خوش آمدید مهمان گرامی! (وروددرخواست عضویت)
لا اله الا الله الحلیم الکریم لااله الا الله العلی العظیم
سبحان الله رب السماوات السبع و رب الارضین السبع
و ما فیهن و ما بینهن و رب العرش العظیم و الحمدلله رب العالمین
كاربر گرامی : جهت دسترسی سریع به امكانات انجمن ، بخش دانلود و گالری از تابلوی زیر استفاده فرمائید
logo
 

 


ارسال مطلب 
 
امتیاز این مطلب
  • 2 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رساله لقاءالله ـ آقا میرزا جواد ملکی تبریزی
۱۳۹۰-۲-۲۲
مطلب: #1
رساله لقاءالله ـ آقا میرزا جواد ملکی تبریزی
بسم الله الرحمن الرحیم


پيشگفتار پژوهنده
بسم الله الرحمن الرحيم
رساله لقاء الله يا سير و سلوك(1) اثر ارزنده و شورانگيز حضرت آيت‏الله سندالتجريد و العرفان حاج ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى (وفات: 1343 ه.ق = 1304 ه.ش) است.
اين عارف بزرگ و حكيم فرزانه يكى از برجستگان و نخبگان عرصه عرفان نظرى و عملى قرن اخير است. ايشان در گسترش اخلاق و عرفان در ميان اهل علم و ايمان، سهم به سزايى داشته‏اند و با نگارش سه كتاب مهم و سرنوشت ساز يعنى المراقبات، اسرارالصلاه و لقاءالله گام مهمى در راستاى تهذيب اخلاق مردمان برداشته‏اند. مؤلف با طرح و سبك‏ ساده و روشن مطالب سير و سلوك را بيان كرده‏اند چنانكه براى همگان قابل درك است و براى همين نيز از كتابهاى ايشان استقبال كم نظيرى به عمل آمده است. مؤلف از شاگردان معروف عارف نامى آخوند ملاحسينقلى همدانى و استاد امام خمينى است.(2) امام راحل براى اين استاد بزرگوارش احترام و قدر و مقام خاص قائل بوده و در نوشته‏هايش از او با احترام ياد مى‏كند و خواندن كتابهايش را توصيه مى‏فرمايد: از علماى معاصر، كتب شيخ جليل‏القدر عارف بالله حاج ميرزا جواد تبريزى (قدس سره) را مطالعه كن، شايد - ان شاء الله تعالى - از اين تأبى(3) و تعسف(4) خارج شوى(5) و در بحث لقاءالله مى‏فرمايد: ... اگر كسى تفصيل بيشترى بخواهد به رساله لقاء الله مرحوم عارف بالله حاج ميرزا جواد تبريزى (قدس سره) رجوع كند كه اخبار در اين باب را تا اندازه‏اى جمع كرده است.(6)
علامه سيد محمد حسين طهرانى (رحمه الله) درباره كتاب لقاءالله مى‏نويسد: حقاً از نفيس‏ترين كتب مدونه در عرفان و سلوك‏ است،(7) كتاب لقاءالله ايشان آتشى مخصوص دارد و براى فتح باب سالكين الى الله، كليد و رمز موفقيت است.(8)
علامه حسن زاده آملى نيز مى‏فرمايد: ... تا شنيدم آن جناب را رساله‏اى در لقاءالله است براى تحصيل آن بسيار اين در و آن در زدم تا به حكم اين كه عاقبت جوينده يابنده بود، آن را تحصيل كرده با شراشر جان و دلم آن را مطالعه كردم و در حد وسع خودم از او حظ و لذ برده‏ام.(9)
آيت الله ميرزا خليل كمره‏اى (رحمه الله) مى‏فرمايد: اين كتاب لقاءالله كه با حجم كوچك، بسيار بزرگ و سترگ و محتوى اعظم موضوعات و اهم مقاصد است كه راه به خدا باشد، در نظر زمره‏اى از مخلصين خلص، براى ابرار به منزله جان است، مسحه‏اى از انوار الهى بر جبهه آن نمايان است....(10)
آيت‏الله فهرى مى‏فرمايد: اين كتاب لقاءالله، از آن رو كه حقايق آن التقاطى نيست بلكه نويسنده‏اش خود، سالك اين راه و اهل وجدان و در عين حال، فقيهى عاليقدر و متشرعى دور از تمايل به افراط و تفريط و ملتزم به صراط مستقيم اهل بيت (عليهم السلام) بوده و براى مبتديان در سلوك آنقدر سودمند است كه شايد تا مدت‏ها آنان را از استاد بى‏نياز كند. اين كتاب در تجزيه و تحليل غامض‏ترين مسايل اسلامى كه نوشته‏هاى بسيارى از مدعيان بى‏خبر بجز سرگردانى و يا احياناً گمراهى و انحراف فكرى، نتيجه‏اى دستگير نمى‏شود، آنچنان ماهرانه و با بينش كامل و كافى از پيچ و خم‏هاى اين گردنه صعب العبور، گذشته كه براى سالك الى الله با كمال اطمينان خاطر، چراغ راه و نور تابان است.(11)
علامه طباطبايى (قدس سره) درباره كتاب المراقبات ميرزا جوادآقا تبريزى، مى‏فرمايد: ... اين كتاب دريايى است پر از مرواريد كه در پيمانه نگنجد و نويسنده آن بدون شك الگوى بلند مرتبه والا مقامى است كه قدر و ارزشش با متر و مقياس، اندازه نمى‏شود... در اين كتاب، لطايف و تيزبينى‏هايى است كه هميشه اهل ولايت الهى از آن مراقبت مى‏كردند.(12)
چون درباره شرح حال و مقامات و كرامات مؤلف محترم و كتابهاى ارزنده ايشان، در كتاب طبيب دلها به تفصيل سخن گفته‏ام ديگر در اينجا آنها را تكرار نمى‏كنيم فقط علت تحقيق و ترجمه جديد رساله لقاءالله را ذكر مى‏نماييم.
علامه طهرانى (رحمه الله) درباره رساله لقاءالله و نياز به تصحيح جديدى‏ از آن مى‏فرمايد: اين رساله در اولين مرتبه توسط آقاى حاج ميرزا خليل كمره‏اى طبع شد و در آن تحريفات و اضافاتى صورت گرفت. سپس از روى آن نسخه مطبوعه، عكس بردارى شده و با حذف بعضى از ضمائم، باز با تحريفات واقع در متن به طبع رسيد: و آقا سيد احمد فهرى آن را به ضميمه مقاله‏اى از آيت‏الله خمينى (رحمه الله) در جمله منشورات نهضت زنان مسلمان منتشر كرد. و تحريفات و تصحيفات اين طبع از حيطه بيان بيرون است. در سنه 1405 هجريه قمريه انتشارات هجرت اقدام به طبع آن نمود كه گرچه آن نسبتاً پاكيزه‏تر است وليكن مع ذلك خالى از تحريف نيست و اين به سبب نسخه‏هاى مطبوعه‏اى بوده است كه در طبع آن دخالت داشته‏است. اميدوارم خداوند مرا يا شخص ديگر را توفيق دهد تا به طبع آن از روى نسخه اصليه بدون يك جمله كم و يا زياد اقدام نمايد والله المستعان.(13)
همين فرمايش علامه طهرانى باعث شد تا در جستجوى نسخه اصلى برآييم كه پس از پيگيرى و پرس و جوها سرانجام نسخه خوب و پاكيزه‏اى از آن را فهرست نسخه‏هاى خطى كتابخانه آيت‏الله مرعشى نجفى شناسايى كرديم و كپى از آن تهيه نموديم. اين نسخه در تملك آيت‏الله سيد حسين فاطمى قمى - كه از شاگردان معروف و نامى ميرزا جواد آقا تبريزى به شمار مى‏آيند - بوده و در اوائل نسخه مهر تملك با سجع نام فاطمى آمده است. اين نسخه توسط برادرزاده مؤلف، جناب دكتر عبدالحميد ملكى ملقب به ملك الاطباء در سال 1337 هجرى قمرى - يعنى شش سال قبل از رحلت مؤلف محترم - كتابت شده و به نظر ايشان نيز رسانده شده كه مؤلف حواشى بر آن اضافه كرده‏اند. بعد از مقابله دقيق با اين نسخه، با چاپهاى ديگر يعنى چاپ آيت‏الله ميرزا خليل كمره‏اى، چاپ مصطفوى، چاپ هجرت و چاپ آيت الله فهرى نيز مقابله شده است و با توجه به اينكه حدود نصف رساله لقاءالله به عربى بود، اينجانب مطالب عربى و احاديث را ترجمه كرده و در متن كتاب داخل كروشه قرار دادم و اگر لازم بود كلمه يا جمله‏اى به متن افزوده شود آن را هم داخل كروشه گذارديم و آيات و احاديث را اعراب گذارى نموده و منابع و مآخذ آنها را ذكر كرديم و حواشى كه خود مؤلف محترم در نسخه مصحح با امضاى منه عفى عنه آورده بود در پاورقى با عبارت مرحوم ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى داخل پرانتز آورده‏ايم. توضيحاتى نيز از بزرگان عرفان و فلسفه به خصوص مرحوم علامه سيد محمد حسين طهرانى در پاورقى ذكر كرده‏ايم.
شايان ذكر است كه يكى از امتيازات اين چاپ ضمائم آن مى‏باشد كه دو رساله ارزنده در مسأله لقاءالله و يك نامه عرفانى و يك قصيده است:
لقاءالله به قلم عارف و محدث نامى مرحوم فيض كاشانى؛
كيفيت لقاءالله به قلم احياگر علم و عرفان و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، حضرت امام خمينى - روحى له الفداء -
قصيده لقائيه از علامه استاد حسن آزاده آملى؛
نامه عرفانىآيت الله ميرزا جواد آقاملكى تبريزى به علامه شيخ محمد حسين اصفهانى (قدس سره).
اميد است اين رساله شورانگيز عارف تبريز، در ايجاد سوز و گداز، و در لقاى آن خداى بنده نواز، كارساز گردد و روزنه‏اى براى اهل راز و نياز باشد و تلاش اين ناچيز نيز، در روز رستاخيز، مقبول درگاه خداوند عزيز قرار گيرد و روح مؤلف بزرگوار شاد و خشنود گردد.
حوزه علميه قم
1380
صادق حسن زاده
[align=justify]پی نوشت :

