيم ...
بلى ، آنچه از احاديث بر مى آيد، عصر دوم محرم بود كه وارد زمين ((كربلا)) شدند.
اى كسانى كه غريبيد، نمى دانيد در اين سفرها كه مى رويد كار شما به كجا خواهد كشيد، مى ترسم راه گم كرده باشيد! بيائيد چاره اى براى شما دارم :
امروز، شهسوار غريبى ، از راه مى گذرد، و دليل راه است . بيائيد عقب او برويم !
اى غرق شده هاى درياى سياه دنيا! اى غريقهائى كه مى ترسم از اين غرق به آن غرق تا آخر به غرقاب آخر گرفتار شويد! امروز چاره داريم .
بدانيد كه امروز، صاحب كشتى نجات ، شراع برداشته مى رود، و لنگر مى اندازد در صحراى ((كربلا)) و كشتى او آنجا شكست مى خورد؛ ولى باعث نجات عالمين است .
بيائيد خود را به كشتى نجات او برسانيم .
كشتى نجات به سبب او، آب خيلى نمى خواهد. بر روى يك قطره هم جارى مى شود.
اى زراعت سوخته ها! اى كسانى كه آمديد و زراعت نكرديد، نه تخم و نه شخم ، نه زراعت صيفى داريد، نه شتوى ؛ و وقت درو كردن خائب و خاسريد! چاره داريم . زارعى از راه مى گذرد و نونهال ها همراه دارد، و مى خواهد برود در ((كربلا)) غرس كند.
بيائيد همه با او همراه شده ، داخل بستان و گلستان او شويم . او كريم است . از ثمره ها و فوايد بوستان او بهره مند شويد. اى مسافرين كه سفر مى رويد، و از اين راه چاره نداريد؛ و اگر نرويد، شما را مى برند؛ و آنجا نه خانه داريد، نه منزل . امروز صاحب مضيفى (20) از راه مى گذرد. مى خواهد برود ((كربلا)). مضيفى ترتيب داده . خود را به مضيف برسانيد.
از اين بابتها كه گفتم - ان شاء الله - مصمم شديد برويد به اين كشتى نجات ، با اين قافله سالار، با اين صاحب مضيف ، با اين شهسوار.
نه گمان كنيد اينها كنايه است ، كل اين مطالب حقيقت دارد، و مبنى بر واقع است .
در بعضى از غزوات شخصى خدمت ولايت مآب عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ، كاش برادرم همراه ما بود! حضرت فرمود: آيا دل برادرت همراه ماست ؟ عرض كرد: بلى . قسم هم ياد كرد ظاهرا.
فرمود: در اين اردو حاضر شدند كسانى كه هنوز در صلب پدرانشان مى باشند(21).
يعنى چون دل ايشان با من است ، كاءنه در اين اردو حاضرند.
حالا مى گويم : بيائيد برويم از اين صحرا به او ملحق شويم ؛ تا به نجاتى و مرادى برسيم .
از اين مقام گذشته ، شماها، نامه محبت به حضرت حسين (عليه السلام ) نوشته ايد. اهل كوفه نيستيد كه بى وفائى كنيد. آن جناب از شما طلب يارى كرده است . البته بى وفائى نمى كنيد، همراه او مى رويد. مصمم شديد براى اين راه ؟
از همين جا روح ها را در عالم سير درآوريد؛ چون كه شما را به يارى طلبيده است . هر كس ياريش به قسمى است .
ان شاء الله ، در عالم حقيقت رفتيم تا رسيديم خدمت آن حضرت . حال كه رفتى ، ملاحظه كن حال آن حضرت را؛ چه مى بينى ؟ خواهى ديد:
مجموع اين راهها را، از كوفه تا قادسيه ، يا قطقطانيه ، مجموع را، ابن زياد سوار و لشكر واداشته ؛ براى آنكه مبادا كسى به يارى آن جناب برود. يا كسى از جانب آن حضرت به كوفه بيايد. ملاحظه حالش مى كنم . چه صفتى از صفاتش بگويم ؟
اشاره به مضمونى كه حر بن يزيد رياحى (رضى الله عنه ) نسبت به حالات و صفاتش گفته است مى كنم ، تو را كافى است ، و بر غربت و كربت آن حضرت مطلع مى شوى .
تفصيل فقرات حر را در ((بحار)) مى نويسد(22) ملخص آن اينست :
اين بنده صالح خدا را، به سوى ديار خود دعوت نموديد. چون شما را اجابت كرد، بر او از اطراف و جوانب احاطه كرديد - تا اينكه مى گويد: - راه نفس را بر او تنگ كرديد؛ كه گويا مثل اسير است در دست شما.
اينقدر كار بر آن حضرت تنگ گرديد كه گويا بر روى زمين جز زمين ((كربلا)) براى آن حضرت ماءوايى نبود. از حرم جدش بيرونش كردند، قصد حرم خدا نمود. كار را بر او تنگ گرفتند؛ تا آنكه از آنجا كه خانه امان است ، امانش نداده ، بيرونش كردند. منزل به منزل از دست دشمنان فرار نمود، آمد به كربلا. ملاحظه كن ، مظلومى و مصيبت امامت را نبين . در اثناى راه ، شخصى خدمت آن جناب رسيد و عرض كرد: چنين و چنان بكن . گاهى عرض مى كرد: به يمن برو كه آنجا شيعيان شما بسيارند. گاه عرض ‍ مى كرد: به فلان كوه برو منزل كن و پناه ببر.
بالاخره حضرت فرمودند. اى فلان ، اگر به خانه مورچه بروم و منزل كنم ، و پناه برم ، دست از من بر نمى دارند(23).
گمان نكنى كه مصيبت حضرت ، همين مصيبت تير و نيزه و خنجر بوده است . از مصائب عظيمه آن حضرت اين بود كه امر آن جناب به جائى رسيده و كشيده بود كه در اين راه كه عبور مى كرد - با وفور جمعيت كه ايام حج بود و مردم از آن عبور مى نمودند - اهل قافله ها از آن حضرت كناره مى كردند كه مبادا گرفتار ياريش بشوند!
زهير بن قين (رضى الله عنه ) مى فرمايد: ما جماعتى بوديم . در آن ايام مى آمديم و از آن حضرت كناره مى جستيم . تا آنكه در منزلى بر سر چاهى منزل كرديم . مشغول به خوردن طعام بوديم كه رسولى از جانب حضرت حسين (عليه السلام ) آمد كه : يا زهير، ان اءبا عبدالله يدعوك حضرت ابى عبدالله تو را دعوت مى فرمايد. ما لقمه ها را از دست خود افكنديم . كسى جواب رسول آن حضرت را نگفت .
زوجه زهير از عقب پرده به صدا آمد كه سبحان الله ! اى زهير، فرزند رسول خدا تو را مى طلبد، و تو آن جناب را اجابت نمى كنى (24).
از آن جمله ، در اين نواحى شخصى بود كه او را عبيد الله بن حر جعفى (25) مى گفتند. از بزرگان عرب بود. از كوفه بيرون آمده بود، و در نواحى شط منزل كرده بود. حضرت او را به يارى خود طلبيد، اجابت نكرد.
پس آن حضرت فرمود: ما خود به منزل او مى رويم . آن حضرت به خيمه او تشريف بردند. فرمودند: اى مرد! تو گناه بسيار كرده اى بيا و يارى من كن تا كفاره گناهان تو شود.
عرض كرد: من مردى هستم صاحب مال و صاحب شرف و قبيله و عشيره ، و نمى توانم از كوفه بيرون آيم كه گرفتار نصرت جناب تو شوم . حال اسب مى دهم ، نيزه مى دهم .
فرمود: مرا حاجتى به اسب و مال تو نيست . حال كه يارى نمى كنى ، پس از اين صحرا برو كه صداى استغاثه مرا نشنوى . تفصيل اين حكايت در ((بحار)) است (26).
خلاصه ، كاءنه مبينم : عربى آمد بر حضرت حسين (عليه السلام ) گذشت - بر آن حضرت سلام نكرد - تا به حر رسيد. نامه ابن زياد را آورد به حر داد. نوشته بود:
اءما بعد؛ فجعجع بالحسين حين يبلغك كتابى هذا، و يقدم عليك رسولى . و لا تنزله الا بالعراء فى غير خضر و على غير ماء؛ يعنى : اى حر، چون نامه من به تو رسيد، كار را بر حسين تنگ بگير. نگذار در آبادى منزل كند. در بيابان بى آب و آبادى او را فرود بياور(27).
از اين جهت بود كه آن حضرت مى خواست در ((نينوا)) يا ((غاضريه ))، يا در ((شفيه )) منزل فرمايد، و عيال را در دهى پناه دهد. آن جناب را نگذاشتند، و در ((كربلا)) دور از آبادى ، فرود آوردند.
كاءنه مى بينم آن جناب را، قدرى خاك آن زمين را برداشت ، بوئيد و فرمود، يا اينكه پس از سؤ ال عرض كردند كه نامش ((كربلا)) است ، فرمود:
اينجا موضعى است كه از اينجا بيرون نخواهيم رفت . اينجا محل فرود آمدن بارهاى ماست ، و محل ريختن خونهاى ماست (28).
انا لله و انا اليه راجعون . و سيعلم الذين ظلموا اءى منقلب ينقلبون .
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, روح الله, پارسا
۱۳۹۰-۱-۲۸
مطلب: #4
مجلس سوم

بسم الله الرحمن الرحيم
يا من تحيرت فى اءشعه اءنواره اءفهام الموحدين ، و تقاصرت دون ادراك كماله اءوهام المتوهمين ، واضمحلت فى لوامع شوق لقائه اءسرار الكاملين ، و تضعضعت بكمال اءحديته و صمديته قلوب العارفين . نحمدك حمد الشاكرين . و نؤ من بك ايمان المخلصين .
و نصلى و نسلم على نبيك محمد سيد الاءولين و الآخرين ، و المبعوث رحمه للعالمين و عترته الاءطائب المطهرين ، و الساده المنتجبين ، و الخلفاء الراشدين ، و الهداه المهديين ، و الشفعاء فى يوم الدين ، عليهم اءفضل صلوه المصلين ، صلوه دائمه بدوام السموات و الاءرضين .
اللهم لاتجعل مصيبتنا فى ديننا، و لاتجعل الدنيا اءكبرهمنا، و لا مبلغ علمنا. و لا تسلط علينا من لايرحمنا.
ملخص مضمون اين چند فقره دعا اين است كه خداوندا، مصيبت ما را در دين ما قرار مده . و دنيا را همت بزرگتر ما قرار مده . و مسلط مگردان بر ما كسى را كه بر ما رحم نكند.
مى خواهم بگويم كه اگر خوب ملاحظه كنى ، مى بينى چه قسم گريبانت را به دست ظالم داده اى ، ظالم خودمانى كه نفس اءماره بالسوء است .
اگر خوب ملاحظه كنى ، و ملتفت باشى كه اين ظالم بر تو چه قسم مسلط شده است ، و چه مصيبتها بر تو وارد آورده ، آرام نمى گيرى .
اولا ملاحظه كن صفات اين نفس را كه در بعضى از دعاها شكايت از او شده است ، و تعليم نمودند كه نزد خدا بر اين وجه از او شكوه بايد كرد: اللهم انا نشكو اليك نفسا بالسوء اءماره و الى الخطيئه مبادره و بمعاصيك مولعه [خدايا به تو شكايت مى كنم از نفس زشتم كه مرا بسيار به بديها وا مى دارد و به هر خطا سبقت مى گيرد و به معصيت ، بسيار حريص است ](29) - الى آخر ماورد. و عليك بمناجاه خمسه عشر
و جميع اين صفات در ما و تو جمعند. و ملاحظه كن دعاهائى كه براى نفسند. تمام شماها در زيارت معروفه ، پيش روى حضرت امير (عليه السلام ) مى خوانيد:
اللهم صل على محمد و آل محمد واجعل نفسى مطمئنه بقدرك ، راضيه بقضائك ، مولعه بذكرك و دعائك . [بار الها، صلوات بفرست بر محمد و آل محمد، و جان مرا مطمئن به قدر و راضى به قضاى خويش بگردان و مشتاق و حريص به ذكر و دعاى خود فرما.](30)
آخر مى خواهم بدانم ، اين دعاها چاپند و دروغ ؟ والله دين چاپى نداريم . و دين پوست بى مغز نداريم . چون نيك تاءمل كنى ، تمام اعمال و افعالت همه بى مغزند، و دعاهايت همه قالب بى روح !
انصاف بده كه اين دعا و زيارت كه هر روز مى خوانيم ، كداميك از فقراتش ‍ در ماها هست . بينك و بين الله يكى از اين فقراتش در تو هست ؟ آيا اطمينان به قدر خدا دارى ؟
اگر گمان مى كنى كه آن عالم هم ، مثل اين دنيا به تعارفات رسميه دروغ ، امرت خواهد گذشت ، نه به خدا، گمانت خطاست . آن عالم ، حقيقت مى خواهند؛ چاپ و دروغ برنمى دارند.
حال ببين يكى از سنن اولياء خدا با تو هست يا نه ؟ ببين از صفات دشمنان خدا مفارقى يا نه ؟ توشه تقوى دارى براى روز جزايت ؟ از دنيا معرضى ، به حمد و ثناى خدا مشغولى ؟
آخر، بى مروت بدبخت ! صفات ذميمه نفس همه در تو باشد، اما از اين ها يكى نباشد!
اين نشان اينست كه گريبانت به دست ظالم گرفتار شده است .
لااقل در اين باب ها فكرى كنيم كه خود را فريب ندهيم . با خدا و ملائكه به شوخى و حيله نمى توان گذرانيد. اقلا انصاف بدهيم .
بارى ، كلام در تسلط اين ظالم است كه گريبانت به دست او است . ببين مى گذارد تو را فكرى براى سفرهائى كه در پيش دارى بكنى ؟ چه سفرها در پيش دارى :
سفرى از اين عالم چشم بسته مى شود، در آخرت گشوده مى شود؛ سفرى داريم از اين عالم به عالم قبر؛ سفرى از برزخ ، به عالم محشر؛ سفرى از حشر به نشر؛ سفرى از موقف به پاى حساب ؛ سفرى از پاى حساب ، به پاى ميزان ؛ سفرى از پاى ميزان ، به گذشتن از صراط؛ سفرى از صراط تا قضى الاءمر؛ ديگر آخرش نمى دانم به كجا است .
ملاحظه كن كه اين بدبخت گذاشته اقلا فكرى بكنيم كه به كدام زاد، و كدام توشه ، و با كدام رفيق ، و كدام ((راه بلد))، اين راههاى دور را برويم ؟
نزد آن كسى كه مى روم ، چه از من خواسته ، و چه با خود مى برم ؟
سفر اولى كه از همه آنها آسانتر است ، سفرى است كه از اين عالم برويم به عالم ديگر، كه حالت ((احتضار)) است . اين را بدانيد از همه آسانتر است .
در همين يكى ، چيزها گذاشته است . فكرى بكن كه در اين راه كارم به كجا خواهد رسيد؟ به رحمت خدا مى روم ؟ مى ترسم خدا نكرده به غضب خدا بروى ! به همين كه مردم بگويند مرحوم شد فلان كس ، اكتفا مكن . برآورد بكن وقتى كه وفات يافتى مرحوم شدى ؟ مى ترسم مسخوط باشى ؛ مغضوب باشى ، ملعون باشى ! هيچ ملاحظه كرده اى ؟
اين خبيث تو را نمى گذارد كه غصه بخورى ، اقلا بگذارد فكرى كنى كه وقت رفتن آن ماءمورى كه مى آيد مرا ببرد، چطور مى آيد؟
در اخبار رسيده از براى بعضى به قسمى مى آيد كه اگر هيچ نعمتى در آن عالم نباشد مگر ديدنش ، او را در خوشحالى كفايت مى كند! و براى بعضى به شكلى مى آيد كه اگر عذابى نباشد مگر ديدن او، او را در عذاب كفايت مى كند.
و ملائكه اى كه استقبال مى كنند وقت رفتن ، نمى دانم چه قسم ملك اند، ملائكه عذابند يا رحمت ؟
هول اولى اين سفر ((هول قبر)) است ، و از همه آسانتر است . نمى دانم بر تو چگونه خواهد گذشت ؟
مى بينم حضرت رسول (صلى الله عليه و آله ) چون آيه انك ميت (31) نازل شد - وقت نزول آيه يك سال پيش از رحلت آن جناب بود - آن حضرت بسيار گريه مى كرد. عرض كردند: اءوتبكى من الموت ، و قد غفر الله لك ما تقدم من ذنبك و ما تاءخر؟!
حضرت حسن (عليه السلام ) هم گريه مى كرد. عرض كردند: گريه مى كنى ، و حال آنكه سبط پيغمبرى و سه مرتبه مالت را با خدا قسمت كرده اى ، چند دفعه حافيا - يعنى پياده - به حج رفتى ؟!
در جواب فرمود: راهى مى روم كه نرفته ام . هول دارم (32).
اى برادر! سلامت روها را مى بينم صدمه خوردند در اين منزل . من نمى دانم چه مى شود؟
حكايت سعد بن معاذ را نشنيده اى كه از شهدا بود، و مردنش از تيرى بود كه در جنگ خورده بود، و پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) تشييع جنازه اش فرمود - با پاى برهنه - و تربيع تابوتش نمود؛ نماز بر او كرد، و فرمود: چندين قبيله ملائكه تشييع او كردند.
خود آن جناب ، با نفس نفيس ، سعد را در قبر گذارد. سنگ بر لحدش چيد، و به دست مبارك خاك بر او ريخت .
بالا كه آمد، تكانى خورد. عرض كردند: جناب تو را چه روى داد؟ فرمود: قبر فشارى داد سعد را!(33)
نمى دانم چه قسم مى شود كار ماها با اين بدبخت كه نمى گذارد به فكر عاقبت كار بيفتيم !
حضرت فاطمه (عليها السلام ) براى منزل قبر چند استعداد ديد:
يكى آنكه وقت وفات شيشه كوچكى داد به اميرالمؤ منين (عليه السلام ) و عرض كرد: وقتى كه مرا در قبر گذاشتى اين را در پهلوى من بگذار كه اشك چشم من است ؛ چرا كه از پدرم شنيدم فرمود: عقبه اى است كسى از او نمى گذرد مگر به گريستن از خوف خدا.
يكى ديگر گفت : يا على ، وقتى كه مرا در قبر گذاشتى ، از سر قبر من زود نروى ! قدرى توقف كن (34).
مجملا به اين مقامات كه نمى رسيد، يا تعجب مى كنيد كه چگونه مى شود يك شيشه اشك چشم فراهم آمده باشد؟! لااقل دو قطره گريه از خوف خدا بريز!
بارى ، اين مطلب باشد. تتمه دارد. اين ظالم بدبخت ، ظالمى است كه عمل براى كسى نمى گذارد. اول در حال خودم تكلم مى كنم . عرض مى كنم : پس ‍ از تدبر، مى بينم اين ظالم عمل خير برايم باقى نگذاشته است .
نسبت به عقائد حقه ، از راهى مى آيد، وسوسه مى آورد. تا آخر كار چه بشود، و به كجا برسد. اعمال را ريا داخل مى كند. از ريا كه سالم شد، عجب داخل مى كند. عالم را كه اين قدر فضيلت دارد، به محبت دنيا ضايع مى كند؛ كه خدا در حق چنين عالمى مى فرمايد: قطاع الطريق دين من است .
موعظه را به حب مدح ضايع مى كند. همين كه قصدم اين شد، ضايع شد. ملاحظه مى كنم مى بينم ، همه چيز مرا ضايع كرده است . من كه دستم از همه جا كوتاه است ؛ ديگران هم ملاحظه حال خود بكنند.
ولى ، اميدى كه دارم ، اگر غرور نباشد - ان شاء الله ، چرا كه اين بدبخت اميدها، همه را به غرور ضايع مى كند - بارى ، اميدوارم از جناب سيدالشهداء (عليه السلام ) ان شاء الله .