1)انتخاب اسم لقاءالله براى اين كتاب از آيت الله ميرزا خليل كمره‏اى است كه از شاگردان برجسته مؤلف بوده است و گرنه خود مؤلف نامى بر آن ننهاده بود و در بعضى منابع و شرح حال‏ها از اين كتاب به سير و سلوك نام برده‏اند.
2)ر.ك: طبيب دلها (گفته‏ها و ناگفته‏ها درباره ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى).
3)سرپيچى و نافرمانى.
4)بد رفتارى و گمراهى.
5)سرالصلاه ص 68، چاپ اول.
6)چهل حديث امام خمينى ص 453، حديث 28.
7)((توحيد علمى و عينى)) ص 329.
8)الله شناسى 2/40.
9)طبيب دلها ص 175.
10)طبيب دلها ص 128.
11)طبيب دلها ص 123.
12)طبيب دلها ص 154 و 157.
13)الله‏شناسى 2/90
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست, ياسين
۱۳۹۰-۲-۲۲
مطلب: #2
مقدمه مولف : بخش اول
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و الصلوه على رسول الله و على ءاله امناء الله
در قرآن مجيد زياده از بيست جا عبارت لقاءالله و نظر بر خداوند وارد شده، وهكذا در تعبيرات انبيا و ائمه (عليهم السلام) و از اين طرف هم در اخبار، در تنزيه حق - جل و علا - كلماتى وارد شده كه ظاهرش تنزيه صرف است از همه مراتب معرفت.
علماى شيعه - رضوان الله عليهم - را هم در اين باب مذاق‏هاى مختلفه است؛ عمده آن دو مذاق است: تنزيه صرف حتى اينكه منتهاى معرفت همان فهميدن اين است كه بايد خداوند را تنزيه صرف نمود و آيات و اخبارى كه در معرفت و لقاءالله وارد شده است، آنها را تأويل نمود.
مثلاً تمام آيات و اخبار لقاءالله را معنى مى‏كنند بر مرگ و لقاء ثواب و عقاب.
و فرقه ديگر را مذاق اين است كه اخبارى كه در تنزيه صرف وارد شده است‏ بايد جمع ميان آنها و اخبار تشبيه و اخبارى كه ظاهر در امكان معرفت و وصول است، به اين طور نمود كه: اخبار تنزيه صرف را حمل كرد به معرفت به طريق رؤيت به اين چشم ظاهر و به معرفت كنه ذات اقدس الهى؛ و اخبار تشبيه و لقاء و وصول و معرفت را حمل كرد به معرفت اجمالى و معرفت اسماء و صفات الهى و تجلى مراتب ذات و اسماء و صفات حق تعالى، به آن ميزان كه براى ممكن، ممكن است.
و به عبارت ديگر،(14) كشف حجب ظلمانيه و نورانيه كه براى عبد شد؛ آن وقت معرفت بر ذات حق تعالى و اسماء و صفات او پيدا مى‏كند كه آن معرفت از جنس معرفت قبل از آن كشف نيست.
و به عبارت ديگر، انوار جمال و جلال الهى در قلب و عقل و سر خواص اولياى او تجلى مى‏كند، به درجه‏اى كه او را از خود فانى مى‏نمايد و به خود باقى مى‏دارد؛ آن وقت محو جمال خود نموده و عقل او را مستغرق معرفت خود كرده، و به جاى عقل او خود تدبير امور او را مى‏نمايد. اگرچه بعد از اين همه مراتب كشف سبحات جلال و تجلى انوار جمال و فناى فى الله و بقاى بالله، باز حاصل اين معرفت، اين خواهد شد كه از روى حقيقت از وصول به كنه معرفت ذات، عجز خود را بالعيان و الكشف خواهد ديد.
بلى اين هم عجز از معرفت است و عجز ساير ناس هم عجز از معرفت است؛ ليكن اين كجا و آن كجا؟ بلى جماد هم عاجز از معرفت است، انسان هم. ولى قطعاً تفاوت مراتب عجز حضرت اعلم خلق الله محمد بن عبدالله‏ (صلى‏الله عليه و آله و سلم) با ساير ناس بلكه با علماى امت، زيادتر از عجز جماد يا انسان است.
اجمالاً مذاق طائفه‏اى از متكلمين علماى اعلام مذاق اول است؛ مستدلاً به ظواهر بعضى از اخبار و تأويلاً للآيات و الأخبار و الأدعيه الوارده فى ذلك.(15)
اين حقير بى‏بضاعت مى‏خواهم بعضى از آيات و اخبار وارده در اين معنى را با تأويلات حضرات ذكر نمايم تا معلوم شود حق از باطل.
از جمله آيات، آيات لقاءالله است.
جواب داده‏اند طائفه اولى از اين آيات به آنكه: مراد، مرگ و لقاى ثواب الهى است.
اين جواب را طائفه ثانيه رد كرده‏اند به اينكه: اين مجاز است. و مجاز بعيدى هم هست. و اگر بنابر حمل به معناى مجازى باشد، مجاز اقرب از او اين است كه به يك درجه از ملاقات را كه در حق ممكن شرعاً جائز است حمل نمائيم، اگرچه عرف عام آن را لقاى حقيقى نگويند و حال آنكه بنابر آنكه الفاظ براى ارواح معانى موضوع باشد و معنى روح ملاقات را تصور نمائيم، خواهيم ديد كه ملاقات اجسام هم حقيقت است و ملاقات ارواح هم حقيقت است و ملاقات معانى هم حقيقت است و ملاقات هر كدام به نحوى است كه روح معنى ملاقات در او هست وليكن در هر يك به نحوه‏ لايق حال ملاقى و ملاقى است.
پس حالا كه اين طور شد، مى‏توان گفت كه معنى ملاقات ممكن با خداوند جليل هم روح ملاقات در او حقيقتاً هست؛ وليكن نحوه آن هم لايق اين ملاقى و ملاقى است و آن عبارت از همان معنى است كه در ادعيه و اخبار از او به تعبيرات مختلفه، به لفظ وصول و زيارت و نظر بر وجه و تجلى و ديدن قلب و تعلق روح تعبير شده است و از ضد آن به فراق و حرمان تعبير مى‏شود.
و در تفسير قد قامت الصلوة امير (عليه السلام) روايت است: يعنى نزديك شد وقت زيارت.
و در دعاها مكرراً وارد است: و لا تحرمنى النظر الى وجهك. و مرا محروم مگردان از نظر به سوى وجه خودت!
و در كلمات آن حضرت است: و لكن تراه القلوب بحقائق الايمان.
وليكن او را مى‏بينند دل‏هاى آدميان به واسطه حقيقت‏هاى ايمان.
و در مناجات شعبانيه است: و ألحقنى بنور عزك الأبهج فأكون لك عارفاً. و مرا ملحق كن به نور عزتت كه بهجت انگيزترين است تا اينكه عارف تو گردم!
و هم در آن مناجات است: و أنر أبصار قلوبنا بضيآء نظرها اليك حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه و تصير أرواحنا معلقه بعز قدسك!
و ديدگان بصيرت دل‏هاى ما را به درخشش نظرتان به سويت نورانى نما تا آنكه چشمان دل‏هايمان حجاب‏هاى نور را پاره كند و به معدن عظمت‏ واصل گردد و ارواح ما به مقام عز قدست بسته و پيوسته شود!
و در دعاى كميل (رحمه الله) عرض مى‏كند:و هبنى صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك؟! و مرا چنان پندار كه قدرت صبر و شكيبايى بر عذابت را داشته باشم، پس چگونه مى‏توانم بر فراقت شكيبا باشم؟!
مرد با فهم صافى از شبهات خارجيه بعد از ملاحظه اين تعبيرات مختلفه قطع خواهد كرد بر اينكه مراد از لقاى خداوند، لقاى ثواب او كه مثلاً بهشت رفتن و سيب خوردن و حورالعين ديدن نيست. چه مناسبت دارد اين معنى با اين تعبيرات؟!
مثلاً اگر لقاى مطلق را كسى تواند به يك معنى دور از معانى لقاء حمل نمايد، آخر، الفاظ ديگر را چه مى‏كند؟ مثلاً نظر بر وجه را چه بايد كرد؟!ألحقنى بنور عزك الأبهج فأكون لك عارفاً را چه بكنيم؟!أنر أبصار قلوبنا بضيآء نظرها اليك را هم مى‏شود كه بگويد: گلابى خوردن است؟!
و اگر كسى بگويد كه: قبول دارم مراد از لقاءالله اينها نيست؛ ليكن مراد از لقاى او، لقاى اولياى او از انبيا و ائمه (عليهم السلام) است. براى ماها مثلاً كسى به صدر اعظم عرض بكند، تجوزاً مى‏شود بگويد: به شاه عرض كردم. چنان چه در اخبار اطلاقوجه الله بر ائمه (عليهم السلام) و انبيا شذه است؛ مثلاً پيغمبر (صلى‏الله عليه و آله و سلم) وجه خداست نسبت به ائمه (عليهم السلام) و ائمه (عليهم السلام) وجه خدا هستند نسبت به ماها.
جواب مى‏گوييم:
اولاً اينكه اين دعاها را انبيا و اوليا حتى نفس مقدس حضرت نبوى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) مى‏خواندند و خود وجود مبارك آن حضرت كه اسم اعظم و وجه خداست، پس او چه قصد مى‏كرد؟!
مثلاً در خبر معراج كه مى‏فرمايد: آن حضرت ذره‏اى از نور عظمت را ديد از خود رفت، اين را چه بايد كرد؟!(16)
وانگهى اين معنى هم كه بر بعضى از مقامات انبيا و ائمه (عليهم السلام) اطلاق مى‏شود، بعد از اين است كه ايشان به درجه قرب رسيده باشند و فانى فى الله شده‏اند و به صفات الله متصف شده‏اند. آن وقت اطلاق وجه الله و جنب الله و اسم الله براى آنها جايز مى‏شود. و قول به اين معنى فى الحقيقه قبول مطلب خصم است نه رد.
تفصيل اين اجمال تا يك درجه اين است كه در اخبار معتبره وارد شده است كه فرموده‏اند:نحن الأسماء الحسنى. و مراد از اين اسماء قطعاً اسم لفظى كه نيست؛ اسم عينى خواهد بود. چنانكه از اخبار معلوم مى‏شود خداوند اسماء عينيه غير لفظيه دارد كه با آنها در عالم كارها مى‏كند و خداوند جل جلاله با آن اسم‏ها در عوالم تجلى مى‏كند و تأثيرات در عالم واقع مى‏شود، بلكه وجود همه عالم از تجليات اسماء الهيه است؛ چنانكه در ادعيه ائمه معصومين (عليهم السلام) خيلى وارد است:
و باسمك الذى تجليت به على فلان و على فلان!
و تو را سوگند مى‏دهم به اسم تو؛ آن‏چنان اسمى كه با آن بر فلان و بر فلان تجلى نمودى!
و باسمك الذى خلقت به السموات و الأرض!
و تو را سوگند مى‏دهم به اسم تو؛ آن‏چنان اسمى كه با آن آسمان‏ها و زمين را آفريدى!
و در دعاى كميل است:
و بأسمائك التى ملأت أركان كل شى‏ء!
و من از تو مى‏خواهم و مسألت دارم به اسمائت كه اركان و اساس هر چيزى را پر كرده است!
و در كتب اصول كافى و توحيدصدوق كه از جمله كتاب‏هاى معتبره شيعه است، روايت كرده‏اند از حضرت صادق (عليه السلام).قال:
ان الله خلق اسماً بالحروف غير مصوت، و باللفظ غير منطق، و بالشخص غير مجسد، و بالتشبيه غير موصوف، و باللون غير مصبوغ، منفى عنه الأقطار، مبعد، عنه الحدود، و محجوب عنه حس كل متوهم، مستتر غير مستور.
فجعله كلمه تامه على أربعه أجزاء معاً؛ ليس منها واحد قبل الأخر.
فأظهر منها ثلاثه أسماء لفاقه الخلق اليها، و حجب منها واحداً، و هو الاسم المكنون المخزون. بهذه الأسماء التى ظهرت، فالظاهر منها هو الله تعالى.
و سخر سبحانه لكل اسم من هذه الأسماء أربعه أركان؛ فذلك اثنا عشر ركناً. ثم خلق لكن ركن ثلاثين اسماً، فعلا منسوباً اليها. فهو الرحمن، الرحيم، الملك، القدوس، الخالق، البارى‏ء، المصور، الحى، القيوم، لا تأخذه سنه و لا نوم، العليم، الخبير، السميع، البصير، الحكيم، العزيز، الجبار، المتكبر، العلى، العظيم، المقتدر، القادر، السلام، المؤمن، المهيمن، المنشى‏ء، البديع، الرفيع، الجليل، الكريم، الرازق، المحيى، المميت، الباعث، الوارث.
فهذه الأسماء و ما كان من الأسماء الحسنى حتى يتم ثلاث مأه و ستين اسماً؛ فهى نسبه لهذه الأسماء الثلاثه و هذه الأسماء الثلاثه أركان و حجب الاسم الواحد المكنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثه.
و ذلك قوله تعالى: قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن أياماً تدعوا فله الأسماء الحسنى.(17)
خداوند اسمى را آفريد كه با حروف صدا نمى‏داد، و با لفظ گويا نبود، و با پيكر داراى جسد نبود، و با تشبيه در وصف نمى‏گنجيد، و با رنگ، رنگ آميزى نشده بود. اقطار و اكناف جهان هستى از او طرف و نفى گرديده بود، حدود و ثغور آن از او دور شده بود، حس هر شخص توهم كننده‏اى از ادراك وى محجوب بود. پنهان بود بدون آنكه پنهان شده باشد.
پس خداوند آن را كلمه تامه‏اى بر چهار قسمت با هم قرار داد؛ بدون آنكه يكى از آنها پيش از ديگرى بوده باشد.
پس از آن اسماء، سه اسم را به جهت نيازمندى خلائق بدان ظاهر كرد؛ و يكى از آن اسماء را پنهان و مستور نمود و آن است اسم پوشيده شده و سر به مهر گرفته شده و به واسطه اين سه اسمى كه ظاهر گرديده شده است؛ بنابراين، ظاهر، عبارت مى‏باشد از الله تبارك و تعالى.
پس خداوند سبحانه براى هر يك از اين اسماء ثلاثه، چهار عدد پايه را مسخر و رام آنها نمود؛ بناء على هذا به دوازده پايه بالغ آمد و پس از آن آفريد براى هر پايه‏اى از اين پايه‏هاى دوازده گانه، سى عدد اسم و بنابراين، آن اسم به نحو تصاعدى بالا رفت (تا رسيد به سيصد و شصت اسم فرعى) كه منسوب هستند به آن سه اسم اصلى.
لهذا آن اسماء فرعى عبارتند از: رحمن، رحيم، ملك، قدوس، خالق، بارى‏ء، مصور، حى، قيوم، لا تأخذه سنه ولا نوم، عليم، خبير، سميع، بصير، حكيم، عزيز، جبار، متكبر، على، عظيم، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهيمن، منشى‏ء، بديع، رفيع جليل، كريم، رازق، محيى، مميت، باعث، وارث.
بنابراين، اين اسماء و بقيه اسماء حسنى تا برسد و تمام شود سيصد و شصت اسم، منسوب مى‏باشند به آن اسماء سه گانه. و اين اسماء ثلاثه اركان و حجاب‏هايى هستند براى آن اسم واحد كه به واسطه اين سه اسم، مخزون و مكنون گشته است و آن است گفتار خداوند عزوجل: بگو اى پيغمبر! بخوانيد الله را، يا بخوانيد رحمن را، هر كدام‏يك را كه بخوانيد اسماء حسنى از مختصات اوست.
از اين روايت و روايات و ادعيه متواتره معلوم مى‏شود كه: اسماء مخلوقند، و اسماء عينيه هم هستند و هم روايات معتبره هست كه ائمه ما (عليهم السلام) مى‏فرمايند كه: ما اسماء حسنى هستيم، بلكه امام اسم اعظم است.
و به اعتقاد طائفه شيعه، اشرف تمام مخلوقات حضرت رسالت پناه (صلى‏الله عليه و آله و سلم) است و به اين قرار بايد اسم اعظم هم باشد. علاوه بر اين در ادعيه ماه مبارك هست كه مى‏گويد: آن حضرت حجاب اقرب است. يعنى طرف ممكن و اقرب مخلوقات است و در روايت است كه على ممسوس است به ذات الله.(18)
و بايد انسان تدبر در اين اخبار نمايد؛ اولاً ملتفت باشد كه اين اخبار سنداً معتبر و در كتب معتبره و امضاهاى علماى مذهب بر آنها واقع است و علاوه بر استحكام اسناد، علماى اعلام اين اخبار را قبول كرده‏اند و در كتب معتمده‏شان كه تصريح به صحت اسناد آنها كرده‏اند ضبط كرده‏اند و از اين اخبار عند التأمل واضح است كه مقام حضرت ختمى مرتبت مرتبه اسم اعظم و حجاب اقرب است و از اين سيصد اسم(19) كه سى و پنج تاى از آن در اين خبر ذكر شده بالاتر است؛ بلكه همه اسماء در حيطه مرتبت آن بزرگوار مى‏باشد؛ چرا كه صريح روايت گذشته است كه اين سيصد اسم مخلوق از اركان اسماء ثلاثه و همه اينها با اسماء ثلاثه از اركان و حجب اسم واحد مكنون مخزون است كه آن هم مخلوق است.
و بعد از اينكه اين مراتب مسموع سمع شريف باشد و مختصر تأمل نمايند، خواهند ديد كه اگر اين اسماء الله و صفات الله كه در اين اسماء است، مثلاً از مراتب حقيقت سيد بشر (صلى‏الله عليه و آله و سلم) باشد، لابد قرب آن بزرگوار قرب معنوى، و معرفت او معرفت حقيقيه خواهد بود؛ اگرچه بعد از اين همه تفاصيل باز به تنصيص خود آن بزرگوار و فرمايشات آل‏طيبين و خلفاى مقدسين ايشان كه علمشان با آن حضرت مساوى است، به اين معنى كه وارث همه علوم آن حضرت هستند، خود آن بزرگواران هم از معرفت كنه حقيقت ذات عاجز باشند؛ و اين معنى را منافاتى با دعواى‏ حضرات نيست كه معرفت حق جل جلاله اجمالاً براى بزرگان دين و اولياى خداوند رحيم، ممكن و مرغوب فيه است. بلكه اهم مطالب دينيه همين است كه بلكه كسى از اين مطالب و مراتب چيزى تحصيل نمايد. بلكه اين مطلب غايت دين بلكه علت غائيه خلق سماوات و ارضين، بلكه تمام عالم‏هاست.
و اگر كسى با همه اين مراتب در مقام تنزيه صرف ذات اقدس ايستادگى داشته باشد و بگويد: به هيچ وجه راه به معرفت خدا نيست؛ نه تفصيلاً و نه اجمالاً، و نه كنهاً و نه وجهاً، آن وقت اگر تأمل صادق نمايد خواهد ديد كه اين تنزيه موجب تعطيل و موجب ابطال و الحاق به عدم است من حيث لا يشعر، چنانكه ائمه (عليهم السلام) در اخبار معتبره نهى از تنزيه صرف فرموده‏اند.
در روايت كافى است كه زنديق سؤال كرد كه:
فله انيه و ماثيه؟!
قال (عليه السلام): نعم لا يثبت الشى‏ء الا بانيه و مائيه!
قال السائل: فله كيفيه؟!
قال (عليه السلام): لا لأن الكيفيه جهه الصفه و الاحاطه! و لكن لابد من الخروج من جهه التعطيل و التشبيه. لأن من نفاه فقد أنكره و رفع ربوبيته و أبطله، و من شبهه بغيره فقد انتسبه بصفه المخلوقين المصنوعين الذين لا يستحقون الربوبيه. و لكن لابد من اثبات أن له كيفيه لا يستحقها غيره و لا يشارك فيها و لا يحاط بها و لا يعلمها غيره.
آيا خداوند صاحب انيت و ماهيت است؟!
امام صادق (عليه السلام) گفت: آرى! چيزى ثبوت پيدا نمى‏نمايد مگر با انيت و ماهيت!
سائل گفت: آيا وى صاحب كيفيت است؟!
امام (عليه السلام) گفت: نه! به جهت آنكه كيفيت، جهت صفت و احاطه او مى‏باشد (و صفت و احاطه او سمت و جهت نمى‏پذيرد) وليكن چاره‏اى نيست مگر آنكه كيفيتى براى او اثبات گردد تا او را در دو جهت تعطيل و تشبيه بيرون برد. زيرا كسى كه وى را نفى كند (همه انواع كيفيت‏ها را از او بزدايد) او را انكار كرده است، و ربوبيتش را رفع نموده است، و اصل وجودش را ابطال كرده است و كسى كه وى را به غير او تشبيه نمايد، او را به صفات مخلوقاتى كه مصنوعات او هستند و استحقاق و لياقت ربوبيت راندارند منتسب كرده است. وليكن ناچار لازم مى‏آيد كه براى وى اثبات كيفيتى نمود كه غير او مستحق آن نباشد و در آن كيفيت مشارك با او نباشد، و خداوند محاط بدان كيفيت نگردد، و غير خدا از حقيقت آن كيفيت نتواند علم و اطلاع حاصل نمايد!
و در اول همين روايت زنديق عرض مى‏كند:فما هو؟! پس او چيست؟
جواب مى‏فرمايد:هو الرب و هو المعبود و هو الله!
اوست پرورش دهنده و اوست پرستش گرديده شده و اوست الله!
و مى‏فرمايد: من كه مى‏گويم، مقصود اين نيست كه كتابت اين حروف را نمايم و مرجعم به سوى معانى و چيزى است كه خالق اشياء است؛ و مرجعم به صفت اين حروف است و آن معنى است.
الى أن قال: قال له السائل: فانا لم نجد موهوماً الا مخلوقاً!
قال أبوعبدالله (عليه السلام): لو كان كذلك لكان التوحيد عنا مرتفعاً لأنا لم نكلف غير موهوم! و لكنا نقول: كل موهوم بالحواس مدرك به تحده الحواس و تمثله فهو مخلوق، اذ كان النفى هو الابطال و العدم - الخ.
تا اينكه هشام، راوى روايت گفت: سائل به حضرت گفت: ما چيزى را كه انديشه ما بدان برسد نمى‏يابيم مگر آنكه آن مخلوق مى‏باشد؟
امام أبو عبدالله جعفر صادق (عليه السلام) به وى گفتند: اگر اين طور باشد تحقيقاً دنبال كردن و طلب نمودن توحيد خداوند از ما برداشته شده است؛ زيرا كه ما مورد تكليف و جستجوى امرى كه خارج از انديشه ما باشد قرار نخواهيم گرفت!
وليكن گفتار ما اين است كه مى‏گوييم: تمام آنچه را كه به وسيله حواس ما به انديشه ما وارد شوند، و با آنها ادراك گردند، و حواس ما آنها را حد مى‏زند و به صورت مثال و شكل در مى‏آورد؛ آنها مخلوق مى‏باشند. به علت آنكه نفى كردن مطلق آنچه به انديشه درآيد (نه با خصوص حواس) آن باطل كردن مبدأ و معدوم داشتن و دانستن اوست - تا آخر روايت.
پس انسان نبايد نفى هر معنى را تنزيه حق دانسته، نفى بكند؛ و حقيقت اين نخواهد شد الا ابطال.
بايد از معانى غير لايقه كه موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالى است تنزيه نمايد، و معرفتى كه مثلاً به حواس است همه قسم آن را نفى نمايد؛ وليكن معرفت به چشم قلب و روح را آن هم نه معرفت بالكنه بلكه بالوجه، اگر نفى نمايد ديگر براى انبياء و اولياء و عرفاى حقه نمى‏ماند الا همين‏ها كه اغلب عوام دارند.
بارى اگر انسان يك ذره بصيرت داشته باشد، خواهد ديد همين اشخاص‏ هم كه نفى معرفت بالوجه را مى‏كنند، ناچار و اضطراراً خودشان هم تا يك درجه مبتلا به معرفت به وجه عقد قلبى اعتقادى هستند و همين معرفت جزئى عقد قلبى‏شان منافى با آن تنزيه صرف است كه در مقام دعوى مى‏گويند؛ چرا كه همين‏ها در مقام دعا، مثلاً خداوند را عرض مى‏كنند كه: تو رحمانى! تو رحيمى! تو غفورى! به من چنين و چنان بكن!
قطعاً مجرد حروف كه به هيچ‏وجه معنى آن را چيزى تصور ننمايند قصد نمى‏كنند. لابد ذاتى را قصد مى‏كنند كه واجد اين صفت است ولو بر وجهى كه مطابق توصيف ذوات امكانيه نباشد و تصور نمايند كه مرحمت خداوند منزه از معنى، مرحمتى است كه مستلزم تأثر و رقت قلب است؛ وليكن همين معنى را هم اجمالاً باز تصور مى‏كنند كه ايشان را ايمان و اطمينان به اين معنى باعث مى‏شود به تضرع و دعا.
و اين مطلب و اين معرفت جزئى عقد قلبى هم منافات با آن تنزيه صرف دارد كه ادعا مى‏كنند؟ و كسانى كه دعواى معرفت و امكان معرفت مى‏نمايند غير اين نمى‏گويند كه: اين معانى اجماليه از اسماء و صفات الهيه جل جلاله كه شما در عقد قلبى به او اعتقاد داريد، ما به طريق كشف و شهود ديده‏ايم و حقايق آنها را به همين قيود تنزيهيه رسيده‏ايم، و همان حقايق كه به ما منكشف شده مطابق همان است كه محققين متكلمين اماميه رضوان‏الله عليهم در عالم تصور و عقد قلبى دارند؛ فرقش همان فرق‏تصور - وجدان است.
نظير فرق آنكه انسان معنى شيرينى را علماً مطابق واقعش بداند كه عبارت از كيفيت ملائمه‏اى است كه از وصول كيفيت بعضى از اجسام به اغشيه منتشره به سطح دهان حاصل مى‏شود؛ و اينكه شيرينى را بخورد. اين دو مطلب را به يك لحاظ مى‏شود گفت كه عين همند و به يك لحاظ مى‏شود گفت: ابداً ربط به همديگر ندارند.
مثلاً نور عظمت حق جل جلاله را هم متكلمين مى‏گويند كه به معنى ظاهر و مظهر است، وليكن از قبيل اين انوار شمس و قمر، و فلان و بهمان نيست. مثلاً حضرت رسول (صلى‏الله عليه و آله و سلم) معنى و حقيقت آن ظاهر و مظهر را به تجلى اين اسم مبارك، به حقيقت سر و روحش مشاهده مى‏فرمايند، ليكن مطابق همان تنزيه كه:
لا يشبهه نور من الأنوار بل أجل من هذا التنزيه؛
هيچ نورى از انوار مشابهت با او ندارد. بلكه او از اين تنزيه هم برتر است.
و اين را معرفت مى‏گوييم.
و اين امثال و تقريب هم از باب تمثيل است، و لابد از يك جهت مقرب مى‏شود ولو از جهاتى مبعد باشد. پس معرفت اسم ظاهر خداوند تبارك تعالى براى وليى از اولياء اگر به تجلى اسم ظاهر حاصل بشود و بگويد كه:
ألغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك؟!
آيا براى غير تو ظهورى وجود دارد كه براى تو وجود نداشته است؛ تا آنكه آن غير، ظاهر كننده تو بوده باشد؟!
و امام صادق (عليه السلام) مى‏فرمايد:
ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و معه و بعده؛
من چيزى را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از او و با او و پس از او ديدم!
نبايد انسان انكار نمايد و يا تأويل به همين معنى (كه براى خودش در عقد قلبى حاصل است) نمايد و اسمش را هم بگذارد تنزيه خداوند از اينكه حقايق اسماء عظامش را كسى مشاهده نمايد.
بلى طبيعى است منافرت انسان با چيزى كه او را جاهل است.
به هر صورت مؤمن اگر بنايش را به اين بگذرد كه هر مطلبى كه در بادى نظرش نفهمد نفى نمايد، از ايمان خارج مى‏شود؛ بلكه به مقتضاى دستورالعمل امام صادق (عليه السلام) بعد از تأمل و تحقيق هم اگر نفهمد، (هرگاه) رد و انكار بنمايد و اين رد را براى خودش مذهب اخذ كند و به اين تدين نمايد، از ايمان خارج مى‏شود.
و خوب است كه انسان در اين جمله از مطالب، اگر در كلمات انبياء و اولياء و علماى حقه برايش مشكل بشود و به كنهش نرسد، به خداوند واهب العلم و العقل تضرع نموده و قصدش را خالص نمايد و مكرراً در كلمات ايشان فكر نمايد و اگر از اتقياى علماء دستش برسد سؤال نمايد، حكماً خداوند عالم يا همان مطلب را بر او مى‏فهماند و يا راه فهميدنش را ياد مى‏دهد.
و در اينكه اينگونه مطالب عاليه و اسرار ربانيه در دين حق هست، حرفى نيست، حتى اجمال اين را متوغلين در جمود هم تصديق دارند و راه وصول به اين مطالب را تزكيه نفس با تقوى و رياضات شرعيه قرار داده‏اند كه با اين جمله قوه حيوانيه را تضعيف نموده و قوه روحانيه و ايمانيه را تقويت كرده؛ آن وقت چشم بصيرتش باز شده به حقيقت اين مطالب (بالكشف و الشهود) مى‏رسد؛ چنان‏كه در آيه مباركه مى‏فرمايد:
و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا(20)
و كسانى كه در ما مجاهده مى‏نمايند، ما راه‏هاى خودمان را به آنان رهبرى مى‏كنيم.
و از حضرت رسالت پناه (صلى الله عليه و آله) روايت است كه هر كسى را دو چشم سر هست كه با آنها غيب را مى‏بيند؛ خداوند عالم اگر به بنده‏اى اراده خير داشته باشد، چشم‏هاى سر او را باز مى‏كند.
حالا برادر من! اگر همت دارى كه از اهل معرفت شوى، و انسان بشوى، بشر روحانى باشى، سهيم و شريك ملائكه باشى، و رفيق انبياء و اولياء بوده باشى؛ كمر همت به ميان زده از راه شريعت بيا يك مقدار از صفات حيوانات را از خود دور كن، و متخلق به اخلاق روحانيين باش؛ راضى به مقامات حيوانات و قانع به مرتبه جمادات نشو! حركتى از اين آب و گل به سوى وطن اصلى خود كه از عوالم عليين و محل مقربين است بكن تا بالكشف و العيان به حقيقت اين امر بزرگ نائل باشى و راه وصول به اين كرامت عظمى معرفت نفس است، همت بكن بلكه نفس خود را بشناسى كه شناختن او را شناختن خداوند جل جلاله است؛ چنانكه در روايت است كه:من عرف نفسه فقد عرف ربه.(21) كسى كه خود را شناخت تحقيقاً پروردگارش را شناخته است.
اگرچه بعضى‏ها معنى اين روايت را حمل بر تعليق به محال كرده‏اند، غافل‏ از اينكه همين معنى در اخبار ديگر صريح است در معنى اول.
چنانكه در مصباح الشريعه وارد است كه سؤال كردند: مقصود از علمى كه فرموده‏اند او را طلب نماييد اگرچه در چين باشد، كدام علم است؟! فرمودند: مراد معرفت نفس است كه در اوست معرفت رب.(22)
و هكذا در خبر است كه سؤال كردند از حضرت رسول (صلى‏الله عليه و آله و سلم):كيف الطريق الى معرفه الرب؟! فرمودند:معرفه النفس!
و بالجمله؛ اين را داشته باش كه انسان انسانيتش به صورت نيست؛ چرا كه صورت در در حمام هم مى‏كشند و به جسمانيت هم نيست؛ چرا كه حيوانات خبيثه هم جسم دارند و با شره طعام و جماع هم نيست؛ چرا كه خرس و خنزير هم شرهشان بيشتر از تو است و با غضب و قوه انتقام هم نيست، چرا كه سگ و گرگ هم قوه غضبيه‏شان خيلى است. بلكه خاصه انسانيت كه تو را انسان كند و در شركاء ديگر يافت نشود، علم است و معرفت و اخلاق حسنه.
علم و معرفت حاصل نشود مگر به تحسين اخلاق، چنانچه مى‏فرمايد:
ليس العلم فى السماء لينزل اليكم و لا فى الأرض ليصعد لكم؛ بل مجبول فى قلوبكم. تخلقوا بأخلاق الروحانيين حتى يظهر لكم!(23)
نيست علم در آسمان تا به سوى شما فرود آيد و نيست در زمين تا براى شما بالا آيد؛ بلكه علم در دل‏هاى خودتان سرشته و خمير شده است. به اخلاق صاحبان روح و معنى متخلق گرديد تا براى شما آشكار شود!
و تفصيل اين اجمال آنكه: اين انسان كذائى طرفه معجونى است كه در او از همه عوامل امكان نمونه‏اى هست؛ بلكه از تمام صفات و اسماء الهى جل جلاله تأثيرى در او موجود است. كتابى است كه احسن الخالقين او را با دست خود نوشته است. و اوست مختصر از لوح محفوظ و اوست اكبر حجه الله. و اوست حامل امانت كه سماوات و ارضين نتوانستند آن را حمل نمايند و به عبارت ديگر از عالم محسوسات و عالم مثال و عالم معقول هر سه عالم در انسان حظ وافرى گذاشته‏اند.
و اگر انسان، عالمين حس و مثال خود را تابع عقلش نمايد يعنى توجهش و همتش را به آن عالمش كند و قوه آن را به فعليت بياورد، سلطنتعالمى الشهاده و المثال بر او موهبت مى‏شود. خلاصه به مقامى رسد كه بر قلب احدى خطور نكرده از شرافت و لذت و بهجت و بهاء و معرفت حضرت حق تعالى. بلى آنچه اندر وهم نايد آن شود.
و اگر عقلش را تابع عالم حس و شهاده‏اش كه عالم طبيعت و عالم سجين‏ است نمايد و منغمر در عالم طبيعت بشود وأخلد الى الأرض(24) باشد، خدا مى‏داند كه بعد از مفارقت روحش از اين بدن چه ابتلائى، و چه شقاوتى، و چه ظلمتى، و چه شدتى، به او خواهد رسيد؛ لاسيما در قيامت كبرى كهيوم تبلى السرائر(25) است.
و بالجمله؛ اگر انسان اخلاق خود را تزكيه نمايد و اعمال و حركت و سكون خود را به ميزان شرع و عقل مطابق نمايد - چون شرع و عقل مطابق‏اند - در اينكه انسان را امر مى‏كنند كه متصف به صفات و اخلاق روحانيين بشود و مراقب باشد كه حركات و سكونش موجب ترقى به عوالم عليين و مقام والاى روحانيين بشود، بالجمله تحصيل معرفتبالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر(26) نمايد بالمعرفه الوجدانيه؛ آن وقت موجودى مى‏باشد انسانى روحانى، نه انسانى جسمانى.
به عبارت ديگر،صار موجوداً بما هو انسان دون أن يكون موجوداً بما هو حيوان.
و به عبارت ديگر، موجودى مى‏شود از جهت انسانيتش؛ نه آنكه موجودى شود از جهت حيوانيتش.
چنانكه علم‏الهدى(27) در غرر و درر از حضرت شاه ولايت پناه (عليه السلام) روايت فرموده، در جواب سؤال از عالم علوى كه در آن روايت فرمودند:
خلق الانسان ذا نفس ناطقه، ان زكاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السبع الشداد.(28)
و انسان را با نفس ناطقه آفريد كه اگر آن نفس را با دو بال علم و عمل پاك و پاكيزه كند، پس آن نفس ناطقه با گوهرهاى علت‏هاى نخستينش مشابه خواهد گشت، و اگر مزاجش را معتدل سازد و از صفات متضاده دورى جسته، طريق وسط و عدل را بپويد، پس با هفت آسمان مستحكم مشاركت خواهد نمود.
وهكذا در خبر ديگر در بيان خليفه مى‏فرمايد (بعد از بيان چند فقره):
فمن تخلق بالأخلاق فقد صار موجوداً بما هو انسان دون أن يكون موجوداً بما هو حيوان؛ فقد دخل فى الباب الملكى الصورى و ليس له من هذه الغايه معبر.
پس كسى كه متخلق به اخلاق الهى شود، موجودى خواهد شد از جهت انسانيت خود، بدون آنكه موجود شود از جهت حيوانيت؛ بنابراين چنين فردى داخل مى‏شود در زمره فرشتگانى كه داراى صورتند، و از اين مقام مقامى برتر وجود ندارد.
و اگر اين دولت براى كسى دست دهد و از عوالم آب و گل كه عالم ظلمت است ترقى نمايد، و خود را به مقام معرفت نفس برساند يعنى حقيقت نفس و روح خود را كه از عالم نور است و مفتاح معرفت رب است بالكشف و العيان ببيند، خواهد ديد كه نفس او از مجردات است.
آن وقت از حجب ظلمانيه نجات يافته؛ و نمى‏ماند مابين او و وصول به مقامى كه ممكن است كه از معرفت حضرت او جل جلاله، مگر حجب نورانيه؛ و در طى اين حجب و وصول به اين مقام منيع، لذات و بهجات و لوازم و عوالمى هست كه آن عوالم و لوازم را كسى غير از اهلش چنان‏كه‏ شايد و بايد نمى‏داند.
و اگر كسى هم علماً و يا از راه برهان، اعتقاد به دست بياورد، چنان‏كه مثلاً شيخ‏الرئيس و غيره مقامات عرفا، نوشته‏اند، و يا تقليداً از اهلش ياد بگيرد؛ باز هزاران فرق‏ها مابين اين علم و معرفت با معرفت شهودى و وجدانى اهلش مى‏باشد؛ و لذتى كه در شهود اين مراتب بر اهلش دست مى‏دهد، همان است كه در كافى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه مى‏فرمايد:
لو علم الناس ما فى فضل معرفه الله، ما مدوا أعينهم الى ما متع الله به الأعداء من زهره الحيوه الدنيا و نعمتها، و كانت دنياهم عندهم أقل مما يطؤنه بأرجلهم، و ليتنعموا بمعرفه الله تعالى و تلذذوا بها تلذذ من لم يزل فى روضات الجنات مع أولياء الله. ان معرفه الله أنس من كل وحشه، و صاحب من كل وحده، و نور من كل ظلمه، وقوه من كل ضعف، و شفاء من كل سقم.(29) - انتهى.
اگر مردم بدانند چه چيزهايى در فضيلت معرفت خداوند وجود دارد، ديدگان خود را نمى‏دوختند به آنچه خداوند بدان دشمنان را متمتع و بهره‏مند كرده است از جلوه زندگى دنيا و نعمت آن و دنياى آنها در نظرشان پست‏تر بود از آنچه را كه زير گام‏هايشان پايمال مى‏كنند؛ و تحقيقاً به معرفت خدا متنعم و متلذذ مى‏گشتند به مثابه تلذذى كه پيوسته در باغ‏هاى بهشت و با اولياى خدا پيدا مى‏نمودند.
معرفت خدا انيس انسان است از هر دهشتى، و همنشين اوست از هر تنهايى و وحدتى، و نور است از هر ظلمتى، و قوه است از هر ضعفى، و شفا است از هر دردى.
اين قصيده لقائيه در اوايل ذى‏حجه 1388 ه.ق سروده شده است؛ ديوان آيت‏الله حسن‏زاده آملى، ص 13 - 16.

پی نوشت :

14)در متن اصلى بعباره اخرى بود.
15)و اين مذاق، صريح كلمات شيخ احسائى و تابعين اوست؛ ليكن آنها اخبار لقاء و معرفت را به وجه ثانى كه خواهد آمد تأويل مى‏نمايند، و تمام اسماء و صفات را اثبات به مرتبه مخلوق اول مى‏نمايند؛ بلكه ذات اقدس خدا را منشأ انتزاع صفات هم نمى‏دانند. تنزيه صرف مى‏نمايند - منه عفى عنه. (مرحوم ميرزا جواد آقاملكى تبريزى
16)در دعاى شب شنبه كه در ربيع الأسابيع منقول است، در ضمن صلوات و دعا به وجود مبارك حضرت ختمى مرتبت آمده:و ارزقه نظراً الى وجهك يوم تحجبه عن المجرمين.
و در دعاى روز جمعه حضرت صديقه طاهره است:فاجعلنى كأنى أراك الى يوم القيمه الذى فيه ألقاك! (مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى)
17) اصول كافى ج 1، ص 112، باب حدوث الأسماء، حديث اول؛ و توحيد صدوق، طبع مكتبه الصدوق، ص 190 و 191، باب أسماء الله تعالى، حديث سوم.
در توحيد صدوقبالحروف غير منعوت ضبط كرده است و آورده است:ان الله تبارك و تعالى خلق اسماً بالحروف و هو عزوجل بالحروف غير منعوت. و در تعليقه آن گويد: اين فقرهو هو عزوجل بالحروف در نسخه كافى و بحارنيست؛ اما در نسخ موجوده از توحيد نزد من هست. و مجلسى گفته است: در اكثر نسخ موجود است و ظاهراً از اختلافات و ساختگى‏هاى بعضى از ناسخين است، كه پنداشته است اين اوصاف نمى‏تواند صفات اسم ملفوظ باشد و غفلت كرده است كه اوصاف مذكوره بعد از گفتار امام:فجعله كلمه تامه نيز ممتنع است كه براى اسم ملفوظ باشد، با وجود آنكه قطعاً براى اسم مى‏باشد. بنابراين مراد به اين اسم نه اسم ملفوظ مى‏باشد و نه اسم مفهوم؛بلكه آن عبارت است از حقيقت ابداع حق تعالى منشأ ظهور اسماء و آثار صفاتش را در اشياء.
و كسى كه شرح اين حديث را بطلبد بايد به بحار الأنوار و شروح كافى و تفسير الميزانذيل آيه صد و هشتادم از سوره اعراف مراجعه كند!
أقول: اين حديث را نيز مرحوم فيض در وافى از كافى روايت كرده است؛ طبع حروفى - اصفهان، ج 1، ص 463 و 464، باب 45، حديث شماره اول و حقير نيز آن را در كتاب توحيد علمى و عينى ص 320 و 321، از همين مصادر مذكور آورده‏ام. (مرحوم علامه طهرانى.)
18)أبونعيم اصفهانى در حليه الأولياء، ج 1، ص 68، با سند متصل خود روايت كرده است از رسول خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) كه فرمود:لا تسبوا علياً فانه ممسوس فى ذات الله تعالى!
على را سب نكنيد؛ زيرا ذات خداوند او را مس كرده است و او خدا زده و در خدا فرو رفته مى‏باشد! (مرحوم علامه طهرانى).
19)در جميع نسخ سيصد اسم ثبت شده است و بايد سيصد و شصت بوده باشد؛ يا از قلم افتاده است و يا مؤلف به همين مقدار فقط كثرت را مى‏خواسته است بفهماند، زيرا عدد سيصد و شصت سابقاً معلوم شد.
20)صدر آيه 69 از سوره 29: العنكبوت.
21)مصباح الشريعه طبع و تعليقه مصطفوى، باب 62، ص 41.
22)همان مدرك.
23)كلمات مكنونه از طبع سنگى (سنه 1316 هجريه قمريه) ص 219؛ و از طبع حروفى فراهانى، ص 248:و قال (عليه السلام) (يعنى أميرالمؤمنين (عليه السلام)): ليس العلم فى السماء فينزل اليكم ولا فى تخوم الأرض فيخرج لكم؛ ولكن العلم مجبول فى قلوبكم. تأدبوا! باداب الروحانيين يظهر لكم! و فى كلام عيسى على نبينا و آله و عليه السلام ما يقرب منه.
24)آيه 176، از سوره 7 (الاعراف):ولو شئنا لرفعناه بها ولكنه أخلد الى الأرض واتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث أو تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون
25)آيه 9، از سوره 86: الطارق.
26)آيه 136، از سوره 4: النساء:يا أيها الذين آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى أنزل من قبل و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر فقد ضل ضلالاً بعيداً.
27)منظور از علم الهدى، سيد مرتضى است و او كتابى دارد به نام أمالى كه به آن غرر و درر گويند و مراد، كتاب غرر الفوائد و درر القلائد اوست كه در الذريعه، ج 16، ص 44 بدان اشاره شده است؛ ولى با فحص تام، در آن اين مطالب وارد نمى‏باشد. بلكه اين مطالب از غرر و درر آمدى: عبدالواحد بن محمد تميمى است كه محقق بارع آقاجمال خوانسارى آن را شرح كرده است؛ و اين مطالب با شرح مفصل آن درج 4، ص 218، 221 در طى شماره 5885 آمده است.
و حقير در ج 3، مجلس 17، از ص 160 تا 162، از قسمت معادشناسى از دوره علوم و معارف اسلام آن را با ضميمه گفتارى متين از استاد عزيز فقيد آيه‏الله علامه طباطبايى (قدس سره) نقل نموده‏ام. (مرحوم علامه طهرانى).
28)و پيش از اين فقره، وارد است كه چون از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) پرسيده شده از عالم بالا يعنى عالم مجردات كه بالاتر است به حسب مرتبه از عالم اجسام، پس فرمودند:صور عاريه عن المواد، عاليه عن القوه و الاستعداد. تجلى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، و ألقى فى هويتها مثاله فأظهر عنها أفعاله.
صورت‏هايى هستند بدون ماده، بلندتر از قوه و استعداد. خداوند براى آنها ظهور نمود و آنها درخشيدند و با امعان و تداوم نظر بر آنها اطلاع پيدا كرد و آنها متلألأ شدند و در هويت‏شان نمونه و مثال خود را افكند و با آنها افعال خود را به ظهور پيوست. (شرح غرر و درر آمدى، آقاجمال خوانسارى، ج 4، ص 218 تا 221، تحت شماره 5885).
29)روضه كافى ص 247، حديث 347، از محمد بن سالم، از احمد بن ريان از پدرش، از جميل، از حضرت امام.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست, ياسين

الهی! ای آشنایم تو خود دانی که بیگانه ام ، بیگانه ترم کن. خوشا بحال مومن که غریب است
My God! O my acquaintance, you yourself know that I am alien , make me more alien.Blessed is for believer who is alone