از چند باب ، در خصوص وسائلى كه راجع به آن جناب است ، اميد به عمل مى آيد:
اولا بدانيد كه قبول شدن اعمال ، و ثواب داشتن آنها، قابليت مى خواهد؛ و هيچ عملى بى اعتبار قابليت ، و بدون شرط نيست . مثلا سكنجبين خوردى ، و همان روز حليم هم خوردى . با آنكه از خواص سكنجبين رفع صفرا است ، اين وقت كه شرطش به عمل نيامد، تاءثير نمى كند. علاوه ، فساد هم دارد. پس مى گويم اعمال خير هم ، چنين است .
چون اين را دانستى عرض مى كنم : اگر چه قابليت آنچه وارد شده است در ثواب گريه و زيارت سيدالشهداء در من نباشد، اما اميدى كه دارم از اين راه است كه تاءثيرات آن در نهايت قوتند و زياد قوت دارند؛ و تاءثير آنها هر چه كم باشد، مرا كافى است .
مثلا در ثواب زيارت آنچه رسيده كه مقام زائر آن حضرت به جائى مى رسد كه در قيامت به او خطاب مى رسد كه علاوه بر اينكه خودت اهل نجاتى ، از ده نفر الى صد نفر على حسب اختلاف الدرجات - شفاعت كن كه شفاعت تو درباره آنها قبول است (35).
يك درجه از اين مقام بالاتر آنكه ، در قيامت به او مى گويند: هر كس را كه مى خواهى دستش را بگير داخل بهشت كن (36).
حال ، بنده كجا و اين قابليت ! مثل من گناهكار بدبخت ، كجا سزاوارم كه مخاطب به اين خطاب شوم كه : خذ بيد من اءحببت و اءدخل الجنه ! لكن اميدوارم كه اگر اين مقام از برايم حاصل نشود، هفت در جهنم را كه بر روى خودم باز كرده ام - و مى بينم آتش جهنم بر من احاطه كرده است - به گريه و زيارت آن حضرت بسته شود، و مرا از مخلد بودن در جهنم نجات دهد. به اين مقام هم قناعت مى كنم .
از جمله تاءثيرات زيارت اينست كه مقام زائر آن حضرت به جائى مى رسد كه به او مى گويند: تو هم از ساقى هاى كوثر باش ، خودت سيراب شو و ديگران را هم آب بده !
بنده كجا و اين قابليت ! نه والله !
اميدوارم كه در زيارت آن حضرت اينقدر آب به من بدهند كه تشنه نباشم در قيامت . از اين هم گذشتم ، بيشتر قناعت مى كنم ؛ چون در قيامت جايى است كه آدمى راضى مى شود به تشنگى . چون بعضى هستند از مجرمين كه مصداق اين آيه واقع مى شوند: و ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل (37) كه اگر عرض كنند: تشنه ايم آب براى ايشان مى آورند از مس گداخته ! حال قانعم آن آب را نياورند و تشنه بمانم .
از جمله تاءثيرات اينست كه درجه بعضى در زيارت به جائى مى رسد كه بر خوانچه و مائده اى كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) از او تناول مى كند، مى نشينند(38). حال قناعت مى كنم كه در قيامت مرا از زقوم ندهند.
اين يكى از جهات اميدوارى به آن جناب است كه اين تاءثيرات اينقدر قوت دارند كه هر چه كم شود، و ما قابل آنها نباشيم ، كمش هم كافيست .
ديروز گفتم كه - ان شاء الله - در عالم حقيقت كه سيدالشهداء (عليه السلام ) از اين صحراى نجف گذشته است و طلب يارى هم فرموده است ، حتى از شماها هم به نصرتش رفته ايد.
بلى اين را هم يك مصيبت آن حضرت مى توان قرار داد كه از يك فرسخى نجف بگذرد و در عالم ظاهر به زيارت قبر پدر بزرگوارش نرود، و او را نگذارند، چون كه آن وقت قبر مخفى بوده است ، و مصلحت در ظهورش ‍ نبود در ايام خلافت بنى اميه . لهذا آن حضرت را در شب دفن كردند، و قبر را مشتبه نمودند. پس از خلافت آن اشقياء و انتقال خلافت ظاهريه جوريه به بنى عباس ، بروز كرد. لهذا حضرت حسين نيامد. بر فرض كه ظاهر هم بود، مگر آن جناب را مى گذاشتند؟
بارى ، ان شاء الله استنصار او به گوش هوش شماها رسيده است ، و به متابعت او رفته ايد.
ديروز عصر و تا بعد از ظهر، وارد كربلا شدند. بعد از سؤ ال و جواب كه اين زمين ((كربلا)) است فرمودند:
هذا موضع كرب و بلاء. هيهنا مناخ ركابنا، ومحط رحالنا، و مقتل رجالنا، و مسفك دمائنا(39) [اينجا سرزمين اندوه و بلا است ؛ اينجا فرودگاه مركبهاى ما و بارانداز و قتلگاه مردان و جايگاه ريخته شدن خونهاى ماست .]
بعد از مرخص كردن كرايه كشان ، ام كلثوم عرض كرد: اى برادر، اين زمين هولناكى است ، دلم مضطرب است !
حضرت فرمود: وقتى با پدرم به صفين مى رفتم ، به اين زمين رسيديم . بعد از فرود آمدن ، سر در كنار برادرم ، قدرى خوابيد، و بيدار شد شروع كرد به گريستن . برادرم سبب پرسيد. فرمود:
در خواب ديدم كه اين صحرا دريائى است از خون ، و حسين در ميان اين درياى خون دست و پا مى زند؛ و كسى به فريادش نمى رسد.
بعد به من فرمود: كيف تكون يا اءباعبدالله ، اذا وقعت هيهنا الواقعه ؟ [چه حالى پيدا خواهى كرد يا اباعبدالله ، زمانى كه اين واقعه در اينجا واقع شود؟] عرض كردم : صبر خواهم كرد(40).
امروز، سوم محرم است . امروز، روز اول كربلائى شدن ((صاحب كربلا)) است . آن كربلائى كه در مدينه فرمود: به سوى آن موضع مى روم كه دفن شوم .
پس آن حضرت به ((كربلا)) آمده كه در آنجا دفن شود. اين است كه اگر ملتفت شويد، هر كس اوضاع دنيا در آنجا فراهم بياورد، يمنى ندارد.
ان شاء الله ، در عالم معنى ، امروز رفته اند و رفته ايم . اول ورود نمى دانم چه بگويم . عرض كنم منزل مبارك باد؟ نمى توانم گفت .
حال كه در عالم معنى رفته ايد، حالتش را هم برآورد كنيد كه در آن صحراى بى آبادانى به قدر دويست سيصد نفر عيال ، از رجال و نساء و اطفال ؛ چه از اصحاب ، چه از اهل بيت ، لشكر هم متصل مى آيد. لا حول و لاقوه الا بالله العلى العظيم
اگر آنجاييد، سه واقعه امروز دارد. نمى دانم تمام آن سه را مى توان گفت يا نه ؟
يكى اينست كه حضرت فرمود خيمه زدند، و تمام اصحاب را جمع كرد، تنها بدون اهل بيت ، براى بيان مصلحت ؛ تا وفاى ايشان معلوم شود، و حجت هم بر ايشان تمام شود، و بيعتى هم تازه كنند، كه اين جهاد دو بيعت مى خواهد بيعت مخصوصى علاوه بر جهادهاى ديگر و فرمود:
((اى اصحاب من ، بدانيد دنيا به من پشت كرده است . اگر خيال كنيد كه شايد فتحى براى من باشد، بدانيد كه كار گذشته است . به غير از كشته شدن چيزى نيست . من كسى را مغرور نمى كنم . هر كس به طمع فتح و طمع دنيا آمده است ، بيعت را كه حق من است از او برداشتم . ديگر خود داند(41 ))).
ببينيد چه اصحابى بودند، و چه وفائى داشتند!
هر يك از اصحاب برخاستند و جوابى گفتند. از آن جمله ((زهير)) كه تازه هدايت يافته بود، و مى گويند اين زهير آن طفلى است كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) به راهى مى گذشت . او را ديد بازى مى كند. حضرت او را گرفت و بوسيد، و ملاطفت كرد. اصحاب عرض كردند: اين كيست ؟
حضرت فرمودند: ((اين طفل ، حسين را خيلى دوست مى دارد. يك روز ديدم با حسين بازى مى كرد، و خاك زير قدم او را برمى داشت و مى بوسيد. جبرئيل به من خبر داده است كه در ((كربلا)) او را يارى مى كند)).
بارى ، عرض كرد: ((يابن رسول الله ! دنيا به تو پشت كرده است ، نه ! دست از جناب تو برداريم برويم ؟! اگر دنيا تمام باشد، اگر بدانم - والله - كه دنيا باقى است و همه اش را به من دهند؛ بميرم پيش روى تو، بهتر است از زندگانى دنيا بعد از تو))(42).
((برير)) عرض كرد: ((يابن رسول الله ! چه بگويم ؟ خيال مى كنى يك جان فداى تو كردن بر ما سنگين است ؟! اگر هزار دفعه مرا بكشند، و بسوزانند، و زنده شوم ، و كشته شوم ؛ و خداوند عالم جان تو را و جوانان تو را سلامت بدارد، دوست مى دارم و راضيم (43))).
((محمد بن بشر حضرمى ))، در مثل امروز به او خبر دادند كه پسر تو را در سر حدى كفار اسير كرده اند. حضرت چند جامه به او دادند كه هزار اشرفى قيمت داشت . فرمود: برو پسر خود را نجات ده و خلاص كن . عرض ‍ كرد:
((يابن رسول الله ! بروم پسرم را از اسيرى خلاص كنم ، و جناب تو را اسير بگذارم ؟! درندگان صحرا مرا بدرند، اگر از تو جدا شوم .))(44)
اتفاق ديگر كه امروز افتاده است اينست كه امروز، سيد مظلومان ، در خميه جلال نشسته بود؛ كه در اين اثنا تيرى آمد كه هزار شعبه داشت . از دوازده فرسخ راه آمد، و بر دل آن حضرت نشست .
برادران ، هر تيرى نهايت سه شعبه دارد؛ بيشتر از سه شعبه يا چهار شعبه ندارد، و آن تير هزار شعبه داشت !
مى گوئى : تا حال نشنيده ام ، مطلب تازه اى است ! عرض مى كنم ؛ اين كلام معنى دارد:
تير هزار شعبه كه از دوازده فرسنگ بيايد، مراد از او اين است كه در اين روز، نامه اى آمد از ابن زياد ملعون - ضاعف الله عذابه -. فرستاده آن شقى ، نامه را آورد، و به دست حضرت داد. گويا سلام هم نكرد. آن جناب نامه را گشود:
از پسر مرجانه خبيث .
اف بر تو باد از دنيا و عزت تو! غرور دنيوى به جائى مى رسد كه چنين ملعون اءشقى الاءولين و الآخرين به حجت خدا بنويسد: اءما بعد؛ بلغنى نزولك بكربلاء. و قد كتب لى اءمير المؤ منين يزيد - لعنه الله - اءن لا اءتوسد الوسيد و لا اءشبع الخمير - الى آخر ما كتبه اللعين (45)
همين كه اين تير هزار شعبه آمد بر دل حضرت نشست ، نامه را مطالعه كرد. تغير بر آن جناب مستولى شد. نامه را انداخت .
فرستاده عرض كرد: جواب نامه را عطا فرما. فرمود: جواب ندارد. لقد حقت عليه كلمه العذاب .(46) بارى ، اين تير از همه تيرها بالاتر بود.
بسا مى شود بعضى از جهال اعتراض كنند كه اگر آن حضرت هم اختيار مى فرمود مثل سائر ائمه (عليهم السلام ) چه ضرر داشت ، و سلامتى آن جناب و ياورانش در اين بود؟!
عرض مى كنم : از اين فقره ، چنين معلوم مى شود كه - علاوه بر مفاسد كلى - از آن جناب به اين قدر راضى نمى شدند؛ مى خواستند آن جناب را بنده حكم خود كنند.
مجملا جاى آن دارد كه كسى عرض كند:
آقا اباعبدالله ! به واسطه نوشته ابن مرجانه ، تير هزار شعبه بر دل مباركت نشست ، و از دل مباركت بيرون نرفت ، و متغير هم شدى ؛ نامه آن ملعون را بر زمين انداختى ، و جواب آن را ننوشتى از براى جناب توحيى و ميتى نبوده و نيست ، و نمى دانم بر جناب تو چه گذشت وقتى كه سر مباركت را وارد مجلس آن ملعون نمودند و آن شقى بر تخت نشسته ، سر مقدست را در پائين تخت گذاشتند.
آن ملعون چوبى هم در دست داشت ولى نمى گويم چه كرد!
مصيبت ديگر دارد، نمى دانم در ذكر او چه مى شود، و از همه اين مصائب بالاتر است ! و آن اين است : چون كه نگاه كرد به سر مقدس ، آن ملعون در آن حال ، شروع كرد به خنده و گفت : الحمدلله الذى فضحكم . خدا دهانش ‍ را مى شكست .
انالله و انا اليه راجعون . و سيعلم الذين ظلموا اءى منقلب ينقلبون


سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, روح الله, پارسا
۱۳۹۰-۱-۲۸
مطلب: #5
مجلس چهارم
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم و بحمدك ياذا العظمه و الجلال ، يا ملك يا موجود يا متعال ، يا من خرق علمه باطن السترات ، و اءحاط بغموض حقائق الخفيات ، و خلق ما خلق من دون اعمال الرويات ، و سبحت لعظم سلطنته ملائكه السموات ، و اءحصى عدد الاحياء و الاموات . نحمدك على نعمائك العظام و نشكرك على مننك الجسام .
و نصلى و نسلم على نبيك محمد نبى الرحمه و امام الائمه ، المنتجب من طينه الكرم و سلاله المجد الاقدم ؛ و على اهل بيته ، اءئمه الانام ، و مصابيح الظلام ، و ينابيع الاحكام ، و الدعاه الى دارالسلام ، عليهم من الله اءفضل التحيه و السلام ، ما توالت الليالى و الايام .
حكايت بنده و شما، با آن ظالمى كه ديروز گفته شد كه گريبان ما به دست او گرفتار شده است نمى دانم به كجا خواهد رسيد، و چطور شد، و اين كار به كجا مى رسد؟
گرفتارى در دست اين ظالم ، و مستجاب نشدن دعاى اللهم لاتجعل مصيبتنا فى ديننا تا كى خواهد بود؟
شب و روز، گريبانت در دست اين ظالم است كه ((نفس اماره )) باشد، و هيچ ملتفت نيستى كه اين بى مروت از اول عمر تا حال با تو چه كرده است . آيا خوب است كه تا وقت رفتن هم گريبانت دست اين ظالم باشد؟
پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) در نصفه اى از شب ، روى مبارك بر خاك مى گذاشت ، اينقدر گريه مى كرد كه زمين تر مى شد. ام سلمه مى گويد كه عمده دعاى آن حضرت اين بود: الهى لاتكلنى الى نفسى طرفه عين اءبدا(47)
پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) چنين دعا مى كند! بنده و شماها كه از اول عمر تا روزى كه برويم ، يك طرفه العين از او خلاص نشده ايم ، كار ما چه قسم خواهد بود؟
آن جناب دعا مى كرد كه ((خدايا مرا به او وامگذار)) و تو هنوز يك طرفه العين از او خلاص نشده اى .
جوانى تو را كه از تو برد، نمى دانم پيرى را از برايت مى گذارد، يا آن را هم مى برد؟
نه در فصل بهار ادا كردى ، نه در خزان قضائى كردى ! نه قربانى جوانى كردى ، نه قربانى پيرى ! آيا گذاشته اى براى وقت احتضار؟!
حكايت شده : يكى از عباد و زهاد، در وقت مردن ، اطرافش را گرفته بودند. گفتند: اينها براى خودشان گريه مى كنند. چون خر و حمال ايشان بودى ، شتر بارشان بودى ، گاو شخم ايشان بودى ؛ از دست ايشان مى روى ، و لهذا گريه و ناله مى كنند.
آن عابد ملتفت گريه ايشان شد. از آنها سؤ ال كرد: چرا گريه مى كنيد؟ يكى گفت : به جهت آنكه بى شوهر مى شوم . و ديگرى گفت : كفيلى ندارم . يكى گفت : تو پشت و پناه من بودى . يكى گفت : بعد از تو پرستارى و غمخوارى ندارم . و هكذا از اين گونه كلمات گفتند.
آن عابد ملتفت شد. گفت : برخيزيد از اطراف من دور شويد! بگذاريد مرا به حال خودم . نديدم يكى از شماها كه بر من گريه كند كه مى روى از اين عالم به آن عالم ، بر تو چه خواهد گذشت ؟ كارت به كجا خواهد رسيد؟
بلى ، مثل ابوذر در حديث وارد است كه پسرش كه ارتحال يافت ، رفت بر سر قبر او گفت : اى فرزند از تو راضى بودم . خدا از تو راضى باشد. غصه و اندوهى براى تو ندارم ، و غصه اى كه دارم اين است كه بر تو در آنجا چه خواهد گذشت ؟ با تو چه گفتند و چه كردند؟(48)
بارى ، آن شخص گفت : برويد و بگذاريد بر حال خود گريه كنم ؛ ببينم چه صدا به گوشم مى رسد: صداى : اءلا تخافوا و لاتحزنوا(49 ) يا صداى : لابشرى يومئذ للمجرمين (50)؟
بارى ، تو همه عمرت گرفتار دنيا شدى ؛ وقت زندگى سعى در وصالش ، وقت مردن غصه فراقش . پس تو با خدا چه دخل و چه راه دارى ؟
ديروز گفتم كه اين ظالم نمى گذارد كه تو ملتفت خود شوى كه اگر اطاعت ندارى ، اءقلا عذر تقصيرى بخواهى !
حضرت امير (عليه السلام ) در دعاى كميل - كه تعليم شيعيان نموده است - در چند موضع ، راهنمايى به طريق اعتذار از تقصيرات فرموده ، و كيفيت عذر خواهى در درگاه حضرت اله را تعليم نموده است . حالتى دارى كه به اين فقرات عذر بخواهى ، يا در اينها هم دروغ مى گوئى ؟
عرض مى كند: و قد اءتيتك يا الهى ، بعد تقصيرى و اسرافى على نفسى ، معتذرا نادما.
يكى از اين فقرات را براى خود راست كن و بگو. اقلا در وقت عذر خواهى دروغ مگو! به دروغ كار نمى گذرد. امر آخرت ، به اين عظمت و بزرگى ، به اين حيله ها به اتمام و انجام نخواهد رسيد.
در يكى از عذرها عرض مى كند: اءتراك معذبى بنارك بعد توحيدك ؛ اى خدا، بعد از توحيد كه اعتراف داشتم ، مرا عذاب مى كنى ؟! و بعد صدق اعترافى و دعائى خاضعا لربوبيتك ؟
عرض مى كند: اءتسلط النار على وجوه خرت لعظمتك ساجده . ببين اينها كه مى گوئى ، راست مى گوئى ؟ تا حال يك سجده لعظمته به جا آورده اى ، و او را عظيم دانسته اى ؛ يا اءهون الناظرين و اءخف المطلعين او را قرار داده اى ؟
و على اءلسن نطقت بتوحيدك صادقه ملاحظه كن آيا از روى راستى لا اله الا الله گفته اى ؟ و على قلوب اعترفت بالهيتك محققه .
مجملا طاعت و عبادت كه از دست تو رفت ، ببينم در عذرها صدقى دارى ؟ گفتم : اگر اين ظالم بگذارد، اقلا از عاقبت كار واهمه اى بكنند، آن هم خوب است ، اما نمى گذارد، بلكه مى گويد: مبادا بترسيد!
انصاف بده ، حال كه نه از براى خدا تعظيمى دارى ، نه عبادتى ، نه عذرى - اى مقصرين ! - واهمه هم نباشد؟
ديروز هم گفتم كه در منزل اولت فكر كن . بگو مى روم به قبر. نمى دانم روضه اى از روضات جنان است ؛ يا حفره اى از حفره هاى نيران !
قبر دو قسم است . كفن هم دو جور است : يكى حله بهشتى ، و يكى جامه آتش .