۱۳۹۰-۲-۲۲
مطلب: #3
مقدمه مولف : بخش دوم
و در مصباح الشريعه در تعريف عارف مى‏فرمايد:
العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله، ولو سهى قلبه عن الله طرفه عين لمات شوقاً اليه و العارف أمين ودائع الله، و كنز أسراره و معدن نوره و دليل رحمته على خلقه، و مطيه علومه، و ميزان فضله و عدله. قد غنى عن الخلق و المراد و الدنيا، و لا مونس له سوى الله، و لا منطق و لا اشاره و لا نفس الا بالله لله من الله مع الله.
فهو فى رياض قدسه متردد، و من لطائف فضله اليه متزود و المعرفه أصل و فرعه الايمان.(30)
شخص عارف پيكرش با مخلوقات است و دلش با خداست؛ به طورى كه اگر به قدر يك رد شعاع نور چشم از خدا غفلت ورزد، در آن دم از اشتياق به سوى او مى‏ميرد و عارف امانتدار گنجينه‏ها و ذخائر امانت‏هاى خداست و گنج اسرار اوست و معدن نور اوست و راهنماى رحمت اوست بر خلائقش و مركب راهوار علوم و عرفان اوست و ترازوى سنجش فضل و عدل اوست. او از جميع خلق عالم و از مرادهاى خود و از دنيا بى‏نياز گرديده است، مونسى ندارد به جز خدا، و گفتارى و اشاره‏اى ندارد و نفسى بر نمى‏آورد مگر به خدا و براى خدا و از خدا و با خدا.
اوست كه در باغ‏هاى قدس و طهارت حريم خداوند رفت و آمد مى‏كند، و از لطائف فضل او توشه برمى‏دارد. معرفت، اساس و بنيان است و ايمان فرع آن است.
و در كافى و توحيد روايت كرده كه از حضرت امام صادق (عليه السلام) كه فرمود:
ان روح المؤمن لأشد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها؛
اتصال روح مؤمن به خدا شديدتر است از اتصال شعاع خورشيد به آن.
و در حديث قدسى كه متفق عليه ميانه همه اهل اسلام است مى‏فرمايد:
ما يتقرب الى عبدى بشى‏ء أحب الى مما افترضته عليه. و انه ليتقرب الى بالنوافل حتى أحبه، فاذا أحببته كنت سمعه الذى يسمع به وبصره الذى يبصر به ولسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها.
ان دعانى أجبته و ان سألنى أعطيته؛(31)
هيچ بنده‏اى به سوى من تقرب نمى‏جويد كه نزد من محبوبتر باشد از آنچه را كه من بر وى حتم و واجب نموده‏ام و بى‏ترديد بنده من به سوى من تقرب پيدا مى‏كند با به جا آوردن كارهاى مستحب، تا جايى كه من او را دوست دارم؛ پس چون او را دوست داشتم، من گوش او هستم كه با آن مى‏شنود و چشم او هستم كه با آن مى‏بيند و زبان او هستم كه با آن سخن مى‏گويد و دست او هستم كه با آن مى‏دهد و مى‏گيرد و پاى او هستم كه با آن راه‏ مى‏رود؛ وقتى كه مرا بخواند اجابت مى‏كنم و وقتى از من درخواست كند به او مى‏دهم.
خواجه نصيرالدين (قدس سره) مى‏فرمايد:
العارف اذا انقطع عن نفسه و اتصل بالحق، رأى كل قدره مستغرقه فى قدرته المتعلقه بجميع المقدورات، وكل علم مستغرقاً فى علمه الذى لا يعزب عنه شى‏ء من الموجودات، و كل اراده مستغرقه فى ارادته التى لا يتأبى عنها شى‏ء من الممكنات؛ بل كل وجود فهو صادر عنه فائض من لدنه.
فصار الحق حينئذ بصره الذى به يبصر، و سمعه الذى به يسمع، و قدرته التى بها يفعل، و علمه الذى به يعلم، و وجوده الذى به يوجد. فصار العارف حينئذ متخلقاً بأخلاق الله بالحقيقه؛(32)
عارف چون از خودش ببرد و متصل به حق گردد، تمام قدرت‏ها را مستغرق در قدرت او مى‏بيند كه به جميع مقدورات در عالم تعلق گرفته است، و تمام علوم را مستغرق در علم او مى‏بيند كه هيچ چيز از موجودات از آن پنهان نيست و تمام خواسته‏ها را مستغرق در خواست او مى‏بيند كه هيچ يك از ممكنات از آن اباء و امتناع ندارند؛ بلكه هر گونه وجود و كمالى صادر از او مى‏باشد و از پيشگاه او فائض مى‏گردد.
و در اين حال حق تعالى چشم او مى‏شود كه با آن مى‏بيند، و گوش او مى‏شود كه با آن مى‏شنود، و قدرت او مى‏شود كه با آن كار مى‏كند، و علم او مى‏شود كه با آن مى‏داند، و وجود او مى‏شود كه با آن ايجاد مى‏كند و بنابراين در آن هنگام عارف حقيقة به اخلاق خداوند متخلق مى‏شود.
و باز در مصباح الشريعه مى‏فرمايد:
المشتاق لا يشتهى طعاماً و لا يستلذ شراباً و لا يستطيب رقاداً و لا يأنس حميماً و لا يأوى داراً و لا يسكن عمراناً و لا يلبس ليناً و لا يقر قراراً، و يعبد الله ليلاً و نهاراً راجياً أن يصل الى ما يشتاق اليه، و يناجيه شوقه معبراً عما فى سريرته، كما أخبر الله عن موسى بن عمران فى ميعاد ربه بقوله:
أخبر الله عن موسى بن عمران فى ميعاد ربه بقوله:
و عجلت اليك رب لترضى.
و فسر النبى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) عن حاله: أنه ما أكل و لا شرب و لا نام و لا اشتهى شيئاً من ذلك فى ذهابه و مجيئه أربعين يوماً شوقاً الى ربه.
فاذا دخلت ميدان الشوق فكبر على نفسك و مرادك من الدنيا، و دع المألوفات و أحرم عن سوى مشوقك و لب بين حيوتك و موتك - الخ.(33)
شخص مشتاق لقاى خداوند اشتها به غذا ندارد، و از آشاميدنى لذت نمى‏برد و خواب گوارا نمى‏كند، و با دوستى مأنوس نمى‏شود، و در خانه‏اى‏ مأوى نمى‏گزيند، و در آبادانى مسكن نمى‏كند، و لباس نرم نمى‏پوشد، و آرامش و قرار ندارد؛ و خدا را شب و روز عبادت مى‏نمايد به اميد آنكه به خداوند كه به وى مشتاق است واصل گردد و در دل با زبان اشتياق كه از سر و سويداى او خبر مى‏دهد با خدايش راز و مناجات دارد؛ همانطور كه خداى تعالى از حضرت موسى - على نبينا و آله و عليه السلام - خبر داده است كه در وعده گاهش به خدا گفت: و من اى پروردگارم، به سويت شتافتم تا تو را خشنود سازم.
و پيغمبر (صلى‏الله عليه و آله و سلم) از حالت موسى اين‏طور تفسير نموده است كه: وى نه خوراك خورد، و نه آب آشاميد، و نه به خواب رفت، نه به چيزى اشتها داشت از اين امور؛ در رفتن و آمدنش به سوى خدا در چهل روز؛ از اشتياق به پروردگارش.
و هنگامى كه وارد ميدان شوق شدى بر وجود خودت و بر مرادت كه از دنيا دارى تكبير مرگ را بزن، و جميع آنچه مايه انس و الفت است رها كن، و از غير آنكه به او اشتياق دارى روى بگردان، و در ميان حيات و مرگت دوبار به اللهم لبيك، نداى خدا را پاسخ بگو؛ خداوند اجرت را عظيم مى‏گرداند و مثل شخص مشتاق به خدا، مانند شخص غريق مى‏باشد كه تمام هم و غم خود را مصروف براى نجات خودش مى‏كند و همه چيز را غير از آن فراموش مى‏نمايد.
و در علل الشرائع روايت كرده است كه از حضرت رسالت پناه (صلى‏الله عليه و آله و سلم):
ان شعيباً بكى من حب الله عز و جل حتى عمى فرد الله عليه بصره، ثم بكى حتى عمى فرد الله عليه بصره، ثم بكى حتى عمى فرد الله‏ عليه‏بصره.
فلما كانت الرابعه أوحى الله اليه: يا شعيب! الى متى يكون هذا منك أبداً؟! ان يكن هذا خوفاً من النار أجرتك؛ و ان يكن شوقاً الى الجنه فقد أبحتك!
فقال: الهى و سيدى! أنت تعلم أنى ما بكيت خوفاً من نارك و لا شوقاً الى جنتك، و لكن عقد حبك على قلبى فلست أصبر أو أراك!
فأوحى الله جل جلاله: أما اذا كان هذا هكذا فمن أجل ذلك سأخدمك كليمى موسى بن عمران.(34)
شعيب پيغمبر از محبت خداوند آنقدر گريست تا كور شد. خداوند چشمش را به او بازگردانيد. سپس گريست تا كور شد. خداوند چشمش را به او بازگردانيد. چون نوبت چهارم فرا رسيد خداوند به او وحى كرد: اى شعيب! تا كى اين حالت براى تو دوام درد؟! اگر از ترس آتش گريه مى‏كنى من تو را پناه دادم، و اگر از اشتياق به بهشت گريه مى‏كنى من بهشت را به تو بخشيدم!
شعيب گفت: اى خداى من! و اى سيد و سرور من! تو مى‏دانى كه من از ترس آتشت، و از شوق بهشتت گريه نمى‏كنم، وليكن محبتت بر دل من گره خورده است؛ لهذا نمى‏توانم شكيبا باشم مگر آنكه تو را ببينم!
خداوند جل جلاله به او وحى فرستاد: حالا كه اين داستان از تو آن‏چنان است، بدين سبب من به زودى كليم خودم موسى بن عمران را خادم تو قرار مى‏دهم!
و در دعاى كميل (رحمه الله) است كه: وهبنى يا الهى و سيدى و مولاى! صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك؟!
اى خداى من! و اى سرور و سالار من! و اى مولاى من! مرا چنان بپندار كه بتوانم بر عذابت شكيبا باشم؛ پس چطور مى‏توانم بر فراقت شكيبا باشم؟!
و در مناجات شعبانيه مى‏فرمايد: و هب لى قلباً يدنيه منك شوقه، و لساناً يرفع اليك صدقه، ونظراً يقربه اليك حقه؛
و به من دلى عطا كن تا اشتياقش مرا به تو نزديك كند! و زبانى كه صدقش به سوى تو بالا رود! و نظرى كه حقش را آن را به تو قريب نمايد.
و ايضاً مى‏فرمايد: و ألحقنى بنور عزك الأبهج فأكون لك عارفاً و عن سواك منحرفاً؛
و مرا ملحق كن به نور عزتت كه بهجت‏آورترين مى‏باشد؛ تا آنكه عارف تو گردم و از غير تو منصرف شوم.
و در دعاى ابوحمزه ثمالى مى‏خوانى: و انك لا تحتجب عن خلقك الا يحجبهم الآمال السيئه دونك؛(35)
و تو پنهان نيستى از مخلوقات مگر آنكه افعال ناشايسته ايشان آنها را از تو پنهان مى‏كند!
عزيزم! اگر از اين قبيل عبارات كه صريح اند در معرفت و محبت و وصول به مقام قرب و وصال معنوى بخواهم عرض كنم، يك كتابى مى‏شود؛ لاسيما در ادعيه و مناجات ائمه هدى و اينها كه نقل كردم اخبارى است كه اسناد معتمده و معتبره دارند و علماى اماميه اينها را تلقى به قبول كرده‏اند؛ و از اين قبيل خيلى هست؛ مثلاً چه مقدار در اخبار تجلى حضرت او - جل جلاله - به اسماء و به نور عظمت و در دعاها و از همه بالاتر در قرآن مجيد وارد شده است.
دعاى سمات را كه همه علماء مى‏خوانند و چه قدر در ادعيه و ارزقنى النظر الى وجهك و در بعضى‏ها ولا تحرمنى النظر الى وجهك الكريم وارد شده، و در مناجات خمسةعشر چه مقدار تصريحات به وصول و نظر و لقاء و قرب و معرفت وارد شده، و بنده آنها را اگرچه به جهت عدم ثبوت سندش ذكر نكردم؛ وليكن براى مقلدين علماء اعلام همه آنها حجت است.
چرا؟! به جهت اينكه آن مناجات را علماء اعلام مى‏خوانند و مطالبش را امضا دارند.
و هكذا در الحاقى دعاى عرفه حضرت سيدالشهداء (عليه اسلام) آن همه تصريحاتى كه واقع شده است با اينكه علماى اعلام مى‏خوانند بنده به جهت عدم ثبوتش ذكر نكردم.
و در ابتدا عرض شد كه اين تعبيرات را حمل بر لقاء ثواب كردن خلاف نص است و اگر احياناً در اخبار، رؤيت و لقاء را تفسير به ثواب كرده باشند، قطعاً از جهت اين خواهد شد كه سائل از رؤيت غير از رؤيت چشم نمى‏فهميده است؛ چنانكه خلت حضرت خليل (عليه اسلام) را هم در جواب بعضى از سائلين، حضرت رسول (صلى‏الله عليه و آله و سلم) به غير معنى دوستى تفسير فرمودند.
چرا كه اگر بدان سائل اين طور تفسير نفرمايند كافر مى‏شود. چون او از دوستى غير از محبت آدميان را به هم ديگر فرض نمى‏تواند كرد؛ و آن هم كه واقعاً كفر است.
بارى، اگر زيادتر از اينها كه عرض شد مى‏خواهى، رجوع كن به ادعيه و مناجات ائمه هدى (عليهم السلام) و در اخبارى كه در مثوبات اعمال وارد شده است. مثلاً دعاى رجبيه كه سيد بن طاووس (رحمه الله) آنرا به سند عالى در اقبال از توقيع مبارك حضرت امام - أرواح العالمين فداه - روايت كرده و قطعاً خودشان مى‏خوانده‏اند. مى‏فرمايد:
اللهم انى أسألك لمعانى جميع ما يدعوك به ولاه أمرك المأنونون على سرك. الى أن قال: و بمقاماتك التى لا فرق بينها و بينك الا أنهم عبادك و خلقك، رتقها و فتقها بيدك.(36)
بار خداوندا! من از تو مى‏خواهم به معانى همگى آنچه را كه واليان امر تو كه مأمون بر اسرار تو بوده‏اند، تو را بدان معانى مى‏خوانند. - تا اينكه مى‏گويد:
و به مقامات تو آنچنان مقاماتى كه هيچ فرقى ميان آنها و ميان تو وجود ندارد مگر آنكه آنها بندگان تو و مخلوق تو مى‏باشند، فتق و رتق آنان (گشودن و بستن) به دست تو است!
و دعاهاى ليالى ماه مبارك را ملاحظه كن!
ءاه! ءاه! شوقاً الى من يرانى و لا أراه.
آه آه از شوقى كه به ديدار كسى دارم كه او مرا مى‏بيند و من او را نمى‏بينم!
را ببين! دعاى عرفه، دعاى جمعه و ساير مناجات حضرت مولى الموالى (عليه السلام) را ملاحظه نما!
و در اخبار مثوبات نظر كن به حديث معراج كه در وافى از علماى اعلام او را روايت كرده، مى‏فرمايد: يا أحمد! تا آنجا كه:
قال: يا رب ما أول العباده؟!
قال: الصمت و الصوم. تعلم يا أحمد ما ميراث الصوم؟!
قال: لا، يا رب!
قال: ميراث الصوم قله الأكل و قله الكلام و العباده.
الثانيه الصمت و الصمت يورث الحكمه و يورث الحكمه المعرفه و يورث المعرفه اليقين. و اذا استيقن العبد لا يبالى كيف أصبح بعسر أم يسر. فهذا مقام الراضين!
فمن عمل رضالاى ألزمه ثلاث خصال: أعرفه شكراً لا يخالطه الجهل، وذكراً يخالطه النسيان، و محبه لا يؤثر على محبتى محبه المخلوقين!
فاذا أحبنى أحببته و حببته الى خلقى و أفتح عين قلبه الى عظمتى و جلالى! فلا أخفى عليه علم خاصه خلقى!
فأناجيه فى ظلم الليل و ضوء النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم و أسمعه كلامى و كلام ملائكتى و أعرفه سرى الذى سترته من خلقى. - الى أن قال:
ثم أرفع الحجب بينى و بينه فأنعمه بكلامى و ألذذه بالنظر الى. - الى أن قال:
و لأجعلن ملك هذا العبد فوق ملك الملوك حتى يتضعضع له كل ملك و يهابه كل سلطان جائر و جبار عنيد و يتمسح له كل سبع ضار، و لأشوقن اليه الجنه و ما فيها، و لأستغرقن عقله بمعرفتى، و لأقومن له مقام عقله، ثم لأهونن عليه الموت و سكراته و حرارته و فزعه حتى يساق الى الجنه شوقاً.
و اذا نزل به ملك الموت يقول: مرحباً بك! فطوبى لك! طوبى لك! ان الله اليك لمشتاق!
اعلم يا ولى الله! أن الأبواب التى كان يصعد منها عملك يبكى عليك! و أن محرابك و مصلاك يبكيان عليك!
فيقول: أنا راض برضوان الله و كرامته؛ و يخرج الروح من بدنه كما تخرج الشعره من العجين. و ان الملائكه تقومون عنه رأسه، بيدى كل ملك كأس من ماء الكوثر و كأس من الخمر يسقون روحه حتى يذهب سكرته و مرارته و يبشرونه بالبشاره العظمى، و يقولون: طبت و طاب مثواك! انك تقدم على العزيز الكريم الحبيب القريب!
فيطير الروح من أيدى الملائكه فيسرع الى الله فى أسرع من طرفه عين؛ فلا يبقى حجاب و لا ستر بينها و بين الله تعالى. و الله تعالى اليها لمشتاق. فتجلس على عين عن يمين العرش. ثم يقال لها: أيتها الروح! كيف تركت الدنيا؟!
فيقول الله: صدقت! كنت بجسدك فى الدنيا و بروحك معى! فأنت بعينى أعلم سرك و علانيتك! سل أعطك و تمن على فأكرمك!
هذه جنتى فتبحبح فيها، و هذا جوارى فاسكنه!
فتقول الروح: الهى عرفتنى نفسك فاستغنيت بها عن جميع خلقك! و عزتك و جلالك لو كان رضاك فى أن أقطع ارباً ارباً أو أقتل سبعين قتله بأشد ما يقتل به الناس لكان رضاك أحب الى. - الى أن قال:
قال الله عزوجل: و عزتى و جلالى لا أحجب بينى و بينك فى وقت من الأوقات حتى تدخل على أى وقت شئت و كذلك أفعل بأحبائى!
پيامبر گفت: اى پروردگار من! اول عبادت كدام است؟!
خدا فرمود: سكوت كردن و روزه داشتن! اى احمد! آيا مى‏دانى روزه چه چيز به جا مى‏گذارد!
پيامبر عرض كرد: نه اى پروردگار من!
خداوند فرمود: آنچه روزه به جاى مى‏گذارد كم خوردن و كم گفتن و عبادت مى‏باشد!
دوم سكوت است و سكوت از خود حكمت به جاى مى‏گذارد و حكمت معرفت به جاى مى‏گذارد و معرفت يقين به جاى مى‏گذارد و هنگامى كه بنده من به مقام يقين رسيد، ديگر باكى ندارد كه چطور روزگارش را بگذراند؛ آيا در عسر و شدت باشد و يا در يسر و آسانى. و اين است مقام كسانى كه به رضاى من واصل گشته‏اند.
و كسى كه به رضاى من عمل كند من سه صفت را هميشه ملازم با وى مى‏گردانم: من شكر و سپاسى را به او مى‏فهمانم كه مخلوط با جهل و نادانى نمى‏باشد؛ و ياد و توجهى را كه مخلوط با نسيان و فراموشى نمى‏گردد؛ و محبت و مودتى را كه بر محبت من، محبت مخلوقات را اختيار نمى‏كند!
پس چون مرا دوست داشت، من هم او را دوست مى‏دارم و دوستى او را در دل خلائق خودم مى‏نهم. و چشم دل او را به مقام عظمت و جلال خودم مى‏گشايم و علم خاصان از خلائقم را از وى پنهان نمى‏دارم!
و در اين حال با وى در سر و نهان، در ظلمت شب و درخشانى روز، از باطن سخن مى‏گويم و باب مناجاتم را بر روى وى مى‏گشايم و او به طورى مى‏شود كه گفتارش با خلائق بريده مى‏گردد و همنشينى‏اش با ايشان منقطع مى‏شود و كلام خودم و كلام فرشتگانم را به او مى‏شنوايانم. و به او مى‏فهمانم سرى را كه از مخلوقاتم پنهان داشته بودم.
تا اينكه مى‏فرمايد:
سپس بر مى‏گشايم حجاب‏ها و پرده‏هايى كه فيمابين من و او بوده است. و او را به نعمت گفتارم متنعم و به لذت نظر به سوى من متلذذ مى‏نمايم.
تا اينكه مى‏فرمايد:
و به طور حتم و مسلماً من سلطنت و قدرت اين بنده‏ام را برتر و عالى‏تر از سلطنت سلطان سلاطين و ملك الملوك قرار مى‏دهم؛ به طورى كه تمام پادشاهان در برابر وى خرد و شكسته مى‏شوند، و تمام سلاطين جائر از او در ترس و دهشت مى‏افتند، و هر جبار عنود و لجوجى از وى مى‏هراسد، و تمام حيوانات وحشى درنده در برابر او را مى‏شوند و بدن‏هاى خود را براى بركت و رحمت به بدن او مى‏مالند؛ و من بهشت را و آنچه در بهشت وجود دارد عاشق او مى‏نمايم، و عقل او را مستغرق به معرفت خودم مى‏كنم، و من خودم به جاى عقل او مى‏نشينم. و سپس مرگ را براى وى آسان مى‏نمايم، و سكرات و حرارت و فزع آن را از او برمى‏دارم تا آنكه از روى شوق، به سوى بهشت روانه مى‏شود.
و در وقتى كه ملك الموت بر روى فرود آيد، به او مى‏گويد: خوش آمدى! به‏به خوشا به حال شما! خوشا به حال شما! خداوند مشتاق تو است!
اى ولى خدا! بدان كه آن درهايى كه از آنها اعمال تو به سوى آسمان بالا مى‏رفت بر تو گريه مى‏كنند؛ و محراب و مصلايت بر تو در حال گريستن مى‏باشند!
بنده مؤمن عارف مى‏گويد: من راضى هستم به رضوان خداوندى و به كرامت وى؛ و بيرون مى‏رود روح از بدنش همان طورى كه مو از خمير بيرون مى‏رود؛ و در اطراف سر او فرشتگان ايستاده‏اند؛ در حالتى كه در دو دست هر يك از آنان يك كاسه‏اى پر از آب كوثر، و كاسه‏اى از شراب وجود دارد؛ از آنها به وى مى‏آشامانند تا سكرات موت و تلخى آن از ميان مى‏رود و او را به بشارت عظيمى بشارت مى‏دهند و به او مى‏گويند: پاك و پاكيزه‏اى! و محل سكونت تو نيز پاك و پاكيزه مى‏باشد! تو بر خداوند صاحب عزت و صاحب كرامت كه حبيب است و قريب، وارد شده‏اى!
در اين حال روح او از دست فرشتگان در پرواز مى‏آيد؛ و در سرعتى بيشتر از سرعت بازگشت شعاع نور چشم به چشم، به سوى خدا مى‏رود؛ در اين صورت نه ديگر حجابى وجود دارد، و نه پرده‏اى در ميان او و خداى تعالى. و خداوند هم مشتاق اوست و مى‏نشيند بر كنار چشمه‏اى از سمت راست عرش خدا.
سپس به او گفته مى‏شود: اى روح! چگونه تو دنيا را ترك كردى؟ روح مى‏گويد: اى خداى من! واى سيد و آقاى من! سوگند به مقام عزت و جلالت كه من هيچ علمى و توجهى به دنيا ندارم و از هنگامى كه مرا آفريدى تا الان من متوجه تو و نگران به سوى تو بودم!
خداوند مى‏فرمايد: راست گفتى! تو با جسمت و پيكرت در دنيا بودى و با روح و جانت با من بودى! بنابراين تو در برابر ديدگان من هستى! من از پنهان و از آشكارت خبر دارم! بپرس از من هرچه مى‏خواهى كه من به تو اعطا مى‏كنم، و خواهش كن از من كه من تو را گرامى مى‏دارم! اين است بهشت من! با آرامش در آن سير كن و گام بردار! و اين است عهد و امان من! در آن سكونت گزين!
روح عرض مى‏كند: اى خداى من! تو خودت را به من شناسانيدى و من به واسطه عرفان به ذات تو از جميع آفريدگانت بى‏نياز شدم! سوگند به مقام عزت و جلالت اگر رضاى تو در آن باشد كه من پاره‏پاره گردم و يا هفتاد مرتبه با شديدترين قسمى كه مردم را بدان مى‏كشند مرا بكشند، تحقيقاً رضاى تو محبوب‏تر مى‏باشد نزد من!
تا اينكه مى‏گويد:
خداوند عزوجل مى‏فرمايد: سوگند به مقام عزت و جلالم مى‏خورم كه من در هيچ وقتى از اوقات ميان خودم و ميان تو را حاجب قرار نمى‏دهم؛ تا در هر وقت كه دلت بخواهم بر من وارد شوى؛ و اين است روش و منهاج من راجع به اولياى من!
و بعد از اين، در تفسير حياه باقية مى‏فرمايد كه: صاحب او را چنين و چنان مى‏كنم - تا اينكه مى‏فرمايد:
و أفتح عين قلبه و سمعه حتى يسمع بقلبه منى و ينظر بقلبه الى عظمتى جلالى.
و باز مى‏كنم چشم دل و گوشش را؛ تا آنكه با دلش بدون واسطه از من‏ بشنود و با دلش نگاه به عظمت و جلال من نمايد.
و باز در همين حديث مى‏فرمايد:
ان أدنى ما أعطى الزاهدين فى الأخره أن أعطيهم مفاتيح الجنان كلها حتى يفتحوا أى باب شاءوا و لا أحجب عنهم وجهى و لانعمنهم بأنواع التلذذ من كلامى. - الى أن قال:
و أفتح لهم أربعه أبواب: باب تدخل عليهم الهدايا منه بكره و عشياً و باب ينظرون منه الى كيف شاءوا.
كوچك‏ترين و كم‏ترين چيزى كه من به زاهدان، در آخرت عنايت مى‏كنم، آن است كه تمام كليدهاى بهشت را به ايشان مى‏دهم تا از هر درى كه بخواهند داخل شوند. و صورت خودم را از آنان پوشيده نمى‏دارم و به انواع و اقسام التذاذ از سخنانم آنها را بهره‏مند و متنعم مى‏نمايم! تا اينكه گويد:
به روى آنان چهار در را مى‏گشايم: درى كه براى ايشان در هر چاشتگاه و در هر شامگاه هديه مى‏برند، و درى كه از آن نظر مى‏كنند به هر كيفيتى كه بخواهند.
و باز در وصف اهل آخرت در همين حديث مى‏فرمايد: و لأرفعن الحجب لها دونى؛ و تحقيقاً من حجاب‏ها را از آن روح در برابر خودم برمى‏دارم. و مى‏فرمايد:
و لا يلى قبض روحه غيرى و أقول عند قبض روحه: مرحباً و أهلاً بقدومك على.(37)

پی نوشت ها :
30)مصباح الشريعه+، باب 95.
31)الكافى 2/352.
32)شرح اشارات ابن‏سينا، مقامات العارفين، هشت ورق مانده به آخرت كتاب، صفحه سمت راست، از طبع سنگى كه شماره بندى ندارد؛ در ضمن شرح قول مصنف:
اشاره: العرفان مبتدى‏ء من تفريق و نفض و ترك و رفض، ممعن فى جمع هو جمع صفات الحق للذات المريده بالصدق، منته الى الواحد ثم وقوف.
33)مصباح الشريعه، باب 98، ص 65؛ و در ضبط عالم فاضل: مصطفوىو ودع جميع المألوفات است، وليكن ما طبق ما طبق نسخه مرحوم ملكى: ودع نقل و ترجمه نموديم.
34)علل الشرائع صدوق، 1/74، باب 51.
35)در كتاب نفائس الفنون، ج 2 ص 56 تا 58 آورده است:
فصل ششم: در ظهور حجب انسانى به واسطه تعلق او به بدن:
قال النبى (صلى‏الله عليه و آله و سلم): ان لله تعالى سبعين ألف حجاب من نور و ظلمه.
بدان كه چون روح انسانى را از قرب حضرت عزت به عالم قالب و ظلمت تعلق مى‏دادند، بر هفتاد هزار عالم بگذرانيدند و از هر عالمى آنچه زبده و خلاصه او بود با او همراه كردند؛ تا چون به قالب پيوسته شد هفتاد هزار حجاب نورانى و ظلمانى حاصل كرده بود؛ حجاب‏هاى نورانى از عالم روحانى و حجاب‏هاى ظلمانى از عالم جسمانى.
چه التفات او به هر چيزى در هر عالم اگرچه ثانى الحال آلت كمال مى‏شد، اما به نسبت با حال هر يك روح او را حجابى گشت؛ به واسطه آن حجب از مطالعه ملكوت و مشاهده جمال لاهوت و ذوق مخاطبه حضرت و شرف قرب و كرامت محروم ماند و از أعلى عليين قربت به أسفل السافلين طبيعت افتاد.
با آنكه چندين هزار سال در خلوت خاص بى‏واسطه شرف قرب يافته بود، درين روزى چند مختصر به واسطه حجب آن حالت را به كلى فراموش كرد، چنان كه هر چند انديشه كند از آن هيچ ياد نبايد؛ و اگر نه به آفت حجب مبتلا شدى، چنين فراموشكار نبودى و آن اقبال انس را بدين زودى به ادبار و وحشت بدل نكردى و او را بنابر انسى سابق كه با حضرت عزت - جلت عظمته - يافته بود نام انسان نهادند.
و از اين است كه چون ايزد - عز شأنه - از زمان سابق بر وجود آدمى خبر مى‏دهد، او را به نام انسان خواند؛ كقوله تعالى:
هل أتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئاً مذكوراً
و چون بدين عالم پيوست و آن انس و قرب فراموش كرد، نام ديگر مناسب آن بر او نهاد و فرمود:يا أيها الناس.
و به رسول (صلى‏الله عليه و آله و سلم) از اينجا فرمود:و ذكرهم بأيام الله. يعنى جمعى را كه همه روز به دنيا مشغول‏اند روزهايى كه در جوار حضرت و مقام قرب عزت بودند ياد دهد؛ شايد كه نوازع شوق آن جناب در دل ايشان پديد آيد و ديگر بار قصد آشيان اصلى و وطن حقيقى كنند.لعلهم يتذكرون. لعلهم يرجعون
چه اگر محبت آن وطن در دل بجنبد عين ايمان است كه:
حب الوطن من الايمان.
و اگر به وطن اصلى باز رسند مقام احسان است:
للذين أحسنوا الحسنى و زياده
و اگر از وطن اصلى درگذرند مرتبه عرفان است:
و السابقون السابقون * اولئك المقربون
و اگر در پيشگاه بارگاه وصول قدم زنند درجه عيان است:
فى مقعد صدق عند مليك مقتدر
و بعد از آن نه حد وصف و نه عالم بيان است.
طوبى لمن عرف مأواه و لم يحجبه شى‏ء عما وراه.
و اگر محبت آن وطن اصلى در دل آن بجنبد و قصد آن مراجعت نكند و دل بر تنعم اين جهان بندد و به زخارف و اباطيل دنيا فريفته شود، در خسران ابدى و زندان سرمدى بماند:
فى سموم و حميم * وظل من يحموم * لا بارد ولا كريم
و غرض از وضع حجب، ابقاى تناسل بنى آدم و انتظام عالم بود؛ چه اگر حجب دامنگير نشدى قيام به امور دنيوى و التفات به عالم سفلى هرگز صورت نبستى؛ چنانكه مشاهد است كه چون بعضى سالكان را در اثناى سلوك حجاب از پيش بر دارند و بدان قرب و كرامت اصلى اطلاع دهند، از كثرت فرح و شدت شوق در كمال، عالم قالب بپردازد؛ يا از فرط غيرت در عالم حيرت افتاده از دنيا و مافيها اعراض نمايد، و از قيد عبادت و كلفت خلوت خلاص يابد.
36)اين دعا از ادعيه شهر رجب است كه از ناحيه مقدسه خارج شده است. و شيخ طوسى در مصباح المتهجد طبع سنگى، ص 559 و شيخ كفعمى در مصباح خود از طبع سنگى، ص 529 و در كتاب دعاى البلد الأمين طبع سنگى، ص 179 و سيد ابن طاووس در اقبالطبع سنگى، ص 646 و علامه مجلسى در بحار الأنوار ج 20، طبع كمپانى، ص 343 آن را روايت نموده‏اند.
عالم معاصر آيه‏الله محدث و رجالى آقاى حاج شيخ محمدتقى شوشترى (رحمه الله) در كتاب الأخبار الدخيله ص 263 تا 265 را رد كرده‏اند و از جمله مفتريات به شمار آورده‏اند.
و ما در زمان حياتشان ادله و شواهدى را كه آن اشكالات، واهى مى‏باشد و در يكى از جنگ‏هاى خود در شانزده صفحه وزيرى ضبط و ثبت نموديم؛ تا از ضياغ مصون بماند و در موقع مناسب نشر گردد.
اينك بهترين موقع آن است كه در شرح كلام آيه الله ملكى تبريزى أعلى الله مقامه در اينجا نگارش بيابد؛ ولى چون ايراد آن در متن كتاب الله‏شناسى مناسب نبود و در تعليقه حجم قطورى را اشغال مى‏نمود؛ لهذا آن را به صورت جزوه‏اى مستقل در پايان كتاب الله‏شناسى ج 2 ملحق مى‏كنيم.و الله المستعان (مرحوم علامه طهرانى)
37) -اصل اين حديث در كتاب نفيسارشاد القلوب فى المواعظ و الحكم تأليف ابومحمد حسن بن ابى‏الحسن محمد ديلمى است كه از اعاظم علماء زهاد و مشايخ در قرن هفتم بوده است. (و در طبع مكتبه بوذر جمهرى مصطفوى سنه 1375 هجريه قمريه) در پايان كتاب كه به حديث معراجيه يا أحمد ختم مى‏شود، از ص 278 تا 286 و در طبع مؤسسه اعلمى - بيروت، در پايان ج اول، از ص 199 تا 206 آورده شده است. و محقق ملا محمد محسن فيض كاشانى در وافى در ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ج 3، از قطع رحلى، طبع سنگى، از ص 38 تا 42، با نام ابومحمد الحسين بن ابى‏الحسن بن محمد ديلمى در كتاب ارشاد القلوب الى الصوابمرسلاً از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام)، و از غير ديلمى مسنداً از او از پدرش از جدش أميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كرده است كه او گفت:
رسول اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) در شب معراج از پروردگارش سبحانه پرسيد و گفت:يا رب! أى الأعمال أفضل؟ تا پايان حديث كه بسيار جالب و شيوا و مفصل مى‏باشد.
و علامه مجلسى در بحار الأنوار مجلد روضه (ج 17 از طبع كمپانى از ص 6 تا 9) آن را حكاية از ارشاد القلوب ديلمى از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كرده است. و آنگاه مجلسى بعد از ختم حديث فرموده است: من براى اين حديث دو طريق مسند پيدا كرده‏ام و آن دو طريق را به طور تفصيل بيان مى‏كند.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست, ياسين
۱۳۹۰-۲-۲۲
مطلب: #4
مقدمه مولف : بخش سوم
و قبض روح او را نمى‏كند غير از خود من و هنگام قبض روحش من به او مى‏گويم: خوش آمدى! و اهليت دارى براى ورود بر من و قدومت بر بساط من!
و اينها كه اين بى‏بضاعت در اينجا روايت كرده‏ام همه‏اش روايات صحيحه و معتبره است، اگر يك مقدار توسعه بدهم آنها كه در اخبار داود وارد شده است و آنها كه در مناجات خمسه عشر هست و آنها كه در مناجات الحاقى دعاى عرفه كه سيد (قدس سره) در اقبال و علامه (قدس سره) در مزار روايت كرده ذكر نمايم، تنها اينها از حد تواتر زيادتر است.
و در حديث نماز روايت كرده، و فقره قرائت مى‏فرمايد: ترقى مى‏كند به هر آيه‏اى درجه‏اى از فلان و فلان. الى أن قال: و درجه من نور رب العزه. و درجه‏اى از نور رب العزه.
و در حديث ملاقات مؤمن در مستدرك از مجموعه شهيد نقلاً از كتاب انوار لأبى على بن محمد بن همام روايت كرده تا آنجا كه مى‏فرمايد:
أشهدكم عبادى بأنى أكرمه بالنظر الى نورى و جلالى و كبريائى!
گواه مى‏گيرم شما را اى بندگان من به اينكه من او را گواه مى‏دارم به واسطه نظر نمودنش به نور من و جلال من و كبريايى من!
و در حديث ثواب جهاد در تهذيب روايت كرده است در حديثى كه مى‏شمارد در خصال سبعه را كه براى شهيد هست، تا اينكه مى‏فرمايد:
السابع أن ينظر فى وجه الله، و انها لراحه لكل نبى و شهيد.(38)
هفتم خصلت آن است كه او نظر مى‏كند به وجه خدا و آن نظره به سوى خدا راحت است براى هر نبى و هر شهيد.
و در ثواب سجده شكر نمازهاى واجبه در حديث صحيح وارد شده است:
ان العبد اذا صلى و سجد سجده الشكر فتح الرب تعالى الحجاب بينه و بين الملائكه، فيقول: يا ملائكتى! انظروا الى عبدى؛ أدى فريضتى و أتم عهدى ثم سجد لى شكراً على ما أنعمت به عليه!
ملائكتى! ما ذا له؟!
فتقول الملائكه: يا ربنا رحمتك! ثم يقول الرب تعالى: ثم ماذا؟! فتقول الملائكه: يا ربنا كفايه مهمه! فيقول الرب: هم ماذا؟! فلا يبقى شى‏ء من الخير الا قالته الملائكه. فيقول الله تعالى: يا ملائكتى! ثم ماذا!
فيقول الملائكه: يا ربنا لا علم لنا!
فيقول الله تعالى: لأشكرنه كما شكرنى، و أقبل عليه بفضلى و أريه وجهى!(39)
بنده خدا هنگامى كه نماز بگزارد و سجده شكر به جا آورد، خداوند حجاب مابين وى و فرشتگان را برمى‏دارد و مى‏فرمايد: اى فرشتگان من! نظر كنيد به بنده من كه فريضه مرا ادا كرده است و عهد مرا تمام نموده است و سپس براى من سجده شكر در برابر آن نعمتى كه به وى داده‏ام به جا آورده است.
اى فرشتگان من! پاداش وى چه چيز مى‏باشد؟!
فرشتگان مى‏گويند: اى پروردگار ما! رحمت تو! سپس پروردگار مى‏گويد: از اين گذشته چه چيز است؟!
فرشتگان مى‏گويند: اى پروردگار ما! كفايت مهمات وى! پروردگار مى‏فرمايد: از اين گذشته چيست؟! در اين حال هيچيك از اقسام خير را فرشتگان به جاى نمى‏گذارند مگر اينكه مى‏شمرند.
خداوند تعالى مى‏فرمايد: اى فرشتگان من! از اينكه بگذريم چه چيز مى‏باشد؟!
فرشتگان مى‏گويند: اى پروردگار ما! ما بدان علم نداريم.
خداوند مى‏فرمايد: من سپاس وى را به جا مى‏آورم همان گونه كه او سپاس مرا به جا آورده است و من اقبال مى‏نمايم و رو مى‏آورم بر او به فضل خودم و نشان مى‏دهم به او وجه و سيماى خودم را!
و در ثواب نابينا وارد شده است كه مى‏فرمايد: و أريك وجهى. و من به تو مى‏نمايانم سيماى خودم را.
و در روايت مهمانى اهل بهشت خبرى كه وارد شده است كه بعد از قرآن خواندن استدعاى استماع كلام حضرت پروردگار را مى‏نمايند، تفضل مى‏شود و از لذت استماع مدت‏هاى مديده بيهوش مى‏شوند؛ و بعد كه به هوش آيند، استدعاى زيارت جمال حضرت جميل تعالى را مى‏نمايند؛ نورى تجلى مى‏نمايد كه از تجلى آن نور بيهوش مى‏افتند. آن مقدار در آن بيهوشى مى‏مانند كه حورالعين شكايت مى‏نمايند.
و در فقره ديگر از همين حديث در ثواب آنها كه زبان‏هايشان را از فضول كلام و بطن‏هايشان را از فضول طعام حفظ كرده‏اند، مى‏فرمايد:
أنظر اليهم فى كل يوم سبعين مره و أكلمهم كلما نظرت اليهم.
نظر مى‏كنم به سوى آنان در هر روز هفتاد مرتبه و در هر مرتبه‏اى كه به سويشان نظر نمودم با آنان تكلم مى‏نمايم!
عزيز من انصاف بده! اين همه آيات و اخبار و ادعيه وارده به تعبيرات مختلفه را ممكن است كه انسان رد نمايد؟! اگر از حيث سند اعتبار مى‏خواهى، درجه تواتر اگر چهل تا گفته‏اند من پانصد تا بلكه بخواهى، از نص بالاتر نمى‏شود؛ و دلالات بعضى از اين الفاظ كه نقل شد ابداً شكى و محملى و احتمال مجازى در آنها نيست.
بلى، انسان بايد ملتفت باشد كه لقاى حضرت او جل جلاله مثل لقاى ممكن نيست و رؤيت او با چشم نيست و مثل رؤيت جسمانيات نيست؛ بلكه رؤيت قلبى هم منزه از كيفيت رؤيت متخيلات، و رؤيت عقليه هم منزه از كيفيت رؤيت معقولات است. چنانچه در دعاى صحيفه علويه (عليه السلام) مى‏فرمايد:
و تمثل فى القلوب بغير مثال تحده الأوهام أو تدركه الأحلام.(40)
خداوند در دل‏ها به طور تمثل جاى مى‏گيرد، بدون شكل و صورتى كه انديشه‏هاى وهميه او را محدود كند و بدون آنكه افكار عقليه بتواند به او دست يابد.
و چنانكه سيد بن طاووس (قدس سره) در فلاح السائل ص 211مى‏فرمايد:
فقد روى أن مولانا جعفر بن محمد الصادق (عليهما السلام) كان يتلوا القرآن فى صلاته فغشى عليه.
فلما أفاق سئل: ما الذى أوجب ما انتهت حالك اليه؟!
فقال (عليه السلام) ما معناه: ما زلت أكرر آيات القرآن حتى بلغت الى حال كأننى سمعتها مشافهه ممن أنزلها على المكاشفه و العيان. فلم تقم القوه البشريه بمكاشفه الجلاله الالهيه.
و اياك يا من لا تعرف حقيقه ذلك أن تستبعده أو يجعل الشيطان فى تجويز الذى رويناه عندك شكاً! بل كن مصدقاً! أما سمعت الله يقول:
فلما تجلى ربه للجبل جعله دكاً وخر موسى صعقاً - انتهى.
روايت شده است كه مولانا جعفر بن محمد الصادق (عليهما السلام) در نمازش قرآن تلاوت مى‏نمود و در آن حال بيهوش شد.
چون افاقه پيدا كرد، از وى پرسيدند: علت آنكه حالتت بدينجا منتهى گشت چه بود؟!
حضرت (عليه السلام) بدين معنى مطلبى را افاده فرموده كه: من پيوسته آيات قرآن را تكرار مى‏نمودم تا رسيدم به حالتى كه گويا من از خدايى كه آنها را نازل كرده است با مكاشفه و عيان شنيدم.(41) و بنابراين قوه بشريه‏ام در برابر مكاشفات جلال الهى تاب نياورد.
و اى كسى كه حقيقت اين وقايع را نمى‏شناسى؛ مباد آن را مستبعد بشمارى! و يا شيطان در جائز بودن آنچه را كه ما براى تو روايت كرديم، راه شكى را مفتوح سازد! بلكه بايد تصديق كننده باشى!
آيا نشنيده‏اى كه خداوند مى‏گويد: چون پروردگار او (موسى) بر كوه تجلى‏ كرد، آن را خرد و پاره ساخت و موسى به حالت بيهوش بر روى زمين افتاد! (42)
بارى انسان اگر بخواهد كه اين عوالم را بالكشف و الشهود به دست آورد بايد بزرگى مقصود را به قدر خود تعيين نمايد و بداند كه طالب چيست؟! و عظمت مطلوبش به چه اندازه است؟! تا جدش در طلب، لايق مطلوب باشد.
مثلاً طالب كدخدايى يك ده جدش قطعاً به اندازه طالب سلطنت عالم نمى‏شود؛ وليكن چون اين مطلوب بزرگى و عظمتش در شرف و نور و بهاء و سلطنت و لذت به اندازه‏اى است كه ابداً تصور كنه او را لاسيما مبتدى نمى‏تواند بكند، بلكه هرچه تصوير نمايد يكى از هزاران حقيقت آن نخواهد شد؛ لذا اجمالاً بايد قياس به قدر معقولات و معلومات خود نمايد. مثلاً شرافت‏هايى كه در عالم حق و شهادت مى‏بيند از بزرگان دنيوى، و قرب سلاطين، و خود سلطنت آسمان‏ها را ببيند كه چه درجه عظمت و شرافت مى‏بيند؟
آن وقت قياس بكند عالم محسوس را به عالم غيب ملكوت و جبروت و غيره، آن وقت برگردد در كيفيت سلطنت سلاطين دنيا فكرى كند، آن وقت به سلطنت معنوى قياس بكند؛ خواهد ديد كه مدت سلطنت اين سلاطين كه چند سالى بيش نيست نسبتش به سلطنت ابديه چه خواهد شد؟!
و كيفاً هم زياده به جهاتى چند نيست كه هزاران نقص‏ها در او موجود و متوقع است.
اما سلطنت معنويه سلطنت واقعى است؛ مثل سلطنت انسان است به اعضاى خود و قوا و خيال خود. مثلاً ملاحظه نمايد كه در وصف سلطنت اخروى، از جمله اخبارى كه در باب سلطنت اهل بهشت وارد شده است كه فرمانى از جانب حضرت تعالى برايش مى‏آورند كه در آن نوشته است كه:
جعلتك حياً لا تموت و تقول للشى‏ء: كن فيكون!(43)
من تو را زنده قرار دادم كه نمى‏ميرى! و به چيز مى‏گويى: باش! و آن مى‏باشد!
و بالجمله؛ آن سلطنتى كه خلاق عالم براى هر انسان صحيح المشاعر در احداث صور خياليه عطا فرموده؛ نظير و فوق آن را براى بندگان خاص‏ خودش از انبياء و اولياء در اين دنيا و به جمهور و يا همه اهل بهشت در آخرت، در احداث و ايجاد اعيان خارجيه باذن الله كرامت مى‏فرمايد.
اهل معرفت، اعجاز انبياء و ائمه را از اين راه مى‏گويند.
خلاصه؛ اگر انسان هر مطلبى را با عقل بسنجد، خواهد ديد كه درجات و حدود اشياء همه در جاى خود، و از روى عدل است و اگر عقل را كنار بگذارد، آن وقت حكمت باطل، و ابداً فرق ميانه نور و ظلمت، خوب و بد، وضيع و شريف نخواهد ماند.
بالجمله؛ اين چند كلمه در قياس شرافت اين مطلب و مطلوب‏هاى ديگر كافى است و هكذا لذت و بهجت اين مطلوب را اگر بخواهى فى الجمله تصور نمايى، يك نمره از لذات آن عالم را بعضى از اهل معرفت چنين گويد كه:
آن مقام دارالحيوان و حياه حقيقى است، كأنه حيوه تغلى و تفور ؛ گويا چشمه و عين حيات و زندگى است كه مى‏جوشد و فوران مى‏كند.
و در آن حال در هر لحظه براى اهلش تمام انواع لذات بى‏اينكه بعضى به بعضى تداخل نمايد و كسر و انكسار نموده، كيفيت ديگر حاصل شود موجود است؛ مثلاً تمام لذات همه افراد هر نوع از مطعومات، وهكذا مرئيات و مسموعات و مشمومات و ملموسات در هر آنى بى‏اينكه يكى در ديگرى اثر نمايد و يا باطل سازد حاصل است.
حالا اين لذات از قبيل لذات عوالم حسيه جنه النعيم است؛ و اگر از اين قياس كنى لذات و بهجات تجليات انوار جمال و جلال حضرت جميل و جليل تعالى را، آن وقت لعل در بذل تمام جهات جد و جهد و طاقت كفايت نمايد و در اخبار ائمه (عليهم السلام) اشاراتى به اين عوالم كه عرض شده هست. مثلاً در خبر هست كه آبى در بهشت هست كه در آن طعم همه مشروبات و مطعومات مى‏باشد و ايضاً در حديث معراج گذشت كه در جواب حضرت او جل جلاله كه مى‏فرمايد: هذه جنتى فتبحبح فيها! عرض مى‏كند: وقتى كه خودت را به من شناسانيدى از همه چيزها مستغنى شدم!
و در حديث مهمانى گذشت كه از تجلى حضرت حق تعالى چنين بيهوش مى‏شوند كه ابداً به هوش نيايند تا آخر حورالعين شكايت مى‏كنند تا خداوند جليل به هوششان مى‏آورد.
اى عزيز! جهد كن كه ايمان به خدا و رسول و ائمه (عليهم السلام) بياورى و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم و قرب و بعد را مثل ملاحده اين زمان، موهوم توهم نكنى!
حالا اينها كه عرض شد چيزهايى است كه خطور به قلب بشر مى‏كند، و لا خطر على قلب بشر را از اينها قياس كنى! بلى:
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى از در خويش خدايا به بهشتم مفرست خاك درت بهشت من، مهر رخت سرشت من ديوانه تو هر دو جهان را چه كند؟ كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس عشق تو سرنوشت من، راحت من رضاى تو
‏ ما عبدتك خوفاً من نارك و لاطمعاً فى جنتك، بل وجدتك أهلاً للعباده فعبدتك!(44)
من تو را نپرستيدم از ترس آتشت و نه به طمع بهشتت؛ بلكه تو را سزاوار و لايق پرستش ديدم فلهذا عبادت و پرستش تو را نمودم!
در حديث حضرت شعيب - على نبينا و آله و عليه السلام - شنيدى كه عرض نمود:
من نه از ترس آتش نالم، و نه از محبت بهشت؛ وليكن از جهت بعد از تو مى‏نالم، صبر مى‏كنم تا به ديدار تو برسم!
و از دعاى كميل (رحمه الله) شنيدى كه سيد العارفين و رئيس المناجين عرض مى‏كند:
و هبنى صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك؟!
و مرا چنان بپندار كه قدرت صبر و شكيبايى بر عذابت را داشته باشم، پس چگونه مى‏توانم بر فراقت شكيبا باشم؟!
اى نفس بى‏حياى نويسنده! واى بينوا شنونده! اگر قطع به اين عوالم دارى، كو اثرش؟! چرا آرامى؟! چرا بر سر كوه‏ها نمى‏روى؟! چرا به بيابان‏ها فرار نمى‏كنى؟! چرا ورد شب و روزت وا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله نيست؟!
بلكه اگر مظنه هم دارى چرا از غصه نمى‏ميرى؟! بلكه اگر احتمالش هم‏ مى‏دهى بايد اين احتمال، عيش تو را منغص كند و لذتت را از اعراض اين دنياى دنيه فانيه قطع كند. بگو:
وا حسرتاه! وا حسرتاه! وا حسرتاه! وا ثبوراه! وا حيرتاه! يا ويلى! يا دمارى! يا عولى! يا شقوتى!
بلى! ايمان ضعيف است كه هست، ولى قلوب هم از محبت دنيا مريض شده؛ والا اگر ايمان نشد، شك هم كافى است. احتمال هم كافى است.
نعوذ بالله، و المشتكى الى الله، و الى حضره رسول الله و حضره أميرالمؤمنين و آلهما الطاهرين، لاسيما الى خليفه عصرنا، و امام زماننا، و سلطاننا، و سيدنا، و معاذنا و ملاذنا، و عصمتنا، و نورنا، و حيوتنا، و غايه آمالنا، أرواحنا و أرواح العالمين فداهم صلوات الله عليهم أجمعين.