اقلا بترسيد از اينكه : نمى دانم چطور است ؟ نمى دانم چه خواهم كرد با دو ملك ؟
واهمه كن از آنكه نكير و منكر كه دو ملك قبرند كار من با اينها چطور خواهد گذشت ؟ در جواب آنها چه خواهم گفت ، و چه قسم از قبر بيرون مى روند؟ و رومان فتان القبور - آن هم ملكى است - كارش چه چيز است ؟ آنها به چه جهت سؤ ال مى فرمايند؟
رومان فتان القبور(51) - كه حضرت سيد سجاد (عليه السلام ) در بعضى ادعيه اى كه در صحيفه است بر او صلوات مى فرستد - مى آيد براى دو كار: يا قبر را وسعت دهد هر كس را على حسب عمله ؛ و درى از نسيم بهشت بر قبر او وا مى كند كه داخل قبر شود؛ و يا آنكه قبر را تنگ مى كند، و درى از جهنم بر او مى گشايد كه سميم جهنم داخل آن شود.
اقلا بترسيد كه چطور مى آيد، و چه مى شود؟
فكر كن كه قبر سپار كه روى مرا طرف قبله مى كند، نمى دانم آن دو ملك مى گذارند به طرف قبله باشد، يا روى مرا بر مى گردانند، و مى گويند تو را با قبله چكار است !
اين امور خيلى بعيد است براى جناب شما بشود! مى گوئى اينها براى من نيست !
دو ملك ديگر نمى دانم كارشان با من به كجا خواهد كشيد؛ يعنى اين دو ملك كه مى نويسند حسنات و سيئات را، كه خدا مى فرمايد: عن اليمين و عن الشمال قعيد(52)
اى غافل ! حيف كه كاتب گناهانت اجرت كتابت از تو نمى خواهد و نمى گيرد. اگر اجرت از تو مى گرفت ، هزارى نيم قران ، آن وقت معلوم مى شد، روزى چند هزار بيت گناه دارى .
امر اين دو ملك به دو قسم است : يك قسم پس از وفات بنده نامه را بر هم مى پيچد عرض مى كند: ((پروردگارا، بنده تو از دنيا رفت )). در حديث است كه اگر مؤ من است خطاب مى رسد: برويد بر سر قبر او، براى او عبادت كنيد تا قيامت .
نمى دانم اين طور است ، يا آنكه بعد از وفات هم وزر و وبال مى نويسند. بعضى هستند كه در عالم برزخند، و گناه از برايشان مى نويسند. مثل مبدع و كسى كه ملكى يا چيز ديگر غصب كرده باشد، و بعد از وفاتش ورثه تصرف كنند، اگر آنها معذور باشند. و مثل كاذب در دين ، چنانچه خداوند مى فرمايد: و نكتب ما قدموا و آثارهم (53)
نمى دانم رفتار اين دو ملك با من چه قسم است . اقلا واهمه داشته باش ! مى گويم به اين ظالم بدبخت : حرف تازه اى دارم . خداوند در كلام خود فرموده :
يا اءيها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله لعلكم تفلحون (54)
لعلكم در آيات افاده ترجى مى كند. به جهت دفع غرور اهل غرور است . مى فرمايد: لعلكم تا اهل طاعتها به طاعت خود مغرور نشوند، و جزم به نجات خود نداشته باشند؛ حال در اين زمان اهل معصيت ، معصيت مى كنند، و يقين دارند كه به آن نجات مى يابند! و هر چه لوطيها مى گويند، آن را وسيله نجات مى دانند. مثل سر كدوئى براى سر سيدالشهداء (عليه السلام ) ساختن ، و شبيه عروس قاسم به جوان امرد خوشروى سرخاب سفيداب بيرون آوردن .
مجملا مى گويم به اين ظالم : همه وسيله ها را از دستم بردى ، بيا اين وسيله بزرگ را كه وسيله الحسينيه است برايم بگذار. و دخيلش بشو كه يكى از اين وسايل حسينيه كه وسيله اى باشد، برايم بگذار.
مى خواهم امروز ((وسايل حسينيه )) را بشمارم . عدد آنها زياد است . هر چه بگويم بيشتر است ؛ ولى اين وسائل خصوصيتى دارند؛ لكن بدانيد كه ((معصيت خدا)) داخل آنها نيست ! تار و طنبور در ميان آنها نيست !
كار به قسمى شده كه هر چه بگويم به جائى نمى رسد؛ ولى به جهت اتمام حجت است كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((هر گاه بدعتى در دين ظاهر شد، و عالم علم خود را ظاهر نكرد: فعليه لعنه الله (55)))
و بالجمله اگر خواسته باشم ((وسايل حسينيه )) را بشمارم ، و خصوصياتش را بگويم ، طول خواهد كشيد. كار يك روز نيست . ان شاء الله متدرجا خواهد آمد.
ولى بدان كه بعضى از اين وسايل ميان همه ائمه مشتركند، و بعضى مختص ‍ سيدالشهداء (عليه السلام ) است .
مثلا محبه الحسينيه از وسايل او است ، و محبت همه ائمه اين قسم است . زياره الحسين (عليه السلام ) از وسايل است ؛ آنها هم زيارت دارند. غرض ، يك جوره مشتركند، يك جوره مختص خودش است كه هيچ شريك ندارد.
از وسايل حضرت حسين (عليه السلام )، يكى آب دادن به اوست . اين مختص به آن جناب است . چون هيچ امامى و پيغمبرى تشنه كشته نشد، و وقت رفتن تشنه نبود.
يكى اغاثه و استغاثه سيدالشهداء است . اين هم به آن جناب مختص است ؛ چرا كه هيچيك در ميدان كشته نشدند كه استغاثه بكنند. حضرت امير (عليه السلام ) در محراب شهيد شد و ديگران در مواضع مختلفه .
مثلا از جمله وسايل ، يكى تجهيز آن جناب است . يعنى حال ، او را به احترام تجهيز كنند. چون كه هر امامى و پيغمبرى اگر اول مرتبه در تجهيزش كوتاهى شد، آخرش به عزت شد.
مثلا حضرت رضا (عليه السلام ) كه به آن طور شد، آخر ماءمون ملعون با همه اهل شهر آمدند و تجهيزش كردند به آن احترام . حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) اولش آن قسم ، آخرش به احترام . تنها كسى كه تجهيزش به احترام نشد، حضرت حسين (عليه السلام ) است . اما الآن مى توان تجهيز آن جناب كرد. چون نداريم امامى كه سه شبانه روز بدنش بر زمين برهنه و عريان افتاده باشد!
گفتم بعضى چيزها مشتركند؛ ليكن اينك حرف ديگر مى خواهم بزنم ، و بگويم كه سيدالشهداء (عليه السلام ) مشترك ندارد.
مثلا زيارت پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) مستحب است ، و افضل هم هست ؛ و هكذا زيارت حضرت امير (عليه السلام )؛ لكن زيارت سيدالشهداء (عليه السلام ) خصوصيتى دارد در كيفيت زيارت كه شريك ندارد؛ از چند بابت :
يكى اين است كه در زيارت پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) مى گوئى : السلام عليك يا نبى الله يا خاتم النبيين ... و هكذا از صفات خودش كه راجع به اسم و لقبند. اما سلام بر سيدالشهداء (عليه السلام ) جور تازه دارد، سلام مى كنى بر خود او جدا و سلام مى كنى بر سر بريده او جدا، سلام مى كنى بر سينه شكسته اش جدا، سلام مى كنى بر بدنش جدا، سلام مى كنى بر محاسن خون آلوده اش جدا، سلام بر بدن برهنه اش جدا، سلام بر سر بر نيزه اش جدا؛
سلام بر خون او هم كه مى كنى اقسام دارد: سلام بر خونى كه بر زمين ريخت ؛ سلام بر خونى كه به بال كبوتر ماليده شد؛ سلام بر خونى كه ملك در شيشه كرد؛ سلام بر خونى كه بر صورت خواهرش ماليده شد؛ سلام بر خونى كه محاسنش از آن خضاب شد.
پس هر چه دارد سيدالشهداء - از چهل پنجاه وسيله كه برآورد كرده ام - هيچكدام شريك ندارد(56).
حتى در محبت هم - البته محبت تمام ائمه لازم است ، اما - محبت حسين (عليه السلام ) يك خصوصيتى دارد. خصوصيات آنها با شمردن وسايل باشد.
امروز، اگر به ((كربلا)) رفته اى ، آن حضرت ((استغاثه )) دارد. از اينجاست كه در بعضى زيارات رسيده هفت دفعه لبيك داعى الله بگويند.
اين مطلب وجهى دارد؛ چنانچه آن مظلوم زيارت مصافقه دارد كه كاءنه حالا با آن جناب بيعت مى كنى .
هفت ((لبيك )) جواب هفت ((استغاثه )) است كه آن حضرت فرمود.
آن ((استغاثه )) نه اختصاص به اهل آن زمان دارد، از ماها هم ((استغاثه )) فرموده است : ((لبيك )) مى خواهد همان استغاثه ؛ بلكه به عبيدالله بن حر جعفى فرمود مبادا به گوشش برسد و يارى نكند، كه اگر تو هم جواب ندادى همان حكم را دارد. آن هم مرد بى سعادتى بوده است . اين سعادت و بى سعادتى از جاى ديگر است . مى بينى از لشكر ابن سعد است در شب عاشورا مى آيد و از جمله اصحاب حضرت حسين (عليه السلام ) مى شود، و به نجات ابدى فايز مى شود. بايد از عاقبت كار ترسيد.
هرثمه از اصحاب امير (عليه السلام ) كارش به جائى رسيد كه در روز عاشورا از اصحاب عمر بن سعد شد. هرثمه مى گويد: خدمت اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در بعضى از اسفار بوديم . آن حضرت رسيد در موضعى كه در آنجا درختى بود. قدرى خاك برداشت و بوئيد و فرمود: واها لك ايها التربه ؛ يعنى : خوشا به حال تو اى زمين ليحشرن منك اءقوام يدخلون الجنه بغير حساب .
از اين حديث است كه بعضى مى گويند دفن در ((كربلا)) حساب را بر مى دارد. و از اينجا خواسته اند استكشاف كنند كه مدفون در ((كربلا)) حساب ندارد.
هرثمه گويد: ((نفهميدم كه حضرت مرادش چه بود...))
تا آنكه سالها گذشت و بى سعادتى او را گرفت تا از اصحاب عمر شد.
مى گويد: در روز ((عاشورا)) كه سوار بودم ، آن درخت را ديدم . به علامت آن درخت آن زمين را شناختم .
مى گويد: آمدم خدمت حضرت حسين (عليه السلام ) عرض كردم : يابن رسول الله ، با پدر بزرگوارت به اين زمين رسيديم و پدرت چنين فرمود.
آن مظلوم فرمود: بر من مخفى نيست اى هرثمه ! تو چه مى كنى ! يارى من مى كنى ، يا بر منى ؟
آن بى سعادت گفت : ((من عيال و اولاد دارم ، از ابن زياد مى ترسم )) و عذر ناموجه آورد. حضرت همان قسم كه به عبيدالله بن حر جعفى فرمود كه ((در اين صحرا نمان )) به هرثمه هم فرمود:
((تا مى توانى در اين صحرا نمان ، و برو كه صداى استغاثه مرا نشنوى (57)))
هنوز آن صدا بلند است . نمى دانم مى شنوى يا نه ! حال هم جواب مى خواهد، نصرت مى خواهد.
گفتم برويم حالت آن حضرت را ببينيم . رفتيم ديديم : چند خيمه ، در صحرائى بى آبادانى . در اين چند روز گاهى مى شد چند نفر از كوفه به طريق اختفاء مى آمدند، و به آن حضرت ملحق مى شدند.
اين را بدانيد كه هر كس كه در كوفه بوده است و حكايت حضرت حسين (عليه السلام ) شنيده است ، و به يارى آن جناب نيامده ، ملعون است و شقى ؛ و هر كس تخلف كرد، مگر عذر شرعى داشته باشد.
اينست كه راوى يك نفر، دو نفر، مى آمدند. اما از جانب ابن زياد - عليه اللعنه - متصل دو هزار، سه هزار، چهار هزار، از صبح و عصر، مى آمدند. و در مثل امروز، حصين بن نمير آمد با چند هزار، يزيد بن ركاب كلبى آمد با چند هزار.
حالا كه ملاحظه حالت آن حضرت كردى در عالم معنى ، بدان يكى از كارهائى كه حضرت كرد، مجلس عزا فراهم آورد. مى خواهيم برويم آن مجلس ؛ لكن داخل آن مجلس نمى توان شد، بايد بيرون باشى . زيارت جامعه شنيده ايد؟ گريه جامعتى بوده است :
آن جناب رفت ميان خيمه و صدا زدند مردهاى اهل بيت و اولاد آن حضرت ، همه جمع شدند.
ظاهرا اهل بيت به قدر چهل نفر باشند: هفت برادر آن حضرت ، و اولاد امام حسن (عليه السلام ) بودند؛ اولاد جعفر طيار بودند؛ اولاد عبدالله بن جعفر بوده اند. چون حديث صحيح است كه حضرت فرمود: ((روز عاشورا همين كه گرد نشست ، نزديك مغرب شد، و لشكر آرام گرفتند، بر روى زمين ((ثلاثون )) از اهل بيت بود؛ لو كان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) حيا، لكان هو المعزى اليه . غرض آن سى نفر كه كشته شده بودند، لااقل ده تا از اطفال و اسرا هم باقى مانده كه مجموع چهل نفر بودند كه ظاهرا از همه بزرگتر، حضرت ابوالفضل العباس بوده - كه سى و چهار ساله بوده است - و از همه كوچكتر آن طفل رضيع شيرخواره بوده . ملاحظه كنيد آن مجلس ‍ چه بود:
حضرت همه را جمع كرد و فرمود زنها بيايند. زنها آمدند در زير آن يك خيمه كه جز اهل بيت ديگرى نبود. اصل حديث دو كلمه است : فنظر اليهم ؛ يعنى : آن حضرت در اين حال كه جمع شدند، شروع كرد به نگاه كردن به آنها. يعنى اول نگاه كرد. و بكى ساعه (58)؛ يعنى : يك ساعت گريه كرد.
ملاحظه كنيد: همه اهل بيت زير يك خيمه جمع ، صداى سيدالشهداء به گريه بلند شود، در اين صورت اهل بيت گريه نمى كنند؟ مردها كه گريه كردند، زنها گريه نمى كنند؟ اطفال ، زنها را گريان ديدند، گريه نمى كنند؟ پس ‍ صداى گريه همه بلند شد. حالا دو كار از حضرت صادر شد، بايد سر آن را ملاحظه كرد.
اى برادر، حاجت به مرثيه جعل كردن نيست ، به كنه همين دو كلمه برو تا قيامت از براى حزن و اندوه بس است .
حضرت نگاه كرد به آنها. ببينم چه نگاه بود اين نگاه :
در اول ، نگاه حيرت بود. يعنى حضرت متحير بود درباره اين عيال و اطفال . يكى نگاه حسرت بود. نگاه ديگر، نگاه وداع بود. گريه يك ساعت براى چه بود؟ گريه يك ساعت خيلى است !
در اين گريه حضرت تصوراتى داشت . ايشان را كه ديد جمع در يك خيمه ، همه متصل پيش هم نشسته ، تصوراتى كرد. گاهى تصور مى كرد گريه مى كرد. امور مستقبله همه پيشش حاضر بود.
برآورد كرد كه اين جمعيتى كه حالا زير يك خيمه اند، وقتى خواهد شد - در سه چهار روز ديگر - همه به همين جمعيت در قتلگاه خواهند بود:
بدنها يك طرف ؛ اسرا يك طرف !
انا لله و انا اليه راجعون
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, روح الله, پارسا
۱۳۹۰-۱-۲۸
مطلب: #6
مجلس پنجم
بسم الله الرحمن الرحيم
تباركت اللهم و تعاليت . لا احصى ثناء عليك .
جل عن مطارح الفكر كماله . و تقدس عن مواقع النظر جماله .
يا ملك يا متعال ، يا ذا العظمه و الجلال ، يا موجد العلل ، يا معبود كل الملل ، يا واهب حياه العالمين ، يا ناظم السموات فوق الارضين ، يا غياث المستغيثين يا مجيب دعوه المضطرين .
نحمدك حمد الشاكرين ، و نؤ من بك ايمان المخلصين .
و نصلى على محمد افضل الخلائق اءجمعين ، و على عترته الاطائب المطهرين و الساده المنتجبين ، القائمين على المحجه البيضاء، و القائمين على الشريعه الغراء، عليهم من الله اءفضل التحيه و الثناء، ما دامت الارض و السماء.
قال امام المخلصين و سيد الوصيين عليه اءفضل صلاه
المصلين : ((عباد مخلوقون اقتدارا، مربوبون اقتسارا))(59) - الى آخر الخطبه . و عليك بنهج البلاغه .
ملخص اين كلمات آنست كه مى فرمايد: شما را آوردند در اين عالم بى اختيار شماها. البته شماها هيچكدام در اين مطلب شك نداريد كه شماها را در اين دنيا آوردند، بى اذن شما آوردند. نگفتند مى خواهيم شما را به عالم دنيا ببريم . و مكث تو در اين عالم هم ، دخلى به تو ندارد؛ بلكه جميع آنچه راجع به بدن و خلقت تو است ، رجوع به تو ندارد:
مربوبون اقتسارا.
هنوز بعد از سى چهل سال نفهميده اى غذا را كه مى خورى ، چه قسم جزء بدن تو مى شود؛ كه سه هزار جزء بدن و چهار هزار قوه دارى .
مثلا نانى كه مى خورى ، قدرى بايد استخوان شود؛ قدرى پوست شود؛ قدرى گوشت شود؛ قدرى خون شود؛ قدرى مغز شود و هكذا...
بلكه ، هنوز به كنه نفس زدن نرسيده اى كه آن ((دورى )) كه مى گويى باطل است ، اينجا موجود است ؛ كه تا نفس نزنى ، حيات ندارى و تا حيات نداشته باشى ، نفس نمى توانى زد! به فرنگى ها اعتقاد به هم رسانيده اى كه بى سيم تلگراف [اختراع كرده اند.]
در چشم ، چيزى به قدر يك عدس قرار داده است كه در زمين ، زحل را مى بيند، و لااقل از مكان تو تا آنجا ده هزار سال راه كار مى كند! بلكه در يك چشم بر هم زدن ، همه ستاره ها را مى بيند، كه كوچكترين آنها ستاره اى مى باشد كه چهارده مقابل زمين است . آن پى شده به قدر عدس بيش نيست مثل شبنم يخ كرده .
هنوز نمى دانى چه قسم فكر مى كنى ؟ به چه قسم حرف مى زنى ؟ چگونه مى شنوى ؟
اينقدر حكما كه آمدند و رفتند، هنوز ندانسته اند جاى اين فكر كجاست . بعضى گفته اند: جاى او دل است كه در سينه خلق شده است . بعضى گفته اند: محلش در دماغ است . هنوز اين فكر را نفهميده اى ، چنانكه نفهميده اند!
مقصود اينست كه بدانى بى اختيار آمده اى ، و بى اختيار مانده اى ، و از خودت بوجه من الوجوه مطلع نشده اى . اين را هم بدان : بى اختيار، و بى مصلحت تو، تو را مى برند! چنانچه يك دفعه اينجا آمدى ، خواهى ديد كه يك دفعه هم تو را برده اند!
حالا بيائيد فكرى بكنيم كه وقتى كه مى رويم به كجا مى رويم ؟ ما را به كجا مى برند؟ چطور است ؟ آنجا منزلى داريم ؟ آشنائى داريم ؟ دولتى داريم ؟ قدرى در اين فكر بيفت !
هر مصيبتى ، فكرش ثمره ندارد، مگر اين مصيبت كه واهمه اش ثمره دارد.
مثلا فلان راه كه مى خواهى بروى دزد دارد. هر چه فكر كنى ، به حال تو نفعى نمى بخشد. يا در فلان ناخوشى خوف داشته باشى ، فكر خوفش ‍ فائده نكند، مگر امر آخرت كه ((خوف )) اصلاحش مى كند.
اين طرفى و صفحاتى كه مى خواهيم برويم ، چه قسم است ؟ زندگانى در او چه طور است ؟
حالا اين روزها، روزى است براى اين كار. اگر واهمه اش را داشته باشى ، وسيله اى تحصيل كرده ام .