پی نوشت ها :
38)تهذيب الأحكام، ج 6، ص 122.
39)همان مصدر، ج 2، ص 110 و من لا يحضره الفقيه نشر مكتبه الصدوق، ج 1، ص 334.
40)صحيفه علويه طبع سنگى قديمى، به خط فخر الأشراف، ص 16 و اين از ادعيه آن حضرت است كه در نعت و تعظيم خداوند عرضه داشته است و ابتداى آن اين است:
الحمد لله أول محمود و آخر معبود و أقرب موجود، البدى‏ء بلامعلوم لأزليته و لا آخر لأوليته و الكائن قبل الكون بلا كيان و الموجود فى كل مكان بلا عيان و القريب من كل نجوى بغير تدان. علنت عنده الغيوب و ضلت فى عظمته القلوب؛ فلا الأبصار تدرك عظمته و لا القلوب على احتجابه تنكر معرفته.
تمثل فى القلوب بغير مثال تحده الأوهام أو تدركه الأحلام. ثم جعل من نفسه دليلاً على تكبره على الضد و الند و الشكل و المثل، فالوحدانيته آيه الربوبيه و الموت الأتى على خلقه مخبر عن خلقه و قدرته.
تا آخر دعا كه در نهايت شيوايى و استحكام، دلالت بر وجود بالصرافه حضرت حق جل و عز مى‏نمايد؛ بالأخص همين فقراتى را كه عارف ربانى و عالم صمدانى ما بدان استشهاد جسته‏اند و ايضاً قوله:
و الكائن قبل الكون بلا كيان، و الموجود فى كل مكان بلا عيان، و القريب من كل نجوى بغير تدان.
41)چون سخن به مكاشفه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) رسيد، سزاوار است انحاء و انواع مكاشفات را در اينجا از علامه شمس الدين محمد بن محمود آملى در كتاب نفائس الفنونج 2، ص 62 تا 65، حكايت نماييم. وى مى‏گويد:
فصل نهم: در مكاشفات و انواع آن:
بدان كه حقيقت كشف، از حجاب بيرون آمدن چيزى است بر وجهى كه پيش از آن بر وجه مذكور مدرك نبوده باشد و هر چند در عالم انسان هفتاد هزار ديده كه ادراك آن هفتاد هزار عالم از جسمانيات و روحانيات تواند كرد مودع است، اما اهل حقيقت مكاشفات را بر آن معانى اطلاق كنند كه مدركات باطنه ادراك آن كرده باشد.
و شك نيست در آنكه چون سالك صادق به جذبه ارادات از قعر طبيعت روى به فضاى شريعت نهد و به قدم صدق جاده طريقت بر قانون مجاهده و رياضت بشمرد، از هر حجاب از حجب هفتاد هزارگانه كه گذر كند او را ديده مناسب آن گشاده شود، و احوال آن مقام مكاشف نظر او گردد، و به قدر رفع حجاب و صفاى عقل، معانى معقول روى نمايد و به اسرار معقولات واقف شود، و آن را كشف نظرى خوانند و بر او زياده اعتمادى نباشد؛ چه هرچه در نظر آيد تا در قدم نيايد اعتماد را نشايد.
و اكثر فلاسفه كه همت بر تجريد عقل و ادراك معقولات گماشتند و عمر در آن صرف كرده‏اند، در اين مقام بماندند و آن را وصول به مقصد حقيقى شمردند و به حقيقت چون مقصود اصلى نشناختند، از شواهد دگر مدركات محروم افتادند و انكار آن كرده در مرتبه ضلالت گم گشتند؛فضلوا من قبل و أضلوا كثيراً.
و چون از كشف معقولات عبور افتاد، مكاشفات قلبى پديد آمد كه آن را كشف شهودى خوانند؛ و از اينجا انوار مختلف كشف شود، و بعد از آن مكاشفات سرى كه آن را كشف الهامى خوانند و در اين مقام اسرار آفرينش و حكمت وجود هر چيز ظاهر و مكشوف گردد و بعد از آن مكاشفات روحى كه آن را كشف روحى خوانند، روى نمايد و در مبادى اين مقام درجات جنان و شواهد رضوان و مشاهده ملكه و مكالمه با ايشان كشف شود.
و چون روح به كلى صاف گردد و از كدورات جسمانى صقالت يابد، عوالم نامتناهى مكشوف شود و دايره ازل و ابد نصب ديده گردد و حجاب زمان و مكان برخيزد؛ چنان‏كه از ابتداى آفرينش موجودات و مراتب آن كشف نظر او شود و هر آنچه در زمان مستقبل خواهد بود معاينه بيند و رسول (صلى‏الله عليه و آله و سلم) از اينجا فرمود كه:
لا ترفعوا رؤسكم فانى أراكم من أمامى و من خلفى.
و بيشتر خارق عادات كه آن را كرامات گويند از اشراف بر خواطر و اطلاع بر مغيبات و عبور بر آتش و آب و هوا و طى زمين و غير آن در اين مقام پديد آيد و اين معنى را به نزد ارباب حقيقت زياده اعتبارى نبود، چو اهل ضلال را نيز اين معنى صورت بندد؛ چنان‏كه رسول (صلى‏الله عليه و آله و سلم) از ابن‏صياد پرسيد:
ماترى؟! قال: أرى عرشاً على الماء! فقال (صلى‏الله عليه و آله و سلم): ذاك عرش ابليس.
و آنچه در نقل آمده كه دجال مرده را زنده خواهد گرداند هم ازين قبيل است و حقيقت كرامات جز اهل دين را نتواند بود و آن بعد از كشف روحى در مكاشفات خفى پديد آيد؛ زيرا كه روح، كافر و مسلمان را هست. اما خفى، روح خاصى است كه آن را نور حضرتى خوانند و جز به خاصان حضرت ندهند؛ چنان‏كه فرمود:
كتب فى قلوبهم الايمان و أيدهم بروح منه.
و در مطلق روح فرمود:
يلقى الروح من أمره على من يشاء من عباده.
و در حق رسول (صلى‏الله عليه و آله و سلم) فرمود:
و كذلك أوحينا اليك روحاً من أمرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ولكن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا؛
يعنى نور خاص حضرتى به بعضى از بندگان خود دهم تا به واسطه آن به عالم صفات ما راه يابند.
و چنان‏كه دل واسطه عالم ملك و ملكوت آمد كه يك روى در عالم ملكوت و ديگرى در عالم ملك، تا بدان روى كه در عالم ملكوت دارد قابل فيضان نور عقل و روح گردد و بدين‏روى كه در عالم ملك دارد آثار انوار روحانيات و معقولات به نفس و تن مى‏رساند و سر واسطه عالم روح و دل آمد، تا بدان روى كه در روح دارد استفادت فيض او كند، و بدان روى كه در دل دارد حقايق آن فيض بدو مى‏رساند؛ همچنين خفى واسطه عالم صفات خداوندى و روحانيت آمد، تا قابل مكاشفات صفات حضرتى گردد عكس آن به عالم روحانيت رساند و اين مجموع را كشف صفاتى خوانند.
و حضرت عزت در اين حال اگر به صفت عالمى مكاشف شود علم لدنى پديد آيد و اگر به صفات جلال مكاشف گردد فناء حقيقى و على هذا به نسبت با ساير صفات. اما كشف ذاتى مرتبه بس بلند و سامى است كه در عبارت نگنجد و اشارت در آن صورت نبندد.و جعلنا الله من الفائزين به.
42)فلاح السائل، ص 211، تحقيق: مجيدى.
43)در حديث قدسى از جانب پروردگار علام خلاق وارد است:
عبدى أطعنى أجعلك مثلى! أنا حى لا أموت، أجعلك حياً لا تموت! أنا غنى لا أفتقر، أجعلك غنياً لا تفتقر! أنا مهما أشاء يكون، أجعلك مهما تشاء يكون!
و كعب الاحبار اين حديث را با الفاظ آتيه روايت كرده است:
يابن آدم! أنا غنى لا أفتقر، أطعنى فيما أمرتك أجعلك غنياً لا تفتقر! يابن آدم، أنا حى لا أموت، أطعنى فيما أمرتك أجعلك حياً لا تموت! أنا أقول للشى‏ء كن فيكون؛ أطعنى فيما أمرتك تقول للشى‏ء كن فيكون!
(كلمه الله ص 140 و در ص 536 مصادر آن‏را عده الداعى احمد بن فهد حلى از كعب الاحبار و مشارق أنوار اليقين حافظ رجب برسى و ارشاد القلوبحسن بن محمد ديلمى ذكر كرده است.)
و در ص 143 گويد: در حديث قدسى وارد است:
ان لله عباداً أطاعوه فيما أراد فأطاعهم فيما أرادوا، يقولون للشى‏ء كن فيكون.
(و در ص 537 مصدر آن را مشارق أنوار اليقين حافظ رجب برسى ذكر كرده است.)
44)مصباح الفلاح و مفتاح النجاح آخوند ملا محمد جواد صافى گلپايگانى، طبع سنگى، ص 74.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 3 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست, ياسين
۱۳۹۰-۲-۲۳
مطلب: #5
تصميم و آغاز بازگشت
بارى؛ بعد از اينكه مقصود معين شد، آن وقت دامن همت به كمر بزند و بگويد:
‏‏ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد يا جان رسد به جانان يا جان ز تن درآيد!
‏ توبه صحيحى از گذشته‏ها بكند و توبه را مراتبى هست به حسب مراتب تائبين، در مصباح الشريعه مى‏فرمايد:
التوبه حبل الله و مدد عنايته و لابد للعبد من مداومه التوبه على كل‏ حال و كل فرقه من العباد له توبه؛ فتوبه الأنبياء من اضطراب السر و توبه الأولياء من تلوث(45) الخطرات و توبه الأصياء من التنفيس(46) و توبه الخاص من الاشتعال بغير الله و توبه العام من الذنوب.
توبه و رجوع از گناه و نافرمانى حق، بندى است كه به وسيله آن، مجرمان و گناهكاران نزديك مى‏شوند به رحمت الهى و مشمول لطف و عنايت ربانى مى‏گردند و لابد و ناچار است آدمى را از مواظبت و مداومت توبه در جميع حالات؛ چرا كه از جمله مقدمات عفو و غفران الهى آن است كه بنده در هيچ حالى از حالات، خود را از تقصير، برى ندانسته همواره از هجوم جنود معاصى، خود را به حصن حصين انابت و مأمن استغفار كشد و آتش خشم و سخط الهى را به قطرات اشك ندامت و اعتذار فرو نشاند... هر صنف از اصناف انسان را توبه‏اى است مخصوص به او كه صنف ديگر را آن نحو از توبه مناسب نيست. اما توبه پيغمبران و امامان (عليهم السلام) از اضطراب نفس كه چون ايشان نهايت تقرب به جناب احديت دارند اگر به سبب ارتكاب مباحات و لوازم بشريت ايشان را غفلتى و اضطرابى در نفس به هم رسيده باشد توبه و استغفار ايشان بازگشت از آن خواهد بود و تعبير به اضطراب خالى از لطف نيست، يعنى از بس كه نفس و نفيس ايشان متوجه جناب بارى تعالى است و لمحه‏اى از او غافل نيست گويا تعلق ايشان به جناب او - عز اسمه - از قبيل تعلق ماهى است به آب و چنان‏كه جدا ماندن ماهى از آب موجب اضطراب ماهى است، غافل شدن ايشان نيز از جناب او، به سبب ارتكاب مباحات موجب اضطراب ايشان است.
و توبه اوليا و دوستان خدا به خاطر خطور بعضى از فكرها و ملوث شدن ذهن‏هاست.
و توبه اصفيا و مؤمنان خالص از تفريح و نشاطهاست يا از نفس زدن‏هاست و توبه خواص و اهل علم، از مشغولى‏هاست به غير خدا.
و توبه عوام، از گناهان است. (47)
و آن توبه‏اى كه براى عام لازم است همان است كه حضرت ولايت پناه (صلى‏الله عليه و آله و سلم) براى آن در معنى استغفارش، شش جزء قرار فرموده‏اند:
اول: ندم و پشيمانى؛ و اين ندم، علاج خيلى چيزهاست؛ لاسيما عوض و بدل ندم عند الموت و بعد الموت است كه به تصور نمى‏گنجد كه چه ندمى براى غير تائب در پيش است؛ چون در اين دنيا انسان نمى‏تواند تصور نمايد كه اين مصيبت‏ها، چه سعادت‏ها و چه بهجت‏ها و چه نورها و چه سلطنت‏ها را از او مبدل به چه شقاوت‏ها و زحمت‏ها و ظلمت‏ها و مقهوريت‏ها كرده است تا بتواند درجه ندامت اخرويه را در اين دنيا تصور نمايد!
دوم: عزم بر ترك عود ابداً؛
سوم: اداى حقوق مخلوقين؛
چهارم: اداى حقوق مفروضه(48) متروكه؛
پنجم: آن گوشت‏ها كه از حرام در بدن روييده با اندوه و غصه و الم رياضات، آب كردن تا اينكه جلد به استخوان بچسبد بعد از آن، از گوشت جديد برويد؛
ششم: آن مقدار لذتى كه از معصيت برده، عوض آن، الم و زحمت بر خود وارد آوردن.
اما تفصيل اين اجمال اينكه اگر انسان معرفت واقعيه به حقيقت و شناعت و آثار معصيت پيدا نمايد مثلاً واقعاً در وقت خوردن مال يتيم اعتقاد نمايد كه آتش مى‏خورد و اين آتش هم با خوردن خاموش نشود بلكه اگر بماند بعد از مردن قوت پيدا مى‏كند، عروق و اعماق را مى‏سوزاند و هرچه هم كه مى‏سوزاند عروق و اعماق ديگرى بدلش به جا مى‏آيد لابد از اين معرفت، پشيمانى بى‏اختيار برايش به‏قدر اندازه آن شقاوت و زحمت كه بر خود وارد آورده، حاصل مى‏شود و لابد حركتى به سوى دفع آن مى‏كند لاسيما اگر هم قطع بكند كه در رفع اين بدل، اين آتش كه در توى خود روشن كرده، چه‏ لذت‏ها و كرامت‏ها و شرافت‏ها براى او حاصل مى‏شود؛ آن وقت به قدر آن معرفت، شوق به دفع آن آتش پيدا مى‏كند و هر عملى شاقى را براى دفع آن متحمل مى‏شود و به شوق اقدام نمايد.
و اگر بگويى در توبه غير از علاج معصيت، چه لذت و شرافت هست؟ در جواب بگويم: مگر نمى‏دانى خداوند مبدل السيئات بأضعافها من الحسنات(49) است؟! مگر كرامت و بشارت عظماى ان الله يحب التوابين(50) را در قرآن مجيد نديده‏اى؟! يا اينكه تصوير مقام محبت خدا را نكرده‏اى؟! اهل حق - و العهده عليهم - چنين مى‏گويند كه محبت خداوند به بنده‏اش اين است كه كشف حجب براى او مى‏كند و او را از جوار و قرب و لقاى خودش بهره‏مند گرداند.
بارى؛ اگر اين مقدمات عرفانى براى تائب موجود شد، البته با شراشر وجودش تماماً حاضر بر علاج بوده، هر ذره از وجودش با تمام مراتب و جهات تضرع و ابتهال به درگاه حضرت ذى‏الجلال - اتوب الى الله - خواهد گفت و همه آن مراتب ديگر بالضروره به اكمل وجوه درست مى‏شود؛ مثلاً مواردى كه فى الجمله حقيقت عرفانى شناعت معصيت دست داد، ببين كه چه حالات براى صاحبانش روى داد؛ مثلاً حكايت نباش(51) را به ياد آور و ملاحظه كن كه كسى او را ياد داده بود كه چنين بكن؟! يا اينكه فى‏ الجمله معرفت شخصيه جزئيه به درجه بزرگى جنايت خودش حاصل شد و اين معرفت، او را به اين هنگامه‏ها و اقدامات وادار نمود. بلى، هيچ ديده شده كه پسر مرده را كسى نوحه ياد بدهد؟ مراسم نوحه‏گرى را از پسر مرده ياد مى‏گيرند. خوب است همين روايت توبه نباش را از درجه رعيت و بعد از آن، از درجه توبه اوليا و بعد از آن، از درجه توبه انبيا؛ هر يك حكايتى ذكر شود تا بلكه در سنگ خاره، قطره باران اثر كند.