اى كسانى كه تا حال با خدا راهى نداشته ايد! راهى براى شما سراغ كرده ام .
آن وسيله ، و آن راه ((صاحب الوسائل )) است . و صاحب الوسائل هو الحسين بن على بن اءبى طالب (عليه السلام ) است . آن جناب وسيله هاى زيادى دارد.
براى ويلانهاى آن عالم سراغ دارم صاحب مضائف را، يعنى حسين بن على بن ابى طالب را، كه نه مهمانخانه دارد. در اين عالم كه بود، چند مهمانخانه داشت . الآن در عالم برزخ نيز، چند مهمانخانه دارد. در صحراى محشر نيز چند مهمانخانه دارد. در هر يك از مهمانخانه ها مناديها دارد، مائده ها دارند، شربتها دارند. مجملا اين مطلب تفصيلى دارد كه نه مهمانخانه حضرت در كجايند؟
اما وسائل ، بسيارند؛ صد يا دويست . اما اين قدر بدانيد كه ((مخالفت با خدا)) و ((در افتادن با او)) از وسائل نيست !
تا حال نشنيده ايم كه آن حضرت فرموده باشد معصيت خدا، و نقض ‍ شريعت ، يا نسخ شريعت و قرآن منسوخ از وسائل حسين است ؛ بلكه خود آن جناب كلامى فرمود در ميدان ، از آن معلوم مى شود كه اينگونه امور خصمى با خدا و رسول و آن جناب است . و آن كلام اين است كه فرياد كرد:
اى مردم ! هل تطلبونى لقتيل منكم قتلته ، اءو مال لكم استحللته ، اءم شريعه بدلتها، اءم سنه غيرتها، اءم حرام حللته ، اءو حلال حرمته ، فبم تستحلون دمى ؟
اين كلام در قيامت حجتى است بر بعضى مرتدها كه مى گويند: در تعزيه دارى ((دروغ )) عيب ندارد! كه كاءنه نقض همه شرايع است . مى بينيم به طنبور و غناء و بچه بى ريش و دروغ گفتن بر خدا و رسول ، تعزيه دارى مى كنند.
و از اين كلام معلوم مى شود كه هر كس اين امور را مرتكب شود، و حلال بداند، خونش حلال مى شود. حالا تو مى خواهى به اين چيزها توسل بجوئى ؟ نمى شود.
بارى ، وسايل سيدالشهداء (عليه السلام ) بسيار است ، و ((معصيت خدا)) در آنها نيست .
امر دين به هواى دل ، به هواى لوطى بازيها، درست نمى شود. اگر چنين بود، چه ضرور كه اينگونه امور واقع شود و چرا بايد آن سرور متحمل اين مصائب بشود! خودش در ميدان بيفتد، خواهرش بر شتر سوار شود. اينها براى بى دينى نبود. و اگر چنين است كه شما فهميده ايد - كه براى بى دينى بود - تحمل اين مشاق لزومى نداشت !
مجملا، امروز، مقصودم بيان مرتبه سيدالشهداء (عليه السلام ) است ، نه مرثيه خوانى .
وسايل سيدالشهداء را بگويم و بشمارم ؛ هر كدام منادى دارند جلى .
يكى ندايش از جانب خداوند عالم است . منادى بعضى پيغمبر است . منادى بعضى جبرئيل امين است . منادى بعضى حضرت اميرالمؤ منين است . منادى بعضى خود سيدالشهداست . منادى بعضى عليا مكرمه جناب زينب است . هر كدام منادى دارند.
اين وسائل الحسينيه هر كدام ندائى دارند. بلكه امروز، قدرى از اين وسائل را بشماريم عقد توسلى بسته شود.
اين توسل هم عقدى دارد، و صيغه ايجاب و قبولى دارد. قباله هم دارد. ببينم اين عقدها را مى بنديم ؟
صيغه ايجابش از ماست . امروز از روى راستى توجه كنيم به ايجاب - كه الآن در يكى از مضيفهايش به ما نگاه مى كند - و عرض كنيم : يا اءباعبدالله انى اءتوسل بك الى الله او هم قبول مى كند. توسلاتش اقسام دارند. مثلا ((گريه )) يكى از وسائل الحسينيه است .
حالا اين گريه خودش اقسام دارد. وقتى كه مى خواهى قباله اش را بنويسى ، در دفتر اعمال نوشته مى شود؛ مثل قباله معاملات كه در او مى نويسند: خريد فلان ، از فلان ، فلان خانه را، به فلان مبلغ ، به فلان شرط.
حالا مى گويم : حضرت حسين (عليه السلام ) مشترى است ؛ مى نويسد: هذا ما اشترى الامام السعيد اءبو عبدالله الشهيد مشترى ، امام شهيد است . از كه مى خرد؟ از اين بايع غرق شده درياى گناه ، بنده روسياه ، سوخته غضب اله ! چه مى خرد؟ در اين يك وسيله اش ده قسم گريه و اندوه از تو مى خرد:
يك مرتبه اينست كه همين ((مهموم )) مى شوى ، بدون گريه كردن . و مرتبه ديگر از تو مى خرد از اين بالاتر را كه ((وجع قلب )) است كه دلت به درد مى آيد براى آن حضرت ، اين را هم مى خرد! يك مرتبه بالاتر مى رود. اشك در چشم مى گردد، اما بيرون نمى آيد، اين را هم مشترى است !
اينها همه مضمون حديث است ، جعليات نيست . هر گاه اينقدر باشد كه اشك از چشم بيرون مى آيد، هر چند جارى هم نشود، مى خرد. وقتى كه جارى بر صورت شد، مى خرد. اگر بر صورت جارى شد، و گذشت بر محاسن افتاد، مى خرد.
اگر از محاسن بگذرد، بر سينه جارى شود، مى خرد.
زياد بشود، بيايد تا به دامن ، مى خرد.
همه اينها نص دارند، و هر يك اجر دارد، كيفيتى دارند(60).
ناله همراهش باشد، اجرى دارد. صدا به ناله بلند كردن ، كيفيتى دارد. نعره زدن همراهش باشد، كيفيتى دارد. مرتبه دهمى اين مراتب در حديث ابوذر است : حتى تزهق اءنفسكم ؛ گريه كنيد تا نزديك باشد جان شما از بدن بيرون بيايد!(61)
اى برادران ! ببينيم چه كار براى سيدالشهداء كرده ايم ؟
كلمه اى از يزيد پليد حكايت شده است . هر وقت مى بينم ، از تعزيه دارى خودمان حيا مى كنم ؛ كه گويا خاطرم مى آيد وقتى كه حكم كرده بود سر آن حضرت را بر در خانه آويخته بودند، همين كه هند - زوجه او - معلومش ‍ شد كه چنين كرده است ، با سر بى چادر آمد در مجلس عام ، فقره اى را گفت : مضمونش آنست كه اى يزيد! آيا سر حسين پسر فاطمه را بر در خانه آويخته اى ؟!
يزيد برخاست . رداى نحسش را بر هند كشيده گفت : برگرد. و حكم كرد سر مقدس را پائين آوردند.
محل شاهد اين كلام است . گفت : اى هند، برو در خانه بنشين . پسر زياد را خدا لعنت كند. اءعوذ عليه من هذه الفضيحه . برو گريه با ناله كن !(62)
يزيد مى گويد به هند: برو گريه با ناله كن بر حسين (عليه السلام ) و ما چنين مصيبت دارى كنيم ؟!
قباله تمام نشد. هذا ما اشترى ... او مشترى است او هم بايع ثمن اين اشك چشم . خيال نكنيد اين اشكها كه جارى شد خشك مى شود. نه چنين است ! اشك بر مصيبت سيدالشهداء - كه على ما اءصابه باشد، نه بر هر دروغى ملائكه اى خدا خلق كرده كه آن را جمع مى كنند، و در ميان قوارير بهشتى مى كنند. فيدفعونها الى خزنه الجنان فيمزجونها بماء الحيوان . با آن ، آب حيات بهشتى را ممزوج مى كنند(63).
ثمن مى بينيم كى مى دهند. ثمن اين متاع ، نقدى اين متاع ، نقدى دارد كه مى فرمايد: اءلا وصلى الله على الباكين على الحسين راءفه و شفقه . كه خدا بر تو صلوات مى فرستد. اين نقدش ؛ اما باقى ثمن قسط به قسط به تو مى رسد. چند قسط دارد: يكى وقت احتضارت ؛ يكى وقت دخول قبر؛ يكى وقت ساكن شدن در قبر؛ يكى وقت بيرون آمدن از قبر. تا قسط آخرى .
مجملا از وسيله ها چيزى نشمرده ام . صد تا دويست تا كه گفتم ، وسيله اولى آنها ((شهادت )) است در ركاب آن جناب . چون كه هيچ پيغمبرى و امامى ، در ميدان شهيد نشد. يحيى را در طشت سرش را بريدند. حضرت امير (عليه السلام ) در محراب شهيد شد. حضرت حسن (عليه السلام ) در حجره به سم شهيد شد...
در ميدان شهيد شدن مخصوص آن جناب است . و اين وسيله منحصر است در هفتاد و دو نفر كه اسمهاشان در صحيفه حسينيه كه جبرئيل آورد، نوشته شده بود.
بدان كه جبرئيل دوازده صحيفه آورد به عدد ائمه اثنى عشر، و تكاليف هر امامى در او ثبت بود. و هر امامى كه به مقام امامت رسيد، بايد گشوده ، بخواند، و به تكليفش عمل كند. و همه در آوردند، عمل كردند.
و حضرت حسين (عليه السلام ) هم صحيفه داشت . در آن نوشته بود:
يا حسين اشر نفسك لله ، يعنى : جان خود را بفروش . وقاتل حتى تقتل : مقاتله كن ؛ تا كشته شوى . و اءخرج باءقوام للشهاده : چند نفر را كه مخصوصند ببر، تا شهيد شوند. لا شهاده لهم الا معك .(64)
اين يك وسيله . وسيله ديگر مماثل است با ثواب شهداء، كه اگر تحصيل كنى اين مقام را، به مثل مقام آنها به تو بدهند.
وسيله ديگر، ((مشاركت )) است . در حديث جابر است چون آمد به زيارت سيدالشهداء (عليه السلام ) كه اول كسى بود كه به زيارت حضرت آمد به كربلا. و شبهه اى در خوبيش نيست ؛ چرا كه معذور بوده است ، و نابينا بوده ، جهاد از او ساقط بود. اينها احكامى خدائى اند. مردم بازيچه مى دانند!
اگر سيدالساجدين هم ناخوش نبود، آن جناب هم تكليفش جهاد بود. بايد ناخوش شود كه بماند. با آن ناخوشى شنيده ايد كه يك دفعه ، يا دو دفعه ، به يارى پدر بزرگوار آمد(65).
بارى ، جابر آمد به زيارت سيدالشهداء (عليه السلام ) در روز اربعين . اين چنين مى فهمم از بعض روايات كه آن نابينا از ((مدينه طيبه )) تا ((كربلا)) هم پياده آمده بود. عصاكش او ((عطيه )) بوده است . محل شاهد را مى خواهم بگويم ، اما كيفيت زيارتش باشد.
بارى ، آن وقت موضع حرم محترم صحرائى بود. اثر قبرى هم بود. شايد خاكى هم سر قبر مطهر بالا آورده بودند. با عطيه گفت : مرا ببر دستم را بگذار بر قبر. مى گويد: چنين كردم .
سه مرتبه گفت : ((يا حسين !)) و غش كرد. و بعد به هوش آمد، زيارتى كرد. بعد صورتش را بر گردانيد شهدا را زيارت كرد گفت :
اءشهد لقد شاركنا كم فيما اءنتم فيه ؛ يا آنچه نزديك به همين فقره است . حاصل مضمون : بدان كه ما با شما شريك شده ايم . عطيه مى گويد: خدمت آن جناب عرض نمودم كه چگونه ما با آنها شريك شده ايم ؟ و حال آنكه آنها كشته شده اند، بدنهاى ايشان پاره پاره شده است ، اطفال ايشان اسير شده . فرمود: شنيدم از حبيب خدا، من اءحب عمل قوم ...(66)؛ هر كس عمل ديگرى را دوست دارد، شريك مى شود با ايشان . من عمل ايشان را دوست داشتم و نيت من ، نيت ايشان بود.
يكى از وسايل ، ((معرفت به حق حسين (عليه السلام ))) است .
منادى اين وسيله ، پيغمبر است . او را مى برد بر منبر، بر دامن مى نشانيد؛ مى فرمود:
اءيها الناس ! هذا الحسين بن على ، فاعرفوه (67) معرفت به حقش بهم برسانيد.
با اينكه در حق ائمه بايد معرفت بهم رسانيد، معلوم مى شود خصوصيتى دارد. ((ابن يعفور)) مى گويد: از كوفه رفتم به مدينه زيارت حضرت صادق (عليه السلام ) عرض كردم : خيلى زحمت كشيدم . فرمود: لا تشك ربك ؛ كارى كه براى خدا كرده اى ، از زحمتش مگو.
فرمود: چرا نرفتى به زيارت كسى كه حقش از من عظيم تر است بر تو؟
مى گويد: تعجب كردم . عرض كردم كه تو امام مفترض الطاعه مى باشى ، حق كه اعظم است از تو؟!
فرمود: هو الحسين بن على
يكى ديگر ((بيعت با سيدالشهداء)) است . حالا هم بيعتش برقرار است .
يك منادى بيعت داشت در همان روزى كه از مكه بيرون مى آمد، كه ابن عباس منكشف شد، در خواب به او نمودند. گفت : ديدم در خانه كعبه دست سيدالشهداء ميان دست جبرئيل است ، و ندا مى كند:
هلموا الى بيعه الله !(68)
نمى دانم شما بيعت مى كنيد با سيدالشهداء، در اين بيعت جبرئيلى كه حكم بيعت الله داشته باشد. حالا هم مى شود بيعت كنى . وفا هم مى توانى بكنى !
يكى از وسايل حسينيه ((حج حسين )) است . اين هم تفصيلى دارد. خود خانه خدا است . مناسكى دارد، حجى دارد كه حج خودش و حج ياورانش ‍ را حالا نمى توانم بگويم .
يكى از وسايل ((لبيك براى سيدالشهداء)) است .
زيارت هيچكس ((لبيك )) ندارد، مگر زيارت سيدالشهداء كه دارد:
((لبيك داعى الله (69))) مى توانيد تلبيه بگوئيد. بعض آداب تلبيه را خواهم گفت - ان شاء الله تعالى -.
همه وسايل را نمى توانم بگويم . خواص بعض آنها را بگويم :
از جمله خواص ((وسائل حسينيه )) يكى اينست كه بعضى عمل مشخص اند. معنيش اينست كه از او صادر شده ، بسا مى شود حبط داشته باشد. خصماء او در قيامت آن عمل را ببرند. وجوه بطلان و فساد زياد دارد. از وسايل يك جور دارد كه اثر بر او مترتب مى شود، بى اختيار شخص . ديگر حبطى ندارد. خصم نمى تواند ببرد. مثلا قرض خواهها خانه سكنائى را نمى برند. در قيامت هم خصماء كه اعمال را مى برند، مثلا ايمانش را نمى برند.
حالا از وسايل سيدالشهداء (عليه السلام ) يك جور هستند كه قابل حبط نيستند.
حضرت فرمودند: هر چيزى از براى او در اجر و ثواب حدى است ، مگر گريه بر سيدالشهداء كه ثوابش حدى ندارد(70).
حال فرض كن روز قيامت بيايند حق دارها ببرند، باز هم مى ماند. حدى ندارد كه تمام شود. اقلا از مخلد بودن در جهنم خلاص كند خوب است .
مثلا گريه بر سيدالشهداء يك مرتبه از اعمالش هست كه به فكر و رويه است . فكر مقامات او مى كند و گريه مى كند بر مصائب او، به اختيار خودش . اين داخل در اعمال است . حالا، اينقدر از گريه ، پس از ملاحظه مقاماتش ، ديگر ملاحظه مصائب شديده نمى خواهد يك مصيبت بس است :
مثلا او را در مدينه گوشه نشين كردند. يا او را آواره اش كردند. آمد به مكه كه بست خداست . نه تنها بست مسلمان است ، بست كافر هم هست . بست قاتل است .
براى انسان كافر، قاتل ، حيوان ، وحوش ، و طيور، همه ، بست است . لهذا گوشت شكارى نخورى حرام ، بلكه شكار هر حيوان حرام است .
براى علفها بست است . براى درختها بست است . حتى بست ريشه هاى درختها مى باشد. اگر بيرون بياورند، حرام است .
همين مكه ، از براى سيدالشهداء (عليه السلام ) بست نبود كه او را از آنجا هم آواره كردند.
پس اگر بنا شد به اختيار گريه كنيم ، همين قدر بس است كه مردم احرام ببندند به حج ، و او حج را مبدل به عمره نمايد، و حج خود را به اتمام نرساند.
سيدالشهداء مصيبتها دارد كه فكر نمى خواهد؛ نه فكر امامتش ! نه فكر بزرگيش ! نه فكر عظمتش !
فرض كن كسى باشد كه او را نشناسى ، اگر بشنوى پاره اى چيزها كه براى سيدالشهداء (عليه السلام ) روى داده ، ديگر نمى خواهد قصد قربت بكنى ، و به فكر و رويه خود را به گريه در آورى . بلكه اگر بفهمى بر خلاف مذهبى روى داده ، بى اختيار گريه ات مى آيد.
اين خصوصيات را بسيارى ملتفت نشده اند!
بعض خصوصيات عاشورا را براى يزيد حكايت كردند؛ كه آن ملعونى كه در قرآن طغيانا و اثما كبيرا(71) تفسير به او شده است ، بنابر يك تفسير(72) اجمالا كسى از او بدتر نمى شود؛ كسى كه از هيچ طغيانى و معصيتى نگذشته ، از حسين مظلوم (عليه السلام ) كشتن ، مكه معظمه خراب كردن ، در مدينه مشرفه شراب خوردن .
نمى دانم ، از آن وقايع ، چه براى آن ملعون حكايت كردند از وقايع يوم عاشورا، كه آن ملعون - كه طغيانا و اثما كبيرا بود - گفت : اءما لو كنت صاحبه ، لدفعت عنه ولو بهلاك بعض ولدى ! [آگاه باشيد اگر من با حسين بودم بلا را از او دفع مى كردم ولو به كشته شدن بعضى از فرزندانم بود].
نمى دانم چه براى او نقل شده از مصائب كه چنين گفته است .
چند احتمال دارد كه آن چيزى كه براى او گفته شده يكى اين باشد كه سيدالشهداء در آن حالتى كه بر زمين افتاده بود، با اين جراحتها و زخمها، طفل يازده سال ، بر سر سينه آن جناب كشتند. نيامد مصيبتى از اين بالاتر باشد، بيان مى شود ان شاء الله . بارى ، گريه ترحمى بر سيدالشهداء (عليه السلام ) شده است .
در آخر اين مجلس فرمود: بعضى احمقها در دلشان مى گذرد كه ما دعاى باران مى كنيم ، و از خدا طلب رحمت مى كنيم ، مستجاب نمى شود. مى گوئيم : اى مرد كه حالا جناب شده اى ! اگر راستش را مى خواهى بدانى ، يك نجاستى بوده اى كه حالا متشخص شده اى .
خداوند عالم با آن عظمت و رفعت و بزرگوارى و قدرت و جلالت ، از تو چيزى خواسته است ؟ چندين سال است كه آن ايمان به او بوده باشد، و هنوز از تو به اجابت نرسيده . مى فرمايد: فليستجيبوا بى وليؤ منوابى (73)
و تو شقى ، دو روز است از خدا تمناى رحمت كرده اى - كه بسا باشد مستجاب هم شده باشد؛ هر جا رحمت مى بارد خوب است - و تو در دلت چنين مى گوئى ؟! و حال ، ما را چه كار به مستجاب كردن !
وظيفه ما دعا كردن است . مستجاب مى كند. فله الحمد و المنه ؛ نمى كند، فله الحمد و المنه .

سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, روح الله, پارسا
۱۳۹۰-۱-۲۹
مطلب: #7
مجلس ششم
بسم الله الرحمن الرحيم
سبحانك اللهم و بحمدك . لا اءحصى ثناء عليك . اءنت كما اءثنيت على نفسك . يا واحد يا اءحد، يا فرد يا صمد، يا مستغنيا عن العدد و العدد، منزها عن الصاحبه و الولد.
لك يا الهى وحدانيه العدد، و ملكه القدره الصمد. لك العلو الاءعلى فوق كل عال ، و الجلال الاءمجد فوق كل جلال . نحمدك على نعمائك ؛ و الحمد من نعمائك . و نشكرك على آلائك ؛ و الشكر من آلائك .
و نصلى و نسلم على اءفضل اءمنائك ، و اءكرم اءنبيائك ، الصفى المقرب ، و الحبيب المهذب . و على اءهل بيته الميامين ، و الساده المطهرين ، المقيمين لاءعلام الاهتداء، و منار الضياء، و القائمين على المحجه البيضاء، و الحافظين للشريعه الغراء، عليهم آلاف التحيه و الثناء، ما دامت الاءرض و السماء.
اءعوذ بالله من الشيطان الرجيم (ان الله اشترى من المؤ منين اءنفسهم و اءموالهم باءن لهم الجنه يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون و عدا عليه حقا فى التوريه و الانجيل و القرآن )(74).
اين آيه شريفه ، معامله خداست با بندگان .
خداوند عالم ((مشترى )) است . و كسى كه ايمان دارد ((بايع )) است . ((متاع ))، جان و مال ايشان است . ((قيمت )) بهشت است . ((قباله )) اين معامله ، تورات و انجيل و قرآن است . ((سجل )) اين قباله قوله : فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به (75) است . مى فرمايد: خدا مشترى است جانها و مالهاى مؤ منين را كه جهاد كنند. و پروردگار عالم بهشت را با اينها معامله كرده است ، و وفا خواهد كرد. و در كتابهاى آسمانى - چون تورات و انجيل - نوشته اند. پس بشارت باد ايشان را در اين معامله .
حالا مردم در اين معامله مختلفند:
بعضى هستند كه از بدو خلقت ايشان تا ختم آن ، اين معامله را با خدا، ندارند، و جز ((دنيا)) هيچ ملحوظى ندارند. آنچه مى كنند، از عبادات و معاملات ، به جهت دنياست . اصلا و ابدا در اين دكان معامله ان الله اشترى داخل نشده اند!
بعضى هستند كه قدرى داخل شده اند. خدا مى فرمايد: من مى خرم ؛ هر چه باشد: چه جان ، چه مال ، چه زحمت كشيدن .
ببين با خدا هيچ معامله اى داشته اى ؟ كارهاى خودت را ملاحظه كن ؛ ببين با خدا معامله دارى يا نه ؟
باقى ديگر از مؤ منين مختلفند:
بعضى هستند مرتبه اعلاى اين معامله را دارند. و آن ، شهدايند. مجموع شهداء اول عالم تا آخر. چون حقيقتا، عزيزترين چيز را به خدا فروخته اند.
قباله اش نوشته شد. شهيد همين كه رفت جنگ به جهت خدا، معلوم است فروخته است جان را، و خدا خريده است . همان ثمن را هم به ايشان مى دهد. باءن لهم الجنه يعنى بهشت ، ملك و مختص به ايشان است . اينست كه در اخبار رسيده است كه شهيد وقتى كه مى افتد، حورالعين بر بالين او حاضر مى شود. اين ، مقام شهداست !
بالاترين شهداء - از اول تا آخر - شهداء كربلايند؛ كه ايشان سادات شهدايند؛ چنانچه رئيس ايشان ، سيدالشهداء است حتى آن غلام سياه ، به حكم : اولئك ساده شهداء امتى الى يوم القيامه (76). سيدالشهداء سيد آنهاست ؛ و آنها سادات باقى شهدايند.
و اين مزيت وجه دارد و آن اينست كه فائق آمدند بر همه مجاهدين از اصحاب پيغمبران . از اصحاب حضرت نوح گرفته تا اصحاب صاحب الامر - عجل الله فرجه - شهداء كربلا از همه بالاتر، و بر اصحاب نوح و طالوت و اصحاب حضرت موسى و اصحاب عيسى فائقند. بر شهداى بدر و حنين و احزاب ، و بر تمام آنهائى كه در خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) و اميرالمؤ منين (عليه السلام ) بودند، و بر اصحاب هر يك از ائمه الى اصحاب حضرت قائم عجل الله فرجه - كه در ركاب او گشته شوند - فائقند. هم به دليل و برهان ، چه از قرآن ، و چه از احاديث ، و چه از عقل .
بدان كه از اصحاب بدر بالاترى نداريم . وجه اش را بگويم :
در فضيلت بدر كفايت مى كند كه در زيارت حضرت عباس (عليه السلام ) مى خوانى :
اشهد و اشهد الله انك مضيت على ما مضى عليه البدريون (77) [گواهى مى دهم و خدا را گواه مى گيرم كه تو از جهان در گذشتى با همان مقام رفيع شهادت كه شهداى بدر يافتند.]
ببين چقدر فضيلت دارند! اگر ملاحظه كنى تفاوت حال اين دو طائفه شهدا را، بر چگونگى حال ايشان واقف مى شوى .
((اهل بدر)) سيصد و سيزده نفر بودند. همه ايشان دو اسب داشتند. شمشير هم در دست نداشتند. عمده سلاحشان جريده نخل بود. مقابل ايشان يك هزار سوار مرد ميدان نامى بودند. آنها هزار سوار بودند كه مقابل حضرت آمدند. ببين شوخى ندارد. از ابتدا به جهت جنگ بيرون نرفتند؛ چرا كه اگر مى دانستند بر وجه يقين كه جنگ واقع مى شود، نمى رفتند؛ چنانچه خداوند عالم در قرآن اشاره به آن مى فرمايد:
و اذ يعدكم الله احدى الطائفتين اءنها لكم و تودون اءن غير ذات الشوكه تكون لكم (78)
اول به ايشان فرمود بيائيد تا قافله كفار به دست شما بيايد. آنها به اميد قافله كفار بيرون آمدند، نه به اميد كشته شدن . ببينيد ((شهداى كربلا)) به چه اميد بيرون آمدند.
((اصحاب بدر)) خوفشان از كشته شدن بود؛ چنانچه مى فرمايد: و تودون اءن غير ذات الشوكه تكون لكم . اما ((شهداء كربلا))، در روز عاشورا، همه اضطراب ايشان در كشته نشدن (79) بود. هر كدام تعجيل مى كردند كه برويم زودتر كشته بشويم .
شهداء بدر، با وجودى كه خداوند عالم وعده نصرت به ايشان داده بود، استغاثه مى كردند در وقت جنگ ؛ چنانچه مى فرمايد:
اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم اءنى ممدكم باءلف من الملئكه مردفين (80)؛ مضطرب نشويد! ملائكه را به نصرت شما مى فرستم .
اما شهداى كربلا، ملائكه به امدادشان آمدند، واهمه داشتند كه امدادشان كنند، و كشته نشوند؟
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
بدريها و كربلائيها، بعد از آن كه مقام ايشان از بدريها بالاتر شد، نسبت آنها به باقى شهداء معلوم مى شود. چه ، بدريها از همه بالاتر بودند.
اين يك صفت ايشان است كه امام مى آيد به زيارت سيدالشهداء، بعد مى آيد بر سر قبر شهدا خطاب مى كند: السلام عليكم يا اءولياء الله (81 )
ببين چه مقام است كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام ) بفرمايد: يا اءولياء الله !
از جمله صفات آنها كه سادات شهدايند، اينست كه اينها ماءموم حقيقى سيدالشهدايند. امام و ماءموم فى الحقيقه به يك نسق بودند. امام ، سيدالشهداء، و ماءموم ، شهدا!
در همه چيز متابعتش كردند: در تشنگى و كشته شدن ماءمومش شدند، در سر جدا كردن ، در سر بر نيزه كردن ... در همه چيز او ((امام )) بود، و آنها ماءمومش شدند. امام شد در جميع اعمال .
در هيچ امام و ماءمومى ، ائتمام مثل اين امام و ماءمومين نشد. همه چيزشان به جماعت و متابعت بود:
مظلوميشان ، نمازشان ، محاصره شدنشان ، تشنگيشان ، روزه داشتنشان ، سر جدا شدنشان از بدن ، سر بر نيزه شدنشان ، بى غسل و بى كفن بودنشان ؛ در همه چيز اقتدا كردند.
مى خواهى بدانى سر جدا شدنشان چه قسم به جماعت شد؟ چون هر يك كه بر زمين افتادند يا اءباعبدالله اءدركنى گفتند. يعنى : آقا، بيا نگذار سر ما را جدا كنند!
مى خواستند در سر جدا شدن هم بى مقتدا نباشند، و سر ايشان بعد از سر مطهر جدا شود. چون محقق است كه سرى كه در ميدان جدا شد، سر مطهر حضرت بود. باقى سرها را روز يازدهم جدا كردند؛ به قول سيد سجاد (عليه السلام ).
از جمله صفات ايشان اينست كه ((حج )) كردند سيدالشهداء را، و اين خانه كعبه حقيقى خدا را.
ببين چه احرامى براى او بستند! چگونه لبيك گفتند! چه طواف ، چه هروله ، چه وقوفى به عمل آوردند! در منايش چگونه خوابيدند! پس اينها حاجى حقيقى سيدالشهدايند.
حالا امروز، چون چندان وقت نمانده ، موعظه ما هم ، مصائبند، و اينها موعظه هم هستند. شهدا هم حقى دارند، بلكه امروز، قدرى ادا كنيم . بعد از آنكه معلوم شد كه مقام ايشان از همه بالاتر است ببينم خودشان با هم چطورند.
سابقا گاهى ملاحظه مى كردم ببينم كدام افضلند. و مراد از افضليت ، افضليت در شهادت است و نقل يوم عاشورا. و الا آنهائى كه از اصحاب اسرار حضرت امير بودند - مثل حبيب و مسلم و برير - افضلند.
بارى ، حالا مى بينم حال ايشان هم ، حال مصائب سيدالشهداء است . ملاحظه مى كنم هر كدام در عالم خودشان ، خصوصيتى دارند كه بايد از اين جهت بالاتر باشد. و هر يك را بگوئى افضل است ، بسا مى شود افضل باشد.
تمام شهدا دو نفر دارند كه شايد بگوئيم مثل سائرين نباشند، اما پاره اى خصوصيات دارند كه بسا مى شود از اين جهت بالاتر باشند، يا كمتر نباشند.
برآورد مى كنم : بعضى صاحب اسرار بودند، اهل عبادت و مجاهده بودند، و از اصحاب پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) بودند. مثلا حبيب از اصحاب پيغمبر بود، صاحب اسرار و پيرمرد بود، هم درجه ميثم تمار بود. كذلك برير؛ و اين مرحله ديگر است . به ملاحظه اين جهت از فضيلت مى گويم از ((حر)) بايد بالاتر باشد. مى گويم : نبايد ((حر)) به مقام ايشان برسد، با آن خطيئه اى كه از او صادر شد. غايت امر اينكه ((حر)) همين قدر خود را نجات داده .
ولكن برآورد مى كنم كه خجالت بنده پيش خدا خيلى قرب دارد. اين ((آه )) گناهكار خجالت زده معترف به تقصير، خيلى قرب دارد. و ((حر)) اگر چه آن مقامات نداشت ، اما خجالت زدگيش و اين اضطرابش او را كافى است .
و علاوه ، آمد دست از همه چيز برداشت . در آن حالت كه كار سيدالشهداء (عليه السلام ) به آن شدت بود. مثلا اصحاب وقتى بودند كه كار به شدت نرسيده بود، اما ((حر)) در آن شدت فعلى ، در همچو حالتى كه مردى باشد شيخ چهار هزار سوار، رئيس و سردار طائفه ، در آن طرف به كمال استراحت ، بيايد به يك دفعه دست از همه آنها بردارد، از اهل و عيال و آب خوردن بگذرد، و بيايد اين طرف ، اين خودش چقدر كار است !
اين را كار ندارم كه فضيلتى دارد يا نه ، خود همين خجالت كشيدنش ، چون احتمال نمى داد كه توبه اش قبول شود - بعد از اين بى ادبى - سر خود را پيچيد، قسمى اول آمد كه حضرت او را نديد، تا خود را بر سر پاهاى حضرت انداخت . حضرت فرمود: ارفع راءسك ! يا شيخ ، من اءنت ؟ كيستى تو؟
همانطورى كه خودش را بر روى پاى مبارك انداخته بود، گفت : من آن بدبختى هستم كه نگذاشتم بروى ، و سر راه را بر جناب شما گرفتم .
بعد، از حضرت سؤ ال كرد: فهل لى من توبه ؟(82) چون شك داشت كه كارش گذشته است ، توبه او قبول نيست ، اول سؤ ال كرد.
اى برادر، اين شرمسارى ، اين اعتراف به تقصير، پيش خدا خيلى قرب دارد؛ چنانكه در حديث قدسى رسيده كه مى فرمايد به ملائكه : ((ناله گناهكاران پيش من محبوبتر است از تسبيح شما(83).))
حالا، اين ناله ((حر)) چه مقام دارد؟!
و همچنين ، در خجالت داشتن چون بنده خود را بى قابليت داشت كه خود را جناب نداند، خود را هيچ بداند، پيش خدا زياد قرب دارد.
مثلا آن ((غلام سياه )) از شهداى كربلا معلوم است كه خجالت داشت از بى قابليتى خودش ، كه خون سياه داخل خون خوبان بشود. عرض كرد: يابن رسول الله ، من قابليت بهشت دارم ؟
ببين همين خجالتش كه من سياه ، خون سياه ؟ همين پيش خدا خيلى قرب دارد.
اينست كه حضرت رفت بالاى سرش ، براى او دعا كرد كه ((اى پروردگار، رويش را سفيد كن ، بويش را خوش كن ، با محمد و آل محمد (صلى الله عليه و آله ) او را محشور كن (84).))
در نهرى افتاده بود. بعد از ده روز، نعش آن جناب را ديدند. او را كه رفتند دفن كنند، بوى مشك از او ساطع بود. با اين حالت ، چه ضرور بيان كنيم كدام يك از ايشان افضلند، و كدام يك از ايشان افضل نيستند. و لزومى هم ندارد. بيائيم كيفيت مصيبت ايشان را بگوئيم .
مجملا، سفيده صبح روز عاشورا كه طالع شد، حضرت با اصحاب مهياى نماز صبح شدند. اما وضو گرفت ، معلوم نيست . بايد تيمم كرده باشند.
حضرت ، مؤ ذنى داشت ، حجاج بن مسروق بود. يكى از شهداست كه هميشه او اذان مى گفت . حضرت فرمود كه امروز ((على اكبر)) اذان بگويد.
جناب ((على اكبر)) اذان گفت . حضرت نماز كردند، و همه اقتداء كردند.
آن حضرت بعد از نماز، رو كرد به جانب اصحاب و اهل بيت خود و فرمود:
اءشهد باءنا نقتل كلنا الا على [گواهى مى دهم كه ما همه به شهادت مى رسيم جز على ]
همين كه اين را از حضرت شنيدند، همه آنها فرح و خوشحالى اظهار مى كردند! حتى بعضى از ايشان آن روز يا پيش از آن شوخى مى كردند. يكى از ايشان مى گفت : حالا وقت شوخى است ؟ گفت : والله در عمر خود شوخى نكرده ام ، و خوشم هم نمى آيد، اما امروز روز خوشحالى است ، ببين درجه كجاست !
بارى ، پيش از طلوع آفتاب ، ابن سعد - عليه اللعنه - صف آرائى لشكر كرد. موافق قولى صد هزار؛ يك قول هشتاد هزار سواره ، و چهل هزار پياده (85). بالاتر ندارم . اگر بگويند دروغ است . قدر يقينى سى هزار كه حديث صحيح است ، كه همه صف كشيدند: امير خودش ، وزير پسرش ، ميمنه با عمرو بن حجاج ، ميسره با شمر بن ذى الجوشن ، محمد بن اشعث سر كرده تيراندازان به مقدار بالهاى كبوتر، همه آمدند در مقابل آن مظلوم صف كشيدند.
سيدالشهداء (عليه السلام ) هم صف آرائى كرد. ميمنه و ميسره ترتيب داد: لشكر چهل و دو پياده و سى سواره يا بعكس ، ميمنه با حبيب بن مظاهر، ميسره با زهير بن قين ، علم دست حبيب ، رايت دست حضرت ابوالفضل العباس (عليه السلام ).
بارى ، بگويم صف كرد، صف آرائى نمى خواهد!
مقابل يكديگر ايستادند. ابن سعد به اصحاب قلب - كه قلب لشكر بودند - گفت : بايستيد جاى خودتان . لشكر را گفت : احاطه كنيد ميمنه و ميسره را.
لشكر اقلا به قدر يك فرسخ طول و عرض ايشان بوده ، احاطه كردند بر خود حضرت ، و خيمه گاه حضرت را مثل حلقه ميان گرفتند.
پير سگ ملعون ، به طمع ملك رى ببين چه مى كند!؟ اول كارى كه كرد اين بود كه دريد را صدا زد كه ادن رايتك : رايت بياور! تير و كمانى گرفت . تير بر چله كمان گذاشت ، و همه لشكر را شاهد گرفت : اول كسى كه تير زد منم (86)!
همين كه آن ملعون ازل و ابد، تير از كمانش بيرون رفت ، تيراندازهاى لشكر - نمى دانم چقدر بودند - همه به يك مرتبه تيرها را انداختند.
هنوز مصيبت اين كار را نگفتم . خوب ، دوازده هزار تير يك دفعه بيايد در يك صف ، چه مى شود؟
حديث صحيح است كه در اين تيراندازى ، نصف لشكر سيدالشهداء (عليه السلام ) افتادند(87).
حالا، اول صبح است . نصف لشكر امام مظلوم افتادند. بعد از اين بناى مبارزت شد، و رفتن به دعوى . هر كدام به كيفيتى . ديگر دروغ نمى خواهد كه روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بشود؛ كه دروغ بر خدا و رسول است .
بعد از آن ، بناى مبارزت شد كه مى بايد بروند. هر كدام رجزى ، و كيفيت قتالى ، و اذنى ، و مجلسى دارند كه مقام ، مقام اين مطالب نيست .
بعضى شان وقوف داشتند خدمت سيدالشهداء؛ بعضى طواف داشتند دور خانه سيدالشهداء؛ حتى بعضى كه خدمت حضرت مى ايستاد، رويش ‍ اطراف ميدان و دستش و پشتش طرف حضرت براى آنكه هر تيرى كه مى آيد بخورد به صورتش . مى خواهم تفاوت اهل زمان ها با آنها را ببينيد چقدر است !
يكى از طواف كن ها ((سعيد بن عبدالله )) بود كه سيزده تير به صورتش و گلويش رسيد(88).
منظورم تفاوت آنهاست با اهل اين زمان كه مى خواهند ورق دين را برگردانند.
سعيد افتاد. ببين چقدر عمل خود را ناقابل مى دانست ! عرض كرد: يا اباعبدالله من وفادارى با جناب تو كردم ؟ اءوفيت ؟ فرمود: بلى ، وفيت . در بهشت پيش روى من خواهى بود(89).
اى بى مروت هاى بدبخت ! سيزده چوبه تير خورد بر دل و جگر و صورتش ، هنوز شك داشت كه وفا كرده ام براى قيامتش شك داشت ! تو تير مى زنى بر دل حضرت ، و يقين به نجات دارى ؟! بچه بى ريش ، شبيه عروس قاسم ، تير است بر دل سيدالشهداء، هر چه باشد، و هر كجا باشد! اقلا بترسيد!
بارى ، كار به اينها نداريم ، مطلب ديگر دارم . امروز، اين شهدا، به اين قسم ، به اين كيفيت ، شهيد شدند. ايشان با آن خيالى كه داشتند مثل حبيب و برير و مسلم بن عوسجه .
مثلا يكيشان غصه مى خورد. حضرت فرمود: چرا غصه مى خورى ؟ عرض ‍ كرد كه غصه مى خورم كه عزيزتر از جان ندارم كه فداى تو بكنم !