پی نوشت ها :
45)تكوين (نسخه بدل).
46)التنفس (نسخه بدل). علامه مجلسى گويد:التنفس اى بغير ذكر الله؛ و فى بعض النسخ على بناء التفعيل من تنفيس الهم اى تفريحه‏اى من الفرح و النشاط؛ و الظاهر أنه مصحف. و تكوين الخطرات اخطار الأمور للتفرقه بالبال و عدم اطمئنان القلب بذكرالله.
محدث ارموى گويد: نسبت تصحيف در معنى تنفيس نيز جارى است؛ زيرا تفريح هم - به جيم است - از فرج كه به معنى گشايش است، نه به حاء حطى از فرحو نشاط چنانكه واضح است و حاجت به استشهاد به كتب لغت و ادعيه و احاديث و اشعار عرب ندارد. فتفطن. شرح فارسى مصباح الشريعه به كوشش علامه ارموى، ص 433.
47)ترجمه و شرح مصباح الشريعه، عبدالرزاق گيلانى، ص 434، با مختصر تصرف.
48)فرائض (نسخه بدل).
49)بدى‏ها را به چندين برابر از نيكى تبديل كننده است.
50)سوره بقره (2)، آيه 222.
51)حكايت قبر كن
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست
۱۳۹۰-۲-۲۳
مطلب: #6
حكايت توبه كردن جوان كفن دزد
در تفسير صافى در شأن نزول آيه مباركه:
والذين اذا فعلوا فاحشه أو ظلموا أنفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله...(52)
و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى‏افتند و براى گناهان خود، طلب آمرزش مى‏كنند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد؟...
از مجالس صدوق (53) ، روايت كرده از حضرت صادق (عليه السلام) كه معاذ بن جبل داخل شد خدمت حضرت رسالت پناه (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، باكياً(54) و سلام عرض كرد و جواب شنيد پيامبر فرمودند: چرا گريه مى‏كنى؟ عرض كرد: يا رسول الله، دم در، جوانى هست‏ خوش صورت و رنگ خوب، چنان بر جوانى خودش گريه مى‏كند كه مثل زن پسر مرده و مى‏خواهد و به حضور مبارك مشرف بشود؛ فرمودند: بياور آن جوان را؛ معاذ رفت و جوان را حاضر كرد؛ پس جوان سلام عرض كرد، حضرت جواب فرمودند، سپس فرمودند كه چه چيز تو را سبب گريه شده است؟
عرض كرد: چطور گريه نكنم كه گناه‏هايى را مرتكب شده‏ام كه اگر خداوند عالم مرا به بعضى از آنها اخذ نمايد مرا داخل جهنم مى‏كند و من چنين مى‏بينم كه به زودى مرا اخذ خواهد فرمود و ابداً اين گناهان را نخواهد بخشيد!
پس حضرت فرمود: آيا به خدا شريك قرار دادى؟ عرض كرد: پناه مى‏برم به خدا از اينكه به خداى خود شريك قرار بدهم.
حضرت فرمود: آيا نفسى را كشته‏اى كه خداوند قتلش را حرام فرموده است؟ عرض كرد: نه.
پس فرمود: خداوند مى‏بخشد گناهان تو را، اگرچه به بزرگى كوه‏ها باشد!
جوان عرض كرد: گناهان من از كوه‏ها بزرگتر است!
حضرت فرمودند: خداوند مى‏بخشد اگر چه مثل هفت زمين و درياهاى آن و ريگ‏هاى آن و اشجار(55) آن و آنچه در آن است از مخلوقات بوده باشد!
جوان گناهكار عرض كرد: گناهان من از همه اينها بزرگتر است!
پس حضرت فرمود كه مى‏بخشد خداوند گناهان تو را، اگرچه به قدر آسمان‏ها و ستارگان و به قدر عرش و كرسى باشد!
جوان گناهكار عرض كرد: گناهان من از اينها هم بزرگتر است!
معاذ راوى حديث مى‏گويد: حضرت نظرى فرمودند به آن جوان مثل اينكه غضب فرمودند و سپس فرمودند: ويحك! گناهان تو بزرگ است يا پروردگار تو؟!
پس جوان به روى خود بر زمين افتاد و گفت: سبحان ربى! چيزى بزرگتر از خداى من نيست، پروردگار بزرگتر است از هر بزرگى يا رسول الله!
پس حضرت فرمودند: پس آيا مى‏بخشد گناهان عظيم را مگر پروردگار عظيم؟
جوان عرض كرد: لا والله! و ساكت شد.
پس حضرت فرمودند: ويحك يا شاب! آيا خبر نمى‏دهى مرا به يكى از گناهانت؟
عرض كرد: بلى خبر مى‏دهم. من كارم اين بود كه هفت سال نبش قبور مى‏كردم و مرده‏ها را درمى‏آوردم و كفن‏هاى آنها را برمى‏گرفتم تا اينكه يك دخترى از بنات انصار مرد، او را كه بردند و دفن كردند و شب شد، آمدم به سوى قبر او و آن را نبش كردم و جنازه‏اش را در آوردم و كفنش را واگرفتم(56) و برگشتم؛ در اين وقت شيطان مرا وسوسه كرد كه نمى‏بينى كه چطور است؟! و چطور است؟! تا برگشتم به سوى او و با آن مرده مقاربت كردم و او را عريان گذاشته برگشتم؛ پس شنيدم كه ناگهان آن‏ مرده مرا صدا كرد، گفت: واى بر تو اى جوان از ديان يوم الدين در روزى كه وامى‏دارد مرا و تو را براى حساب، مرا اين‏طور توى مرده‏ها عريان گذاشتى و كفن مرا بردى و مرا اينطور كردى كه روز قيامت جنب از قبر برخيزم؟! پس واى باد بر جوانى تو از آتش و گمان نمى‏كنم كه بوى بهشت به مشام تو برسد!
آنگاه آن جوان گناهكار گفت: چه خوب است براى من يا رسول الله؟!
پس آن حضرت فرمودند كه دور شو از من اى فاسق! من مى‏ترسم كه به آتش تو بسوزم، چقدر نزديكى تو از آتش!
بعد از آن حضرت همى مى‏فرمودند و اشاره مى‏كردند بر او تا اينكه رفت و از نظر حضرت دور شد و رفت از شهر توشه‏اى گرفت و آمد به بعضى از كوه‏ها و پلاسى پوشيد و دست‏هايش - هر دو - را به گردن خودش بست و مشغول عبادت و مناجات شد، عرض مى‏كرد:
يا رب! هذا عبدك بهلول و بين يديك مغلول؛ يا رب! أنت الذى تعرفنى و زل منى ما تعلم. سيدى، يا رب! انى أصبحت من النادمين و أتيت نبيك تائباً فطردنى و زادنى خوفاً، فأسألك باسمك و جلالك و عظم سلطانك أن لا تخيب رجائى، سيدى! و لا تبطل دعائى و لا تقنطنى من رحمتك.
پروردگارا! اين بنده‏ات بهلول است كه دست بسته در محضر تو قرار گرفته؛ پروردگارا! تويى كه مرا مى‏شناسى و لغزشى از من صورت گرفته كه به آن آگاهى؛ سرورم! پروردگارم! پشيمان شده‏ام و با حال توبه به خدمت پيامبر شرفياب شدم، ايشان مرا طرد كرد و بر ترس و دلهره من افزود؛ سپس‏ به اسم تو و جلال و عظمت سلطنت تو، از درگاهت تقاضا مى‏كنم كه اميدم را ناكام نفرمايى، اى سرورم! و دعايم را باطل نسازى و از رحمت خود نااميدم نگردانى.
پس هميشه به اين نحو عرض مى‏كرد تا چهل روز و شب تمام شد و حالى داشت كه درنده‏ها و حيوانات وحشى كه او را مى‏ديدند در آنها اثر مى‏كرد و بر حال او گريه مى‏كردند!
و بعد از آنكه چهل روز تمام شد، عرض كرد:
اللهم ما فعلت فى حاجتى؟ ان كنت استجبت دعائى و غفرت خطيئتى فأوح الى نبيك و ان لم تستجب لى دعائى و لم تغفر لى خطيئتى و أردت عقوبتى فعجل بنار تحرقنى أو عقوبه فى الدنيا تهلكنى و خلصنى من فضيحه يوم القيامه.
خداوندا! با حاجت و درخواست من چه كردى؟ اگر دعايم را مستجاب فرموده و گناهم را بخشيده‏اى، پس به پيامبرت وحى فرما و اگر دعايم را اجابت نفرموده‏اى و مورد بخشش قرار نداده‏اى و تصميم بر مجازات من گرفتى، پس هرچه زودتر آتش بفرست تا مرا بسوزاند يا به كيفرى در دنيا دچارم ساز تا مرا هلاك گرداند و مرا از رسوايى روز رستاخيز رهايى بخش.
پس خداوند رحيم تعالى به پيامبر (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، اين آيه را فرستاد: والذين اذا فعلوا فاحشه أو ظلموا أنفسهم ؛ يعنى به ارتكاب گناه اعظم از زنا و نبش و اخذ اكفان؛ ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم ؛ يعنى ترسيدند از خداوند و زود توبه كردند؛ و من يغفر الذنوب الا الله ؛ خداوند مى‏فرمايد: آمد به سوى تو، بنده من يا محمد، در حالى كه تائب بود پس او را از پيش خودت راندى، پس او كجا برود و كه را قصد بكند و از كه سؤال بكند كه گناه او را ببخشد غير از من؟ و بعد از آن خداوند متعال فرمود:
ولم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون(57) ؛ يعنى بر گناه خود - كه زنا اخذ اكفان بود - باقى نماندند اينها، جزاى آنها مغفرت است از پروردگارشان و جناتى است كه تجرى من تحتها الأنهار ؛ در حالى كه هميشگى هستند در آن جنات ؛ و نعم أجر العاملين(58) و چه نيكو است پاداش اهل عمل!
همين كه آيه مباركه نازل شد، حضرت (صلى‏الله عليه و آله و سلم) بيرون آمد در حالى كه آيه مباركه را با لبخند تلاوت مى‏فرمودند، پس به اصحاب فرمودند: كيست كه مرا ببرد به نزد آن جوان تائب؟
معاذ عرض كرد: يا رسول الله! شنيده‏ايم كه او در فلان جا و فلان كوه است. پس حضرت (صلى‏الله عليه و آله و سلم) با اصحاب تشريف بردند تا رسيدند به آن كوه، پس بالا تشريف برده و آن جوان را جستجو مى‏فرمودند، پس ناگاه ديدند آن جوان را - چه جوانى؟! - ديدند كه در ميان دو سنگ، سرپا ايستاده، دست‏هايش به گردن بسته، رويش از شدت آفتاب سياه شده و مژه‏هاى چشمش از گريه تماماً ريخته! عرض مى‏كند كه:
سيدى! قد أحسنت خلقى و أحسنت صورتى فليت شعرى ماذا تريد بى، أفى النار تحرفنى اؤ فى جوارك تسكننى؟
اللهم انك قد أكثرت الاحسان الى فأنعمت على، فليت شعرى، ماذا يكون آخر أمرى، الى الجنه تزفنى، أم الى النار تسوقنى؟
اللهم ان خطيئتى أعظم من السموات و الأرض و من كرسيك الواسع و عرشك العظيم فليت شعرى تغفر خطيئتى، أم تفضحنى بها يوم القيامه.
سرورم! تو مرا زيبا آفريدى و چهره‏ام را نيكو نمودى، كاش مى‏دانستم كه با من چه خواهى كرد؟ آيا در آتش جهنم مى‏سوزانى يا در جوار خود جايم مى‏دهى؟ خداوندا! تو بسيار به من احسان فرموده‏اى و به من نعمت داده‏اى، كاش مى‏دانستم كه كار و سرنوشتم به كجا خواهد انجاميد؟ آيا به سوى بهشتم خواهى برد يا به سوى جهنم سرازيرم خواهى كرد؟ خداوندا! گناه من از آسمان و زمين و كرسى گسترده و عرش بزرگت، وسيع‏تر است، كاش مى‏دانستم كه گناهم را عفو مى‏فرمايى؟ يا روز قيامت به خاطر آن گناه رسوايم مى‏كنى؟
و به همين منوال مناجات مى‏كند و خاك بر سرش مى‏ريزد و درندگان صحرا به اطراف و مرغ‏ها بالاى سر، صف كشيده به حال او گريه مى‏كنند!
پس وجود مبارك حضرت (صلى‏الله عليه و آله و سلم) نزديك رفته، دست‏هاى او را با دست مبارك خود گشودند و خاك از سر او پاك فرموده و فرمودند: بشارت باد تو را اى بهلول! تو آزاد كرده خدايى از آتش!
پس به اصحاب فرمود: اين جور تدارك بكنيد گناهان خود را چنانچه تدارك‏ كرد بهلول.(59)