ديروز گفتم : وسيله مماثلت ، شخص مى تواند تحصيل كند. وارد شده است كسى كه تصور كند حالت سيدالشهداء را و بگويد: يا ليتنى كنت معكم ، خداوند ثواب شهدا را به او مى دهد(90).
اين محض زبان است ، يا انشاء است كه حقيقت دارد؟ ببين اين مطلب را در خود مى يابى ؟
اين خيلى ادعاى بزرگى است ! گول نخورى كه با صحت و سلامتى جسد، و وفور نعمت ، بروى و اين مصيبتها را بر خود وارد آورى ! ببين حالت را چطور است ؟ جراءت نمى كنم ادعا كنم كه اين دعائى است كه هر كس به زبان بخواند، خدا ثواب شهداء كربلا را به او مى دهد. به مجرد گفتن اين دروغ ؟! نبايد حالتت همچو حالتى باشد.
اين حالت را كه در خود نمى بينم !
بلى ، يك حالتى هست در روز عاشورا - اين را بگويم - كه شايد اگر بودى و مى ديدى ، بسا مى شد اين تمنا مى كردى و آن اين است كه در روز عاشورا، نزديك ظهرى ، يا مقارن يا بعد از ظهر بود كه كار بسيار سخت شد؛ بيشتر اصحاب كشته شدند. از يك طرف آتش خندق كه امام - روحى فداه - حفر فرموده بود، كه لشكر به خيمه ها نرسند، مشتعل شده ؛ عمر سعد هم حكم كرده كه خيمه اصحاب كشته شده را آتش بزنند.
دود از اين دو جا مرتفع ، از يك طرف گرد اسب ها، آتش ها از اطراف و جوانب مشتعل ، آتش گرمى هوا، آتش تشنگى از يك جانب ، آتش ‍ آفتاب !
حضرت در اين اثناء، سركشى عيال و اطفال مى كرد. چون ، كار كه شدت مى كند، صاحب آن كار دلدارى مى دهد. به يك دفعه پرده نشينهاى حرم از خيمه بيرون آمدند!
با اين حالت ، امام مبين صدا را بلند كرد، و بقيه اصحاب را كه باقى مانده بودند خطاب فرمود:
يا حمله التنزيل ! حاموا عن هذه الحريم ! [اى حاملان قرآن ! از اين حريم حمايت كنيد]
انا لله و انا اليه راجعون .
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, پارسا
۱۳۹۰-۱-۳۰
مطلب: #8
مجلس هفتم
بسم الله الرحمن الرحيم
سبحانك اللهم و حنانيك . تباركت يا الهى و تعاليت . لا اءحصى ثناء عليك .
يا ذالعظمه و الجلال ، يا ملك يا قدوس يا متعال . تاهت فى كبرياء هيبتك دقائق الاءوهام و انحسرت دون النظر اليك خطائف اءبصار الاءنام . الاءبصار تثبت لربوبيتك . و القلوب تهتدى الى كنه عظمتك .
نحمدك على تواتر نعمك . و نشكرك على تكاثر آلائك .
و نصلى و نسلم على نبيك محمد اءشرف خليقتك ، و اءكرم بريتك ؛ و على عترته الاءئمه الميامين و الساده المطهرين ، و شفعاء يوم الدين ، و الهداه المهديين . عليهم اءفضل صلوه المصلين ، صلوه دائمه بدوام السموات و الاءرضين .
باءبى و اءمى و نفسى و اءهلى و مالى و اءسرتى الحسين المظلوم .
باءبى و اءمى و نفسى و اءهلى و مالى و اءسرتى الحسين المذبوح
باءبى و اءمى و نفسى و اءهلى و مالى و اءسرتى الحسين الممتاز.
باءبى و اءمى و نفسى و اءهلى و مالى و اءسرتى الحسين المخصوص فى كل شى ء.
امروز مى خواهم قدرى از صفات حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) بيان كنم . آن حضرت در صفات چند - قطع نظر از فضيلت - مختص بوده . افضليت مرحله اى است جدا.
بلاشبهه ، پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) افضل از تمام مخلوقين است . بلاشبهه ، حضرت امير - عليه الصلوه و السلام - افضل است از ساير ائمه . كارى به اين مقام نداريم . مى خواهم عرض كنم :
صفاتى چند هست از براى حسين (عليه السلام ) مخصوص به خودش كه ممتاز است از همه كس ، و در آنها شريك ندارد. حتى كسى كه از او افضل است ، در اين صفات شريك او نيست .
اگر چه در كتاب خصائص ذكر كرده ام جمله اى از حالات و صفات خاصه آن حضرت را، لكن حالا برآورد مى كنم ((سيدالشهداء)) همه اش خصائص ‍ است ! مى بينم در همه چيز ممتاز است ، از خلقت نورش گرفته تا روز قيامت ، تا آخر قيامت ، مى بينم سيدالشهداء در همه چيز ممتاز است :
نورش امتيازى داشت ، شبحش در عالم اشباح امتياز دارد، ظلش در عالم ظلال امتيازى دارد، اسمش در ضمن اسماء خمسه ، آن هم امتيازى دارد، خود نامش امتيازى دارد، تسميه اش امتياز دارد، كيفيت تسميه اش امتياز دارد، اخبار به ولادتش امتياز دارد، حمل به او هم امتياز دارد، سر دادن او امتياز دارد، تربت او امتياز دارد! همچنين گرفته تا قيامت ، حتى حشرش هم در قيامت امتياز دارد!
چنانچه حديث است ، فاطمه (عليها السلام ) عرض مى كند: مى خواهم حسين را به آن حالت روز عاشورا ببينم . خطاب مى رسد: انظرى الى قلب المحشر. نظر مى كند، مى بيند: فاذا الحسين قائم بلا راءس (91)
از اينها گذشته ، خاك مدفنش امتيازى دارد، حتى بر آن خاك كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) در آن دفن شده ، و خاكى كه حضرت امير دفن شده . چندين امتياز بر خاك پيغمبر دارد كه افضل است . و كذلك بر خاك حضرت امير.
مثلا تربت هيچ كس را، قبل از دفن ، كسى به زيارتش نرفته است . شنيده ايد كسى رفته باشد به زيارت مدينه و نجف ، پيش از دفن پيغمبر و امير - صلوات الله عليهما - اما ((كربلا)) حديث است همه پيغمبران آمدند به زيارت خاك كربلا، پيش از دفن سيدالشهداء در زمين كربلا، و به زمين گفتند: فيك يدفن القمر الازهر؛ ماه تابان در تو دفن مى شود(92).
يك امتياز اينست كه سجده بر تربتش نور مى دهد تا هفتم طبقه زمين (93)؛ به شرط آنكه دنيائيش نكنند؛ صورت بت در او كار نبرند، آينه در او نسازند!
تسبيح به او اجر مخصوص دارد كه هر گاه آن تسبيح بيكار هم باشد، خودش تسبيح مى كند خدا را براى تو(94).
اءكرم بها من سبحه مرجحه عن حامل يحملها مسبحه
ببين چه مرتبه است ! خدا چه داده است به سيدالشهداء!...
از جمله خواص اين تربت كه مستحب است به حنوط او را مخلوط كنند(95). اگر كسى كفن و كافور مهيا كند، تربت اصل داخل كند، در مساجد سبعه كه حنوط مى كنند، تربت با او باشد. بر كفن مى نويسند مستحب است با تربت بوده باشد. لازم نيست كه خطهايش خوب خوانده شود. به خيالت كه ملائكه سواد ندارند! بعضى اعرابشان هم مى كنند، غير لازم است .
غبار آلوده شده به خاك قبر سيدالشهداء (عليه السلام ) اين هم برايش ‍ فضيلت است . شفاء بودن تربت كه معلوم است (96).
برداشتن تربت براى حرز - اين هم وارد شده است (97) - مثل دعا.
از جمله خواص اينست كه وقتى كه مؤ من داخل آن تربت مى شود، دلش ‍ محزون مى شود. و وقتى كه نگاه مى كند به قبر سيدالشهداء، تغييرى در دلش بهم مى رسد كه اين هم از علامات ايمان است .
يرحمه من ينظر الى قبره و قبر ابنه عند رجليه (98)
يعنى : وقتى كه نگاه مى كند قبر خودش و قبر پسرش را پائين پاى آن حضرت مى بيند، نسبت به آن بزرگوار رقت مى كند. و كذلك ساير اموراتش ، بلكه همه چيزش . پاره اى صفات دارد در روز عاشورا كه مخصوص خودش ‍ مى باشد:
هم گريه مى كرد، هم صبر مى كرد، هم مضطرب بود، هم وقار داشت ، مضطرب و قور، ((باكى )) صبور! به خاك و خون آلوده بود، اما نورانى بود.
ديگر حالا خودش مطلب بزرگى است به يك مجلس تمام نمى شود، كه هر چه دارد مخصوص به خودش مى باشد، حتى كيفيت قتلش . هيچكس در عالم به اين طور كشته نشده است . كشته شدن هم در عالم مخصوص به اوست . اين هم بيانى دارد مى گويم - ان شاء الله - كه در عالم كسى كشته نشده است ، مگر حسين بن على (عليه السلام ).
امروز منظورم چيز ديگر است . بر حسب عهدى كه دارم ، هر روزى مخصوص مصيبت مخصوصى است . از جمله چيزهائى كه آن حضرت دارد، و مخصوص به آن حضرت است ، چنانچه شهادتش ممتاز است ، شهداى او هم ممتازند. مى خواهم از شهداى اهل بيت بگويم .
مى خواهم شروع به ذكر شهادت شهيدى كنم كه امتيازى داشته است از همه شهدا.
كار به شجاعت و فضيلت ندارم . امتياز داشته است به دل شكستگى ، و خصوصيتى دارد كه دل درباره او شكسته مى شود، و خود او هم دلشكسته تر بوده است ، و دل سيدالشهداء هم درباره او خيلى شكسته شد.
مراد كيست ؟ السيد المؤ تمن ، قرين الغصه و المحن ، القاسم بن الحسن .
يك امتيازى داشته است كه شهدائى كه به ميدان رفتند، همه بالغ بودند، و مكلف به تكليف جهاد الهى بودند. اگر چه چند طفل هم كشته شدند، ولى جهادى نبودند. در ميانه شهداء از اهل بيت غيربالغى به جهاد نرفت ، مگر حضرت قاسم .
از اصحاب هم مى گويند پسر آن عجوزه چون در كربلا كسانى بودند جان دادند، و بعضى از جان عزيزتر؛ مثل آن دو پيرزن . در يكى از آنها دارد كه پسرش نابالغ بود، پدرش هم از شهداء بود و كشته شده بود. سوار شد كه بيايد اذن بگيرد و برود به ميدان . حضرت فرمود: پدرش كشته شده ، و مادرش هم كسى را ندارد؛ شايد راضى نباشد، او را برگردانيد. عرض كرد: يا ابن رسول الله امى اءمرتنى بذلك مادرم مرا فرستاده است (99).
مجملا نقل دل شكستگى آن شهيد مظلوم ، واقعش را مى خواهم كلمه به كلمه بگويم ، هر يكى از آنها تعزيه مخصوصى است .
اصل عبارت كه جناب سيد بن طاووس نوشته است اين است . و بدان كه در نقل مراثى از آن جناب معتبرترى نداريم . در جلالت قدر مثل ايشان كم است . همين عبارت كه بيان كرده است ، بر استحكام او دلالت دارد. چون اينها حكاياتند، بايد دقت در آنها بيشتر شود، غير از اءدله احكام است كه تعبدى دارد.
بارى ، كيفيت شهادت آن شهيد را چنين بيان فرموده است :
خرج القاسم بن الحسن ، و هو غلام صغير لم يبلغ الحلم [قاسم بن حسن از خيمه بيرون آمد و او نوجوان بود و هنوز به سن بلوغ نرسيده بود].
بايد سيزده سال داشته باشد، چون يازده سال فيما بين دو امام يعنى امام حسن و امام حسين (عليهما السلام ) بوده است .
فنظر اليه الحسين فاعتنقه ؛ دست به گردن او انداخت او را در برگرفت ، حتى غشى عليهما [تا اينكه مدهوش شدند].
نمى دانم اين گريه از چه بابت بود. گريه به اين شدت چرا و حال آنكه شهداء ديگر آمدند، و اذن گرفتند و با هيچكس حضرت چنين سلوك نفرمود!
بارى ، بعد از آنكه به حال آمد، فاستاءذنه . فلم ياءذن له .
همين يكيست كه امام اول مضايقه فرمود. ديگر اگر همه جا بگويند، دروغ است .
فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه (100) [آن نوجوان همواره دست و پاى امام حسين (عليه السلام ) را مى بوسيد].
حالا از مصيبتهاى عظيمه حضرت قاسم آن مطلبى است كه بعضى ذكر كرده اند، و بعضى تصديق نكرده اند. مردم اسمش را عروسى گذاشته اند... و حال آنكه از اعظم مصائب آن مظلوم است . چون بناى عوام در همه چيز بر نقيض است اسم آن را عروسى گذاشته اند.
مجملا همين قدر ذكر كرده اند كه وقتى كه حضرت آن جناب را اذن نداد، نشست گوشه خيمه . به خاطرش آمد پدر بزرگوارش تعويذى بر بازويش ‍ بسته است ، سفارش كرده به او بگويند هر وقت كار بر او تنگ شد، آن را بگشايد و نگاه كند، گشود و نگاه كرد. ديد نوشته است :
يا ولدى يا قاسم ! اذا راءيت عمك الحسين ...
برداشت نوشته پدر را كه نوشته بود: ((هر چه ترا منع كند، اصرار كن )) و آمد خدمت عم بزرگوارش . آن حضرت فرمود كه برادرم وصيت ديگر هم فرموده است وصيت كرده كه دخترم فاطمه را براى تو عقد كنم . براى اينكه صورت وصيت برادرم به عمل بيايد يا اينكه بايد در اين مصيبت هر چيزى بوده باشد؛ حتى عقد توى مصيبت ، حضرت عقدى واقع ساخت (101).
بر فرض تحقق ، اوضاعش نه مثل عروسى خود اهل بيت از جده عصمت كبرى (عليها السلام ) و ساير اهل بيت ، و نه مثل عروسيهاى ديگر. اين نقطه مقابل همه عروسيها است .
از يك بابت بگويم چطور نقطه مقابل است . نسبت به عروسى اهل بيت عرض مى كنم . موازنه مى كنم اين عروسى را با عروسى جده اش فاطمه كبرى سيده نساء العالمين (عليها السلام ).
در عروسى صديقه ، بهشت را زينت كردند. حورالعين رجز خواندند، و به ((طه )) و ((طواسين )) خواندن مشغول شدند. درختان بهشت نثار كردند. درخت طوبى نثار كرد. حورالعين شادى كردند...
اما در عروسى اين فاطمه ، همه حورالعين بر سر و سينه زدند، و همه محزون بودند. بهشت گريه كرد. آسمان نثار كرد، اما خون نثار كرد!
اما نقطه مقابل عروسى هاى مردم است به اين جهت كه عروسى هاى مردم مجلس عقد دارند، مجلس شربت دارند، مجلس شيرينى دارند، حجله بندى دارند، حنا دارند، هلهله دارند، وليمه دارند، لباس تازه براى كسان داماد دارند... و در اين عروسى ، تمام اينها نقطه مقابل شده است :
((مجلس عقدش )) خيمه گاه ؛ ((مجلس شربتش )) قتلگاه .
((حجله )) داشت ، بلى داماد حجله داشت . در حجله ، داماد بر سر تخت بود، ولكن عروس در خيمه گاه .
داماد در حجله قتلگاه بود. تختش آن جسدهاى كشتگان بود كه بر روى هم افتاده بودند. حضرت جسدش را بالاى آن جسدها گذاشت .
((حنابندى )) هم داشته ، نقطه مقابل حنابنديها: اما داماد، در قتلگاه حنابنديش شد، عروس در خيمه گاه شد، وقتى كه گوشواره از گوشش ‍ بردند!
عمو، داماد را در اين عروسى بر سينه گرفت كه ببرد در حجله سر تخت بگذارد، همان تخت اجساد شهداء كه روى هم گذاشته بود. عذر خواهى داماد كرد كه اى فرزند برادر، خيلى مرا صدا زدى ، نتوانستم تو را يارى كنم . خواهش كردى ، خيلى بر من صعب است خواهش تو به عمل نيايد.
اينجا داماد بر سينه عمو، در آنجا هم عروس بر سينه عمه . عمو عذر خواهى كرد، عمه هم عذر خواهى كرد كه كهنه خواستى سرت را بپوشى ، ندارم ؛ عمتك مثلك . اين داماد و اين عروس چه شباهت به هم رسانيده اند. داماد در قتلگاه از ضرب يك شمشير بر رو افتاد، و صورتش بر خاك واقع شد.
عروسى هم در طرف خيمه از ضرب يك نيزه افتاد صورتش به خاك رسيد.
اما ((زفافى )) هم دارد؟ زفاف هم شده است . نه به اين قسم كه مردم نامربوطها مى گويند.
در شب زفاف ، فاطمه كبرى (عليها السلام ) را وقتى كه به خانه اميرالمؤ منين - صلوات الله عليه - مى بردند، اءمامها اءبوها، و عن يمينها جبرئيل ، و عن شمالها ميكائيل ، و مع كل واحد سبعون اءلف ملك (102)
زنهاى پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) رجز مى خواندند.
اما فاطمه صغرى هم زفافى داشت : وقتى كه آن مكرمه را مى بردند، پدرش ‍ پيش روى او. آن فاطمه جهازيش كم بود، وقتى كه مى بردند، اين فاطمه جهاز نداشت .
اما زنهاى آن زفاف رجز مى خواندند؛ رجزشان طورى بود، رجز اينها طور ديگر بود:
هذا حسين بالعراء(103) [اين حسين (عليه السلام ) است كه در بيابان افتاده است ]
مصيبت نه اينهاست كه گفتم ، هنوز باقيست ، تا وقتى كه رفتند بروند در اين حجله قتلگاه ، زنهاى عرب - ديده اى - هلهله دارند، اينها هم هلهله داشتند. وقتى رسيدند، هلهله زدند در حجله قتلگاه ، يعنى شيون كردند.
قاعده است داماد لباس خوب بپوشد، و بايستد بر سر تخت . در خيلى بلدان متعارف است چادرى بر سر عروس مى زنند، چند نفر اطرافش را مى گيرند، علاوه بر چادر اولى ، اما اين عروس نمى دانم چادر اولى داشت يا نه !
امشب وقتى كه رفتند عروس را ببرند، داماد لباس نداشت ، علامه نداشت ، از برش برده بودند!
اينها هم نه مصيبت است ، وقتى كه رسيدند داماد را از تخت فرود آورده بودند، سيدالشهداء بالاى همه گذاشته بود، قاسم را. حديث است بر روى قتلى گذاشته بودند. وقتى كه عروس رسيد، پائين آورده . براى چه ؟ چه بگويم ، نمى دانم وقتى كه عروس آمد، شده بود، يا نه ، براى اينكه سرها را از بدنها جدا كنند.
اين كيفيت عروسيش ، هنوز عزايش گفته نشده است !
انا لله و انا اليه راجعون
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, پارسا

الهی! چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک میشوم و در تو می نگرم از تو دور
My God! How it is that on looking upon myself, I approach you and looking upon you, I recede you

۱۳۹۰-۱-۳۰
مطلب: #9
مجلس هشتم
بسم الله الرحمن الرحيم
سبحانك اللهم و بحمدك . تقدست سبحات و جهك عن سمه الحدوث و الزول . و تنزهت سرادقات جلالك عن صمه التغير و الانتقال .
تعاليت فى عز جلالك عن مطارح الاءفهام . و تقدست فى كبريائك عن مشابهه الاءنام . لك العلو الاءعلى فوق كل عال ، و الجلال الاءمجد فوق كل جلال .
يا ملك يا قدوس يا متعال ، نشكرك فى الغدو و الآصال . و نحمدك على جميع الاءحوال . و نستهديك باءفضل الاءعمال .
و نصلى و نسلم على نبيك محمد نبى الرحمه و امام الاءئمه ، سيد الاءولين و الآخرين و المبعوث رحمه للعالمين ، و على اءهل بيته اءئمه الهدى ، و مصابيح الدجى و اءعلام التقى و ذوى النهى و اولى الحجى و كهف الورى و ورثه الاءنبياء عليهم اءفضل التحيه و الثناء، ما دامت الاءرض و السماء.
روز هشتم است .
امر محاصره امروز سخت شده . بسيار كار بر امام (عليه السلام ) تنگ شده .
لشكر، از روز دوم الى اليوم ، صبح و عصر آمدند. ابن زياد نامه نوشت ، مثل ديشب يا امروز، به عمر بن سعد كه انى لم اءجعل لك عذرا فى كثره الخيل و الرجال (104) [همانا من از نظر عده و عده تو را تاءمين كردم و هيچ عذرى در كثرت سواره و پياده برايت باقى نگذاشتم ].
همه كار اين لشكرها احاطه بود. اطراف آن مظلوم را گرفته بودند. به همان طريق كه حر گفت كه اين بنده خدا را آورديد، و او را محاصره كرديد به قسمى كه راه نفس بر او بسته شده است !
چقدر شدت داشته است كه به اين كلام تعبير كرده است : و اءخذتم بنفسه . يعنى راه نفس نداشت !
همه احاطه براى اين بود كه كسى نيايد به امداد آن حضرت از اطراف . عمده مطلب ، علاوه خود آن حضرت هم به جائى نرود.
مثل ديشبى حضرت فرستاد حبيب بن مظاهر را ميان طائفه خودش . حبيب رفت ميان آنها كه نزديكى كربلا بودند، و قدرى ايشان را موعظه كرد. بزرگ از ايشان هدايت يافت . با او نود نفر عازم يارى آن حضرت شدند، و روانه گرديدند.
ابن سعد مطلع شد، و ازرق ملعون را با چند هزار، فرستاد آنها را شكست دادند و برگشتند. آنها هم مراجعت كردند، و قبيله خود را كوچ دادند، و از كربلا دور شدند(105).
در اين چند روز، چهار نفر، يا پنج نفر، از كوفه به يارى امام (عليه السلام ) آمدند. جاى ديگر كه آبادى نبود.
حالا كه محاصره مانده است ، در چنين وقتى كسى هم از كوفه نرفت . ببينم شما مى توانيد در عالم معنى برويد، يا آنكه كسى هم از شما نمى رود!
ان شاء الله تعالى ، در عالم حقيقت ماها رفته ايم به يارى آن امام محاصره شده .
امروز كه به يارى امام رفته ايم و - ان شاء الله - در كربلا حاضر شده ايم ، نگاه مى كنيم به اطراف فرات ، مى بينيم : از ديشب يا ديروز، يا امروز، شريعه فرات را، به قدر نيم فرسخ طول شريعه را، همه را سوار نيزه دار احاطه كرده اند.
از چه بابت چنين شده ؟ چون كه آن ملعون كه نامه نوشت به ابن سعد كه عذرى برايت نگذاشتم ، در خصوص لشكر فرستادن ، نوشت : حال حكمى كه بر تو دارم اينست كه اينقدر كار را بر حسين تنگ بگير، و حل بين الماء و الحسين و اءصحابه ؛ بين آن جناب و اصحابش و آب فرات حايل بشو. شنيده ام مى خواهند چاه حفر كنند، فرصت به آنها ندهى !
حكم ديگر كرده بود. سبحان الله ! خدا حكم مى كند. و مطيعهاى از بندگانش مسامحه مى كنند، و در حكم ابن زياد - لعنه الله - آن اشقيا نهايت سعى مى كردند كه عمل بيايد!
نوشته بود: فلا يذوقوا منه قطره !(106) [حتى يك قطره هم از آب فرات نچشند!]
پس از اين حكم ، ابن سعد ملعون لشكر را ماءمور كرده به سركردگى عمرو بن حجاج ، به قدر نيم فرسخ ، همه مشرعها را گرفتند و ضبط كردند.
اينست كه از روز ورود صداى اضطراب بود. امروز حكايت خيمه گاه ، و فريادهاى خيمه گاه ، جميعا نقل ((الماء! الماء!)) بود.
پناه مى برم به خدا - و نعوذبك من عين لايدمع - امروز، از چشمى كه در اين چند روز، اشكش جارى نشده است . بعضى قساوت دارند. از اين حرفها اشكش نمى آيد!
هر كس كه مى بينيد كه امروز هم گريه اش نمى آيد، معلوم است و بداند كه ابن زياد گناهانش نوشته است به ابن سعد شقاوتش و او موكل كرده است عمرو بن حجاج قساوتش را كه مبادا يك قطره اشك چشم به نور چشم پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) بدهد!
اينست كه چون مثل امروز در خيمه گاه غير از آب حكايتى نبود، امروز هم مجلس ، مجلس آب است . جز اين حكايتى نيست .
بدانيد كه خداوند عالم آبى خلق كرده ، نه آسمانى بود، نه زمينى ، آب خلق كرده است . در فضائى كه انشاء كرده كه غير از آب نبود؛ و كان عرشه على الماء آن ، آبى است كه مايه خلقت آسمانها و زمينها است .
بدانيد كه همان آب خلقتش هم از براى حسين بود؛ از بركت حسين بود؛ به واسطه حسين بود.
چون همه موجودات به جهت پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) است ، به حكم فقره لولاك لما خلقت الافلاك (107)؛ پيغمبر درباره امام حسين فرمود: حسين منى و اءنا من حسين (108)، گويا همه از جهت حسين خلق شده اند.
بعد از آنكه خلقت آسمانها و زمين ها شد، آن آب كه قدرش محيط است بر زمين ، كه آن نه اين است براى خوردن ثمر داشته باشد، حكمت بالغه اش ‍ قرار گرفت آبى به آسمان برود، بعد بر زمين داخل شود. فاءسكناه فى الارض تا اين آب براى غذاى مخلوقات نافع باشد. و به اين تدبيرى كه خدا قرار داده است كه بايد يك ثلث ، زمين ، دو ثلث آن آب باشد، نه اين آب است ، نه آن آب . اين آب هم از بركت حسين است .
اين اصل تكوين آب . اما پاره اى احكام شرعيه دارد كه شارع قرار داده است :
اءولا در قيامت اول اجرى كه در اعمال به شخص مى دهند، اجر ((آب دادن )) است كه مى دهند(109). و از اين مطلب معلوم است كه خصوصيتى دارد.
بعد از اين در ((آب )) حقى قرار داده است براى همه . در بعضى از آنها مثل نهرها كه در آنها - اگر چه مالك داشته باشد، صغير هم داشته باشد، چه بدانى راضى هست مالك او يا نه ، يا بدانى كه راضى نيست - مالك حقيقى قرار داده است كه تشنگان از اين آب بخورند.
و از احكام خاصه ((آب دادن )) اينست كه جگر تشنه را سيراب كردن اجر دارد.
اين اجر براى جگر تشنه را سيراب كردن هست ، هر كس باشد؛ حتى كافر. اگر كسى طعامى به كافر بدهد، ثواب ندارد. اما به كافر كسى آب بدهد، ثواب دارد.
راوى مى گويد كه من هم محمل حضرت صادق بودم . در راه مكه ديدم شخصى افتاد در زير سايه درخت مغيلان . حضرت فرمود: برو مبادا از تشنگى افتاده باشد.
مى گويد: پياده شدم و رفتم . عرض كردم : يابن رسول الله ، نصرانى است ، تشنه شده است و افتاده است . فرمود: آبش بده . حضرت فرمود: لكل كبد حراء اءجر. اجر دارد اين آب دادن به اين نصرانى (110).
پس مسلمان به مسلمان آب بدهد، اجر دارد. مسلم به كافر، اجر دارد. كافر به مسلم ، ولو تخفيف گناه و عذاب . كافر به كافر، ولو تخفيف عذاب باشد.
حضرت پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) مشغول وضو بود. گربه اى از راه گذشت . نگاه به آب كرد. فرمود: معلوم است گربه تشنه است . وضو را گذاشت . آب را نزد گربه گذاشت . گربه آب خورد. از پس مانده گربه وضو را تمام كرد(111).
از جمله مسائل متعلقه به آب ، اگر كسى در راه سفر باشد، و حيوانى همراه داشته باشد، و بترسد كه اگر وضو بگيرد يا غسل كند، آن حيوان تشنه بماند، ((آب )) را بايد به حيوان بدهد، و تيمم كند.
و بعضى مى گويند كه حيوان كس ديگر كه در قافله تو باشد نيز همين حكم را دارد. بعض ديگر مى گويند كه اگر اهل قافله ذمى باشند چطور است ، بعضى مى گويند: بلى چون اهل ذمه اند، بايد آب داد به ايشان .
حالا كه معلوم شد فضيلت آب دادن تشنگان ، مى گويم :
در اين صحرائى كه رفته ايد - ان شاء الله - الآن نگاه كنيد. در اين خيمه ها تشنگانى چند جمع شده اند؛ فرياد مى كنند: الماء!
چه تشنه هائى كه ((سه امام )) دارند: يكى حضرت حسين ، ديگر امام سجاد، و يكى امام محمد باقر (عليهم السلام ). باقى ديگر امام زاده . اصحاب ايشان از علما و فضلا، اصحاب اسرار، زهاد و عباد. اطفال ؛ زنها... حالا بناى آب دادن تشنگان است . چه تشنگان ؛ كه در اشعار محتشم است كه مى گويد هنوز فريادشان به عيوق مى رسد.
خدا چهار ((سقا)) براى اين تشنگان قرار داده :
اول حضرت خاتم الانبياء محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله ) كه جام در دست دارد، در ميدان كربلا ايستاده . وقت مخصوصى دارد. ((سقاى دوم )) خود حضرت حسين (عليه السلام ) است كه خودش سقاى اين تشنگان است . حالا بايد كيفيتش گفته شود. ((سقاى سوم )) اين تشنگان ، العظيم المراس ، المكين الاساس ، اءبوالفضل العباس . ((سقاى چهارم )) اين تشنگان چشمهاى دوستان است .
كيفيت سقايت سقاى اول بعد از واقعه ميدان است ، يعنى بعد از كشته شدن ، مگر در على اكبر احتمال اين است كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) در اين عالم به او آب داده باشد.
و شاهد بودن ((سقاى اول )) قول على اكبر است كه عرض كرد: يا اءبتا! اين جدم پيغمبر است مرا سيراب كرده است (112).
اما ((سقاى دوم )) امروز مختصرى است از كيفيت سقايت آن حضرت مى خواهم بگويم . ببينيد چه كرد از بابت سقايت . ببينيد چه بر او گذشت و چه بر او وارد آمد از چيزى كه مردم غافلند از آن .
بعد، از ((سقاى سوم )) كه مجلس براى آن است بيان مى شود.
بارى اول سقايت ((مظلوم كربلا)) را بگويم :
وقتى كه آب بسته شد در روز هفتم تا شب هشتم ، حضرت آمد عقب خيمه ، رو به قبله ، نوزده گام برداشت . خاك از آن زمين برداشت ، چشمه آبى نمودار شد. از آن چشمه آب خوردند، و بعد از آن ناپديد شد. اين سقائى ال سيدالشهداء بود.
سقايت ديگر مطلبى است كه به او ملتفت شده ام . اگر چه بعضى عبارات گفته مى شود، هنوز مشخص نيست . حضرت همه همتش در طلب آب براى تشنگان بود، هنوز دستگيرم نشده است كه حضرت براى خودش آب طلبيده باشد؛ و حال آنكه طبيعت سيدالشهداء (عليه السلام ) اين بود كه خواهش كردن اينقدر بر او صعب بود.
نه همين خواهش كردن خودش صعب بود، بلكه كسى هم از آن جناب خواهش مى كرد، خيلى بر آن حضرت صعب بود. پيش از رقعه خواندن مى فرمود: حاجتك مقضيه (113). عرض كردند: رقعه او را نخوانده اى ! مى فرمود: اگر رقعه اش بگشايم و بخوانم ، به همين قدر آبرويش مى ريزد، ذليل مى شود!!
حالا ببين كسى كه اين قدر بر او صعب باشد كه كسى از او سؤ ال كند، بر او چه مى گذرد وقت سؤ ال خودش !
آن جناب بر سر بالين اسامه حاضر شد. او گفت : واغماه ! فرمود: چرا اظهار غصه مى كنى ؟ گفت : شصت هزار درهم قرض دارم . فرمود: بياوريد بدهيد(114). و حال آن كه خواهش هم نكرد از آن حضرت ، مگر همين قدر عرض كرد: غصه دارم .
كسى كه اين قدر بر او صعب است كه كسى از او خواهش بكند، چه بر او مى گذرد كه خودش لاعلاج بشود كه خواهش بكند به جهت اتمام حجت خدائى كه بايست خواهش آب بكند؟!
خدا قرار داده كه سيدالشهداء سه مرتبه آب به اهل كوفه داد: يكى استسقاء به جهت ايشان در كوفه . يكى هم در صفين كه معاويه آب را گرفته بود. يكى ديگر وقتى كه در اين صحرا لشكر حر آمدند و تشنه بودند.
بايد اين سه حق آب دادن را برايشان ثابت كند كه حجت تمام باشد، كسى كه اين قدر خواهش بر او صعب است .
اول آدم فرستاد. برير رفت گفت ، درست نشد. حر رفت گفت ، درست نشد. حضرت عباس را فرستاد، نشد. خودش براى خواهش آمد. اول فرمود: خواهش دارم آب بدهيد به همه ماها. قبول نكردند.
بعد فرمود: نمى دهيد به خودم و اصحابم ، اقلا به اين زنها آب دهيد. فرمود: اين جماعت زنها اگر آب بخورند ضررى به حال شما ندارد، و ما آب بخوريم قوت مى گيريم . زنها كه قتال كن نيستند! قبول نكردند.
فرمود: خوب ، نه به اصحاب مى دهيد، نه به زنها، تنزل كرد فرمود: اطفال كوچك را آب بدهيد! قبول نكردند؟!
از اين هم پائين آمد، خواهش ديگر كرد. اول فرمود ((آب دست )) ما بدهيد، قبول نكردند. ديگر تنزل كرد، رفت آن طفل شيرخواره را آورد. در آن حال نفرمود: آب بدهيد به من تا به او بدهم بلكه او را آورد.
شماها خيال مى كنيد مصيبت ، تير به حلقوم ((على اصغر)) خوردن است ؟! اصل مصيبت همين طفل را به ميدان آوردن است . ظاهرا وقتى هم بوده است كه طفل محتضر هم بوده است . فرمود:
اى جماعت ! ويلكم ! اسقوا هذا الرضيع ؛ يعنى خودتان آب بياوريد به اين طفل بدهيد. اءما ترونه يتلضى عطشا؛ نمى بينيد چه قسم به خود مى پيچد؟
دو چيز از بابت اين طفل دل را مى سوزاند، يكى آنكه فرمود: خودتان آبش ‍ بدهيد. يكى ديگر آنكه او را بلند كرد فرمود: ببينيد چطور رنگش زرد شده ، و دست و پا مى زند از بى آبى !
مجلس براى ((سقاى سوم )) بود يعنى ابوالفضل العباس - روحى له الفداء -
صفاتش بگويم ، مرتبه اش بگويم ، جلالت قدرش بگويم ؟
سه لقب براى حضرت عباس است : يكى ((قمر بنى هاشم )) از بس كه مقلول بود.
يكى ((عباس طيار)). حضرت فرمود: مثل جعفر طيار، خداوند دو بال به او عطا فرموده كه با ملائكه پرواز مى كند، به هر جاى بهشت كه بخواهد پرواز كند(115).
لقب سوم ((عباس سقا))...
بارى ، از جانفشانيش براى برادر بگويم . عمده حمايت در اين روزها به حضرت عباس بود. در حديث است وقتى كه حضرت عباس كشته شد، جراءت لشكر در به طرف خيمه رفتن زياد شد، و يا اين كه جرى شدند.
جمالش را بگويم ؟ بلندى قامتش را بگويم ؟ كسى كه سوار شود بر اسبهاى بسيار بلند، اگر ركاب مانع نشود، پاهايش بر زمين كشيده مى شود!
اينقدر حضرت حسين (عليه السلام ) او را دوست مى داشت كه فرمود: بنفسى اءنت .
برادرهاى مادرى را پيش انداخت در كشته شدن ، بعد بناى خودش شد، و قرار شد به ميدان برود.
وقتى كه ديد اطفال افتاده اند، بعضى مرده اند، ميدان رفتن را موقوف كرد، راه مشرعه را در پيش گرفت . وقتى كه سوار شد، حضرت هم سوار شد، پشت سرش . چون اين دو برادر سوار شدند، لشكر هم هجوم آوردند اين دو را از هم جدا كردند.
سيدالشهداء (عليه السلام ) مراجعت فرمود. حضرت عباس اسب دوانيد وارد شريعه شد.
ديگر كيفيت مبارزت آن جناب كه هزار سوار را متفرق كردن ، خود را به آب رسانيدن ، آب نخوردن ، ببينيد چه هنگامه است ! حضرت عباس آب برداشت و نخورد، چنانچه در اخبار رسيده است كه ياد تشنگى برادر كرد(116). و اما معلومم نشده و نمى دانم در آن عالم وقتى كه از اين عالم رفت ، آب كه برايش آوردند، خورد يا نخورد.
ديگر بعد از اين ، حكايت مشك پر كردن و به دوش گرفتن ، بالا آمدن ، فرياد كردن عمر سعد كه مگذاريد! هجوم آوردن لشكر در طرف مشرعه و ساير كيفياتش - مكرر مى شنويد - از دست جدا شدن ، تير خوردن .
لكن يك خبر است كه هنوز معلومم نشده است كه دو دست كه جدا شد، آن وقت مشرعه دور بود از خيمه گاه ، نهر حسينى هم كه نبوده است ، و آن جناب به اسب دوانيدن خود را به آنجا رسانيد، اينست كه مى گويند كه حضرت حسين (عليه السلام ) وقت رفتن سر نعش عباس ، دست بريده عباس را ديد، نبايد اصلى داشته باشد؛ چرا كه از محل قبر ابوالفضل راهى دارد به مشرعه غير از خيمه گاه ، خيمه گاه به طرف مصرع عباس راه ديگر دارد، و دستها ميان محل افتادنش بر زمين و مشرعه جدا شد. پس نبايد حضرت وقت رفتنش بر سر نعش عباس دستها را ديده باشد.
پس نمى دانم سيدالشهداء دستهاى بريده را آورد و ملحق به بدن كرد. يا ملائكه آوردند نزد بدن گذاشتند.
مصيبت اين ((سقاى تشنه )) را از وقتى بگويم كه مشك پاره شد. بعد از جنگها وسعيها، وقتى رسيد اينجا كه قبر مطهر است ، فعند ذلك وقف العباس ؛ يعنى ديگر جاى خود ايستاد و حركت نكرد.
البته بايد بايستد، چه بكند و به كجا برود، و فرار هم نمى خواهد بكند، دست هم ندارد كه دعوى بكند. گمانم اين است كه رو به خيمه گاه هم نيامد. در همان حال ، صداى ناله و فرياد اهل حرم را مى شنيد، بارى ، در همان حالتى كه ايستاده بود، يك تير بارانى هم شد. چنانچه در اخبار است : فصار جلده كالقنفذ(117)
اين ظاهر پوست و زره ، از وفور تير، مثل خارپشت شده بود. اسب هم در اين حالت از جولان نمى ايستاد.
ناگاه تيرى آمد، بر سينه مباركش نشست ، و آن حضرت بر زمين افتاد.
مى خواهم بگويم : مصيبت آن جناب اينها نبود كه شنيدى ، مصيبت آن جناب وقتى بود كه از اسب افتاد. تصور كن . آن جناب ، با آن بلندى قامت ، و اسب در جولان ، بر زمين بيفتد، چه خواهد شد! تمام اين تيرها كاءنه بر جگر و احشاء و بواطن آن حضرت نشست .
انا لله و انا اليه راجعون .
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, پارسا
۱۳۹۰-۱-۳۰
مطلب: #10
مجلس نهم
بسم الله الرحمن الرحيم
توحدت اللهم فى عز جلالك . و تفردت فى كبرياء جمالك . و تحيرت فى اءشعه اءنوار جلالك اءوهام المتوهمين . و تقاصرت عن ادراك كنه كمالك اءفكار المتفكرين . و تضعضعت لجلال اءحديتك قلوب العارفين .
نحمدك حمد الشاكرين . و نؤ من بك ايمان المخلصين .
و نصلى و نسلم على نبيك محمد سيد الاءولين و الآخرين . و المبعوث رحمه للعالمين و حجه على الخلائق اءجمعين ؛ و على اءهل بيته الاءئمه الميامين و القماقمه الاءكرمين ، و الهداه المهديين ، و الساده المطهرين ، و الهداه الراشدين ، عليهم اءفضل صلوات المصلين صلاه دائمه بدوام السموات و الاءرضين .
اءعوذ بالله من الشيطان الرجيم . ((ولنبلونكم بشيى ء من الخوف و الجوع و نقص من الاءموال و الاءنفس و الثمرات و بشر الصابرين الذين اذا اءصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون ))(118).
در اين عالم دنيا، هر كس مى رود از دنيا، يا متوفى است به وفات احتضارى ، يا متوفى به طريق فجاءه بدون احتضار؛ يا مقتول است ، يا مذبوح است ، يا منحور است ، يا مكروب است - كه سبب وفاتش كربت مى شود - يا مسموم است . هر كس كه از اين عالم مى رود، يكى يا دو از اين اسباب را دارد. اينها اسباب رفتن از اين عالمند.
بنفسى الحسين المتوفى المحتضر المقتول المذبوح المنحور المسموم المكروب . همه اين صفات ، از براى اين امام مظلوم حاصل شد.
نه ، بلكه عرض مى كنم : هر يك از اين اسبابها، اسبابى دارند. وفات اسبابى دارد. مقتوليت اسبابى دارد. مذبوحيت اسبابى دارد. منحوريت اسبابى دارد. اين مظلوم همه اسباب هر يك از اينها، براى او جمع شده است .
از اين بالاتر، هر كس كه اين اسباب براى او فراهم مى آيد، يا يكى يا همه ، يا فرض كن همه اسباب ، همه بيش از يك دفعه عمل نمى آيد، لكن اين مظلوم ، اسباب هر يك از موت و قتل و ذبح و نحر، چند دفعه برايش عمل آمد.
نمى شود اينها را به يك كلمه بگذرانيم . مى گويم : از عالم كسى نرفته ، و كشته نشده ، مگر حسين بن على بن ابى طالب (عليهم السلام ) از اول عالم تا آخر عالم ، نشده است براى هيچكس كه اين قسم از دنيا برود.
چند روز بيشتر، گفتم كه مسلم بن عوسجه و زهير بن قين و جمله اى از اصحاب ، عرضها كردند، تمناها نمودند. يكى از ايشان آرزو كرد كه هفتاد مرتبه كشته شود و زنده شود. يكيشان گفت : هزار مرتبه !(119) اين حرف چقدر دليل خلوص اينهاست ، نسبت به سيدالشهداء، براى آنكه مفارقت از آن حضرت نكنند!
حالا اى بى انصافها! سيدالشهداء از براى محبت شما، از براى اينكه از او جدا نشويد، حقيقتا هزار مرتبه كشته شد، هزار مرتبه به باد فنا رفت . همه اش براى آنكه شما متدين شويد و دينى پيدا كنيد. ببينيد براى خدا چه كرد كه دين برقرار بماند!
مجملا، مقتوليت ، مكروبيت ، مذبوحيت ، منحوريت ، مسموميت آن حضرت ، قدرى از آنها، وقت گفتنش فرداست ، و خواهم گفت - ان شاء الله -.
مجلس امروز، مجلسى است كه به اصطلاح مردم ، اسمش مجلس ‍ ((شهادت على اكبر)) است ، لكن به اصطلاح بنده در خصوص اين مجلس ‍ مى گويم مجلس ((وفات حسين )) است . نه مجلس يك وفات ، بلكه مجلس ((وفاتهاى حسين )) (عليه السلام ) است .
حالا مى خواهم مشخص بشود كه در اين قضيه وفات حضرت بوده است . قضيه قتلش فردا است . امروز نقل موت سيدالشهداء است ، نقل احتضار آن حضرت ، نقل تسليم اوست . بلكه نقل موتها و وفاتها و احتضارهاى آن حضرت است .
سبب اين چه چيز است كه مى گويم فوت و موت آن حضرت در ((شهادت على اكبر)) است ، چند مقدمه مى خواهد:
اول اينست كه مصيبتى براى دل شخص مثل مصيبت اولاد نيست ، در همه مصيبتها به دليل آيات ؛ چند آيه هست كه دلالت بر اين مطلب دارد: يكى همان آيه شريفه كه خوانده شد كه در اين آيه ترقى شد در بلاها، هى بالا رفت ، بالاتر همه ، نقص ثمرات قرار داد. اول جانها قرار داد، بعد ثمرات . آيا ((ثمرات )) مراد سيب و زردآلو است ؟ نه ، بلكه مراد از ثمرات ، ثمرات قلوب است ؛ يعنى ميوه هاى دل . يعنى شما را مبتلى مى كنم به مصيبت اولاد.
يكى ديگر از آيات انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اءواب (120)
در تفسير اين آيه وارد شده است كه بعد از ابتلاء ((ايوب )) به اينكه هر چه داشت از اموال و غير اينها رفتند، بعد كه اولاد او از عالم رفتند و مردند، صبر كرد، متصف شد به انا وجدناه صابرا كه متصف به صفت صبر باشد.
مصيبت اولاد بالاتر همه مصيبتهاست . علاوه از آيات و اخبار، وجدان هم شاهد است . خصوصا اگر صفات خوبى در آن فرزند جمع باشد. هر چه صفتش بالاتر، مصيبت او سنگين تر است ؛ تا به حدى مى رسد كه در خصوص ابراهيم و اسماعيل - على نبينا و آله و عليهما السلام - مى فرمايد: فلما اءسلما و تله للجبين (121)
بعد از اينكه هر دو تسليم امر خدا گشتند، و پدر عازم شد بر قربانى پسر، بعد از اين صفاتى كه در اسماعيل ملاحظه كرد و محبتش زياد شد، ماءمور به ذبح شد. نكته معانى بيانى است كه چون جواب ((لما)) حذف شد، گفتنى نيست . گفته اند محذوف نه چيز معين است ، بلكه محذوف كان ما كان ؛ يعنى ((شد آنچه شد)) به زبان بيرون نمى آيد.
بارى ، خود مصيبت اولاد كه نظير ندارد، هر چه صفات خوبى دارد، مصيبت بالاتر مى رود. اگر در خوبى نظير نداشته باشد، ببين مصيبت او چقدر بالا مى رود!
حالا مى گويم : على اكبر در صفات خوبى نظير نداشت . همان روزى كه شهادت براى آن جناب اتفاق افتاد، در عالم ، على اكبر نظير نداشته است . بلى سيدالشهداء (عليه السلام ) امام است ، سيدالساجدين (عليه السلام ) امام است ، هر دو افضل بودند؛ ولى در پاره اى صفات ، على اكبر نظير نداشت ؛ حتى نسبت به آن دو بزرگوار كه افضلند.
از چه بابت ؟ از اين بابت كه كسى در آن روز در جمال ، در خلق ، در حرف زدن ، شباهت به پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) كه افضل است ، مثل ((على اكبر)) نداشت (122).
در جمال و ملاحت ، شبيه پيغمبر بود. سيدالشهداء (عليه السلام ) هر وقت مشتاق مى شد به پيغمبر (صلى الله عليه و آله )، نگاه مى كرد به على اكبر(123). جمال ، جمال پيغمبر. حرف كه مى زد، اگر كسى پيغمبر را ديده بود، و در عقب ديوارى بود، خيال مى كرد پيغمبر است .
از همه بالاتر آن خلقى كه خدا فرموده است : انك لعلى خلق عظيم (124) على اكبر در خلق ، اشبه خلق الله به پيغمبر بود.
اينكه خلق و خلق و منطقى كه نظير نداشته است در اينها. اما در مراتب جلالت و تعظيم خدا و معرفت ، شنيده ايد در راه ((كربلا)) وقتى سيدالشهداء در منزلى از خواب بيدار شد گريه كنان ، ((على اكبر)) خدمت آن سرور عرض كرد: چرا گريه مى كنى ؟
فرمود: در خواب ديدم هاتفى كه مى گويد: القوم يسيرون و المنايا يسرع معهم عرض كرد: اءفلسنا على الحق ؟ فرمود: بلى . عرض كرد: چه باك داريم از مردن ! فرمود: جزاك الله من ولد خيرما جزا ولدا عن والده (125).
كاءنه پدر بزرگوار را تسلى داد...
از شجاعتش بگويم . چنانچه پيغمبر شجاعتش را ارث داده است به سيدالشهداء (عليه السلام )، هم چه مى دانم كه اميرمؤ منان هم شجاعتش را به على اكبر ارث داده است .
همين روز عاشورا وقتى كه رفت براى جنگ ، كسى در ميان شهداء بعد از سيدالشهداء (عليه السلام ) دويست نفر نكشته است . جوان تشنه بى حالتى دويست شمشير بزند، اينطور دويست نفر كشتن !
اينها به نظرتان نمى آيد. اگر دويست نفر ببندند و بخوابانند، حالا تا ظهر، مى توانيد بكشيد؟ على اكبر در ضمن نيم ساعت ، يا ربع ساعت ، دويست نفر كشت ؟
بهترين مردم مدحش كرده است ؛ بدترين مردم هم مدحش كرده است :
وقتى ، معاويه - عليه الهاويه - نشسته بود. پرسيد: چه كسى مستحق پادشاهى است ؟ گفتند: تو. گفت : خوش باش نگوئيد. گفتند: بگو. گفت : اولاى همه مردم به پادشاهى ، ((على بن الحسين )) است (126).
كسى را معاويه ملعون اين قسم مدح كند ببينيد صفاتش چه بوده است !
حالا معلومتان بشود اينكه گفتم شهادت ((على اكبر)) وفات سيدالشهداء است ، صحيح است ، و شهادت آن سرور وفات اول سيدالشهداء (عليه السلام ) بود. بدان ، وقتى كه ديگر كسى نماند؛ على اكبر تنها ماند، خدمت پدر آمد و اذن طلبيد. عكس حكايت ابراهيم و اسماعيل .
در آنجا اول پدر به پسر گفت : فانظر ماذا ترى (127). پدر پسرا را راضى كرد كه گفت : يا اءبت افعل ما تؤ مر.
ولكن اينجا ((على اكبر)) آمد و پدر را راضى كرد. گفت : اذن بده بروم . حضرت چه بكند. همين كه اذن گرفت ، حضرت هم چاره اى جز اذن نداشت . حالا وقت ((احتضار)) حضرت است . فنظر اليه ...
بدان كه نگاه هاى پدرها به پسرها چند جوره اند. اين نگاه هم چند جوره بود.
گاهى پدر به پسر نگاه مى كند از روى وجد. نگاه ديگر داشت سيدالشهداء به على اكبر نظر اشتياق به جدش . يك نگاه ديگر است كه نگاه حسرت مى گويند. يكى نگاه خوف است كه نمى دانى كارش چه مى شود.
اين نگاه سيدالشهداء به على اكبر هيچيك از اينها نبود. فنظر اليه نظر آيس ‍ منه . نظر ماءيوسانه بود.
اسلحه بر او پوشانيد. اين ((احتضار اول )) است .
زنها آمدند دورش گرفتند. فرمود: دعينه ؛ بگذاريد برود.
پدر را وداع كرد. سوار شد. نمى دانم البته او هم به پدر يك نگاهى كرده است .
نمى دانم غصه پدر زيادتر بود كه پسر مى رود، يا غصه پسر كه حالا رفت ، پدر تنهاست !
سوار شد، قدرى رفت ، حالا ديگر حضرت ((محتضر)) است .
همين كه قدرى رفت ، حضرت اشكش متصل جارى است . محاسن خود را به دست گرفت ، فرمود:
اللهم اشهد على هؤ لاء القوم فقد برز اليهم اءشبه الناس ‍ برسولك (128).
قدرى نفرين كرد، قدرى بيان حالت كرد، قدرى گريه كرد، قدرى دست بالا كرد، قدرى محاسن خود را بر روى دست گرفت .
همين كه قدرى دور شد، بى تاب شد، پياده رفت عقبش ، تا به جائى رسيد كه صدا به لشكر مى رسيد. يعنى لشكر صدا را مى شنيدند. حالا نزديك صفها رسيده است . صدا زد: يا بن سعد! قطع الله رحمك (129)
چند آيه ، بلند خواند در عقب سرپسر:
ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ذريه بعضها من بعض و الله سميع عليم (130)
او رفت به ميدان ، حضرت برگشت . مبارز طلبيد. لشكر همه واله جمالش ‍ شدند. رجز خواند. حمله كرد بر لشكر، صد و شصت نفر را به خاك هلاك انداخت . بعد از آن چند جراحت به بدنش رسيد. تشنگى هم بسيار غلبه كرد. حرارت تشنگى ، حرارت هوا، حرار جولان اسب ، گرد ميدان ؛ حالت براى او نماند. برگشت رو به پدر بزرگوار. اما فرار نكرد. كسى عقبش ‍ نبود.
آمد پشت خيمه ، متحرفا لقتال اءو متحيزا الى فئه (131). آمد به سمت پدر بزرگوار. اين احتضار دوم حضرت است كه نگاهش به روى على اكبر افتاد. هيچكس از تشنگان را نشنيده ايم از حضرت آب طلبيده باشد؛ حتى اطفال . مى دانستند چقدر متاءذى مى شود.
على اكبر كه مراجعت كرد، با آن ادب ، با آنكه مى دانست ، نمى خواست زحمتى به پدر بزرگوار بدهد، لكن چيزى از حالتش عرض كرد كه يا ابه العطش قد قتلنى يعنى عرض كرد: اى پدر! حالا من مرده ام از تشنگى . سؤ الى كرد كه آيا راهى به آب هست ؟ فهل الى شربه من الماء سبيل ؟
حضرت چه بكند! چه بگويد! قدرى گريه كرد، او را در بر گرفت . فرمود: يا بنى هات لسانك (132)؛ زبانت را بگذار در دهانم .
يك وقتى ، سيدالشهداء كوچك بود تشنه شده بود. فاطمه - صلوات الله و سلامه عليها - او را خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) برد. پيغمبر زبان خود را در دهان حسين گذاشت ، فرمود: بمك ، سيراب مى شوى .
اما اينجا حضرت فرمود: اى فرزند، تو زبانت را در دهان من بگذار. چرا؟ چون ديد اينقدر حالت ندارد كه زبان پدر را بمكد. حضرت انگشترى هم داشت . در دهانش گذاشت . به جهت اينكه بعضى جواهرات از خواص آنها اينست كه چون در دهان گذاشتى ، آب دهان را جمع مى كند.
فرمود: يا بنى ارجع الى قتال عدوك .
حرفى ديگر هم فرمود. و آن اينست كه فرمود: اميدوارم كه كارت طولى نكشد بروى به آن عالم ، جدت تو را سيراب كند. يعنى در اين عالم كه آبى برايت نيست ! اين هم وفات حضرت شد، يا احتضار ديگر حضرت است .
رفت به ميدان . رجز ثانى خواند:
الحرب قد بانت لها حقائق وظهرت من بعدها مصادق (133)
جنگ كرد و تتمه دويست نفر را كشت . ابن سعد، نوفل را با يكى ديگر، گفت هر يك دو هزار سوار، يا هزار، برويد طرف او. رفتند. اينها شكست خوردند.
فرياد كرد: يك طفل بيشتر نيست ! چرا از چهار طرف با او جنگ نمى كنيد؟!
از چهار طرف اطراف او را گرفتند. آن وقت منقذ ملعون از پشت سر آمد، و شمشيرى بر فوق مبارك آن حضرت زد، فرق مبارك آن حضرت را شكافت ... ((على اكبر)) بى طاقت شده ، نه طاقت دارد با فرق شكافته ، مستقيم بر روى زين بنشيند، و نه غيرتش مى گذارد كه خود را از اسب بيندازد، و ركاب را خالى كند؛ لاعلاج دستها را به گردن اسب بيرون آورد.
در اين حالت ، اسب راه بيرون رفتن نداشت . چرا كه لشكر اطراف آن مظلوم را احاطه كرده بودند.
اسب ، آن مظلوم را برد ميان لشكر دشمن . پس همه آن لشكر احاطه كردند فجعلوا يضربونه بسيوفهم حتى قطعوه اربا اربا [پس شروع كردند با شمشيرها به پاره پاره كردن بدن مبارك على اكبر].
در همان حالت ، يا وقتى كه بر زمين قرار گرفت ، روح از بدنش مفارقت نمود.
حالا ديگر وقت وفات بى احتضارى حضرت سيدالشهدا است . در آن وقت سه ناله و سه صدا به يك دفعه بلند شد: صداى اول چون ((على اكبر)) وقت ارتحالش رسيد، نعره كشيد:
يا ابتاه ! عليك منى السلام (134).
اين سلام را سلام توديع مى گويند. هر گاه ((عليك )) مقدم باشد، يا به قرينه مقام ، كه نظير خدا حافظ و سلامت باشيد است كه در وقت وداع مى گويند. خواست عرض كند: اى پدر بزرگوار، من منتقل به عالم ديگر شدم . اگر مى خواهى تشريف بياورى بر بالين من ، ديگر مجال نيست !
ببين غيرت و مقامش را كه در آن حال چقدر ملتفت دلسوختگى هاى پدر بود. چون شنيدى كه آمد و از پدر آب خواست ، و آن حضرت آبى نداشت بدهد، چون خجالت پدر را در آن حالت ديده بود، اين وقت خواست پدر را تسلى بدهد، عرض كرد: اى پدر بزرگوار! جدم مرا سيراب كرد به آبى كه ديگر تشنگى ندارد. جناب تو ديگر غصه مرا نداشته باش .
عرض ديگر هم كرد، عرض كرد: اى پدر، من نمى گويم تو تشريف بياور، ولى جدم قدحى در دست دارد و مى فرمايد: يا بنى يا حسين العجل العجل !
صداى دوم كه بلند شد، صداى حضرت بود در خيمه . چون ناله على اكبر شنيد بى اختيار شد، فرمود: يا بنى قتلوك . چون دانست مقصود ((على اكبر)) چيست .
حالا ديگر اين ((وفات )) آن حضرت است ؛ شاهدش اين حديث است كه از عليا مكرمه سكينه (عليها السلام ) نقل شده است كه در آن حالت پدر بزرگوارم را ديدم كه چشمهاى مباركش در اطراف خيمه در گردش است ، گويا نزديك است كه روح از بدنش مفارقت كند!
صداى سوم كه در آن حال بلند شد، صداى عليا مكرمه زينب بود: يا حبيب قلباه ! واثمره فواداه !(135) يا نزديك به اين فقرات .
حضرت بيرون آمد از خيمه گاه ، روانه ميدان شد، و به تاءنى راه مى رفت . عكس ساير شهداء كه به سرعت بر سر بالين ايشان حاضر مى شد. و سرش ‍ اينست كه حضرت را قوت رفتن نمانده بود.
طولى نكشيد كه رسيد بر سر نعش على اكبر؛ چون به نعش مطهر رسيد؛ مصيبتى از اين مصيبتها بالاتر، آنكه ديد - بنابر بعضى از روايات - كه زنى بر سر نعش على اكبر است .
انا لله و انا اليه راجعون .
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از زینت سپاسگزاری کرده اند.
دوست, پارسا
ارسال مطلب 


دسترسی سریع و کوتاه به بخش های مختلف:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان





 



Copy Right ©  AzhA Group 1389-1393 . All Rights Reserved
MyBB © 2014 MYBB Group & Persian Translation by AzhA
Theme by  Ivgeo Designs  &  Translation by AzhA 
حقوق نشر این وبگاه نزد AzhA محفوظ است
زمان جاری: ۱۳۹۳-۲-۴, ۱۰:۱۰ عصر
GTM +3:30