پی نوشت ها :
52)سوره آل عمران (3)، آيه 135.
53)أمالى شيخ صدوق، ص 96، مجلس 11، حديث 76.
54)گريان.
55)درختان.
56)از او گرفتم. (نسخه بدل).
57)سوره آل عمران (3)، آيه 135.
58)سوره آل عمران (3)، آيه 136.
59)تفسير الصافى فيض كاشانى، 1/382 - 385، چاپ اعلمى، بيروت.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست
۱۳۹۰-۲-۲۳
مطلب: #7
توبه حضرت داود (عليه السلام)
و أما توبه الأنبياء (عليهم السلام) فيكفيك منها ما بلغك من توبه داود النبى - صلوات الله و سلامه على نبينا و آله و عليه - و قد روى أنه لما علم بعد نزول الملكين... .
اما توبه انبياء (عليهم السلام)، براى نمونه توبه داود پيغمبر (عليه السلام) كافى است. روايت شده كه همين كه داود (عليه السلام) بعد از نازل شدن آن دو ملك...
دانست كه براى تنبيه او نازل شده‏اند، چهل روز سجده كرد و سر از سجده برنداشت مگر براى حاجت و نماز و در اين چهل روز، نه خورد و نه آشاميد و همه‏اش را گريه مى‏كرد، و آنقدر گريه كرد كه از آب چشمش در اطراف سرش گياه روييد! و حضرت داود (عليه السلام) همه‏اش خدا را مى‏خواند با زبان‏هاى محرقه القلوب(60) و توبه مى‏كرد و از جمله حرف‏ها كه در مناجات مى‏گفت، عرض كرد:
سبحان خالق النور جرح الجبين و فنيت الدموع و تناثرا الدود من ركبتى و خطيئتى ألزم بى من جلدى.
منزه و پاكى اى خدايى كه نور را آفريدى، خداوندا! پيشانى از طول سجده زخم شد و اشك ديدگان تمام گشت و سر زانوهايم كرم گذاشت و با اين‏ حال، خطايم گريبانم را گرفته كه سخت‏تر از پوستى است كه به بدنم چسبيده باشد.
پس ندا آمد: يا داود! آيا گرسنه‏اى طعامت بدهم؟ آيا تشنه‏اى آبت بدهم؟ آيا مظلوم شده‏اى كمكت نمايم؟ و از گناهش اسم برده نشد!
حضرت داود (عليه السلام) صيحه‏اى كشيد و عرض كرد: گناهى را عرض مى‏كنم كه مرتكب شدم. پس ندا آمد: سرت را از سجده بردار كه بخشيدم تو را؛ معذلك، سر برنداشت تا حضرت جبرئيل (عليه السلام) آمده سرش را برداشت و در بعضى روايات هست كه بعد از قبولى توبه‏اش هم به گناه خود نوحه مى‏كرد به درجه‏اى كه از سوز ندبه و نوحه‏اش مستمعين كثير هلاك مى‏شدند و خودش غش مى‏كرد و مى‏افتاد!(61)

پی نوشت ها
60)سوزاننده دل‏ها.
61)بحار الانوار، 14/28.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست
۱۳۹۰-۲-۲۳
مطلب: #8
زمينه‏سازى براى توبه
و بالجمله؛ يلزم أن يكون الندم و التضرع و الابتهال و البكاء فى التوبه كماً و كيفاً مناسباً لعظمه الذنب و كثرته و الأولى أن يدعوا الله عند استغفاره بأسمائه و صفاته التى تناسب مقام التوبه بل يناسب ذنبه الذى منه التوبه ان كانت من الذنب المخصوص و ان يكون من الحال و الهيئه و اللباس و الحركات على ما هو أجلب للرحمه و العطوفه من اظهار الملق و الاستكانه و المخافه و يدخل من الأبواب التى يليق بحاله أن يدخل منها.
به هر حال، لازم است كه پشيمانى و تضرع و ناله و گريه از نظر كمى و كيفى با بزرگى و زيادى گناهش تناسب داشته باشد و بهتر آن است كه هنگام استغفارش، خدا را با نام‏ها و صفات مناسب مورد توبه بخواند بلكه اگر توبه‏اش از گناه ويژه‏اى است خدا را با اسماء و صفات مخصوص كه با آن گناه مناسب باشد بخواند و بايد حال و شكل و لباس و حركات اعضا طورى باشد كه هرچه بيشتر و بهتر رحمت و عطوفت الهى را به خودش متوجه سازد و جلب نمايد؛ از جمله آنهاست: چاپلوسى و اظهار بيچارگى و ترس از عذاب الهى. (خلاصه اينكه) از درهايى كه لايق و مناسب حال اوست وارد شود (و با خدا مناجات نمايد).
پس هر طور است كه از يك درى از درهاى رحمت الهى كه مناسب حالش است داخل بشود، اگر از هيچيك از درها نتواند داخل بشود لامحاله از در عدم يأس - كه در ابليس است - داخل بشود و عرض بكند:
يا من أجاب لأبغض خلقه ابليس حيث استنظره لا تحرمنى من اجابتك.
اى كسى كه مبغوض‏ترين خلقش - كه ابليس است - هنگامى كه از او مهلت خواست (خواسته او برآورده شد و تا روز قيامت به او مهلت دادى) اينك مرا از اجابت خود محروم مفرما!
و بالجمله؛ اين را بداند كه در توبه - مادامى كه مرگ را معاينه نبيند - باز است اگرچه گناهش در وصف نيايد.
و اين را هم بداند كه يأس از رحمت الهى، بدترين گناهان است و از آن، بالاتر گناهى را سراغ نداريم؛ جسارت مى‏كنم و عرض مى‏كنم: به يك جهت، يأس از رحمت الهى، از كشتن انبياء (عليهم السلام) بدتر است!
خلاصه؛ اين هم از اهميات است كه بايد سالك بداند كه شيطان همه همتش اين است كه انسان را در هر حال كه هست از راه خدا منع نمايد و اگر از راه‏هاى معمولى هواى نفس نتوانست برگرداند آن وقت از طرق مموهه(62) شرع و عقل مى‏آيد و اگر از اينها هم نتوانست غلبه نمايد، مى‏گويد: امر تو گذشته است، تو نمى‏توانى توبه حقيقى بكنى، توبه حقيقى شرايط دارد، تو كجا عمل به شرايط توبه حقيقى كجا؟! و اگر به شرايطش عمل نكنى، توبه نكردن بهتر از توبه دروغى است؛ علاوه بر اين، مى‏گويد كه تو آنقدر گناه كرده‏اى كه از قابليت و سعادت قبولى توبه و توفيق توبه افتاده‏اى!
و اگر سالك اين حرف‏هاى او را قبول بكند، مادامى كه قبول كرده است مغلوب شده، آن شيطان ملعون مقصودش را به دست آورده؛ و اگر اين حرف‏هاى او را جواب داد و رد كرد و گفت: كه اولاً: رحمت الهى را كه مى‏تواند تخيل بكند، رحمت او، رحمتى است كه تو را مأيوس نكرد و دعايت را مستجاب نمود؛ ثانياً: من اگر توبه حقيقى كامل نتوانم بكنم آن مقدارى كه توانستم بكنم، مى‏كنم؛ لعل(63) خداوند مهربان به جهت همين مقدار توبه كه كردم، توفيق بالاتر آن را بدهد، يك مقدار كامل‏تر توبه بكنم، و آن را كه كردم، باز توفيق بالاتر را مى‏دهد تا مرا به توبه كامل مى‏رساند؛ چنانكه عاده الله به همين جارى شده است و اگر قول تو را قبول بكنم كه هلاك قطعى است و ابداً نجات نيست و همين مأيوسى، خودش از گناهان كبيره موبقه است كه لعل سبب بشود به تعجيل عذاب و سبب زيادتى عذاب و خسران دنيا و آخرت بشود.

پی نوشت ها
62)تحريف شفه، پنهان شده.
63)لعل: شايد.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست
۱۳۹۰-۲-۲۳
مطلب: #9
توبه قاتل هفتاد پيامبر!
بارى؛ العياذ بالله اگر هفتاد پيغمبر را هم كشته باشد(64) نبايد مأيوس بشود و ترك توبه نمايد كه يأس و ترك توبه هلاك قطعى و سبب زيادتى عقوبت است؛ وليكن در توبه، احتمال نجات كلى و در همين عقاب يأس و ترك توبه(65) ، خلاص قطعى موجود است.
وانگهى، جواب ديگر محكم شافى براى اين وسوسه خبيث اين است كه تو، به من مى‏گويى كه تو، توبه صحيح نمى‏توانى به جا بياورى!
بلى، مرا اگر عنايت الله دستگيرى ننمايد، توبه صحيح كه سهل است توبه ناقص هم نمى‏توانم؛ وليكن عنايت او - جل جلاله - اگر برسد به هر درجه و مقام عالى كه به خيال نگنجد ممكن است كه برسم، اگر بگويد از كجا كه عنايت او به تو خواهد رسيد؟ بگو: از كجا معلوم كه نخواهد رسيد! اگر بگويد عنايت او هم اهليت مى‏خواهد، بگو: اهليت را بزرگان از كجا آورده‏اند؟ نه اين است كه او داده، من هم از او مى‏گيرم؛ اگر بگويد: آخر تو چه قابليت كرم او دارى در قبال چه عملت اين تمنا را مى‏كنى؟ نمى‏بينى‏ اين قابليت را به هر كس نمى‏دهند؟!
جوابش بگو: به گدايى مى‏خواهم، گدا مجانى طلب است!
اگر بگويد: به گدايان هم همه چيز را نمى‏دهند، بگو: لعل جد در گدايى ندارد؟ و اگر بگويد: تو نافرمانى كرده‏اى، حكم سلطنت خداوند جليل رد تو است؛ بگو: در حكم سلطنت و قهاريت واجب نيست كه هر نافرمانى را غضب نمايد و ردش كند؛ اگر بگويد كه قهاريت خدا پس كجا ظاهر خواهد شد؟ بگو: به امثال تو كه معانده با خداوند جليل نموده و بر ضد دعوت او، بندگانش را از درگاه او منع و مأيوس نمايد؛ و اگر بگويد كه استحقاق عقاب تو كه قطعى است و وعده عذاب معاصى قطعى است؛ اما اجابت و عطاى گدايى تو، محتمل است؛ بگو: تو اشتباه دارى و غفلت از وعده اجابت و قبول او دارى، بلكه اگر سلطان خلاف وعيد خود را نمايد قبيح نيست، ولى خلاف وعده را كسى بر خداوند احتمال نمى‏دهد؛ و اگر بگويد: آخر روى تو از گناه، سياه و حال تو تباه است به چه روى به آستان قدس او مى‏روى؟ بگو: اگر روى من سياه است به وسيله انوار وجوه مشرقات اوليا او مى‏روم! اگر بگويد: تو قابليت توسل به آنها را هم ندارى؛ بگو: به ايشان هم به توسط دوستان ايشان، توسل مى‏نمايم!
خلاصه؛ الحذر، الحذر! كه گول او را بخورى و از رحمت واسعه خداوند مأيوس بشوى؛ همچنين در جواب او بگو: اگر هزار مرتبه از اين در برانندم، باز برنمى‏گردم! و حال آنكه اين در، درى است كه تا به حال شنيده نشده كه كسى به اميد رحمت ونوال آن در، به روش اهل مسألت و ضراعت و گدايى‏ آنجا برود و مأيوس شود!(66)
چنانكه فرعون كذايى يك شب گدايى نمود، مأيوس نگرديد؛ توى شيطان خبيث را اجابت نمود. خلاصه؛ برانى‏ام گر از اين در، بيايم از در ديگر!

پی نوشت ها
64) -عن جابر انه قال: جائت امرأه النبى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) يا نبى الله، ان امرأه قتلت ولدها بيدها، هل لها من توبه؟ فقال لها: والذى نفس محمد بيده لو انها قتلت سبعين نبياً ثم تابت و ندمت و يعرف الله من قبلها انها لاترجع الى المعصيه ابداً لقبل الله توبتها و عفى عنها فان باب التوبه مفتوح مابين المشرق و المغرب و ان التادب من الذنب كمن لاذنب له مستدرك الوسائل 12/131
65)و نسبت به همين عقاب يأس و ترك توبه (نسخه بدل).
66)عارف شهيد مولا عبدالصمد همدانى مى‏نويسد: در شرح صحيفه سجاديه از ابوسعيد خدرى روايت است كه پيامبر (صلى‏الله عليه و آله و سلم) فرمود: يكى از پيشينيان نود و نه كس بى‏گناه را كشته بود، سپس از عالم‏ترين مردم روى زمين جويا شد، او را به راهبى رهنمايى كردند، نزد او رفت و گفت: من 99 كس را كشته‏ام، آيا مرا توبه‏اى هست؟ گفت: نه! او را نيز كشت و صد نفر كامل شد. سپس از عالم‏ترين مردم روى زمين جويا شد، او را به مرد عالمى ره نمودند، به او گفت: من صد كس را كشته‏ام، آيا مر توبه‏اى هست؟ گفت: آرى! چه كسى است كه ميان تو و توبه فاصله شود؟ به فلان سرزمين برو كه در آنجا مردمى هستند كه به عبادت خدا مشغولند، تو نيز با آنان به عبادت مشغول شو و به سرزمين خود بازنگرد كه آنجا سرزمين بدى است. وى روانه شد، چون به نيمه راه رسيد ملك الموت آمد و او را قبض روح نمود. فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب در مورد وى به مخاصمه افتادند؛ فرشتگان رحمت گفتند: او به سوى ما آمده بود؟ و فرشتگان عذاب گفتند: او هرگز عمل خوبى انجام نداد. فرشته‏اى در صورت انسانى در آنجا حاضر شد. او را ميان خود، داور ساختند، وى گفت: فاصله دو مكان را اندازه بگيرند، به هر كدام نزديك‏تر از آن اوست. اندازه گرفتند ديدند به سرزمينى كه قصد داشت به آنجا رود نزديك‏تر است، پس فرشتگان رحمت او را دريافت داشتند و در روايتى است: يك وجب به آن سرزمين صالحه نزديك‏تر بود، بنابراين از اهل آنجا محسوب شد.
و در روايت ديگرى است: پس خداى بزرگ به يك طرف زمين وحى كرد: دور شود، و به سوى ديگر وحى كرد: نزديك شو، و گفت: ميان اين دو اندازه‏گيرى كنيد؛ پس او را يك وجب به آن سرزمين نزديك‏تر ديدند، پس آمرزيده شد. بحر المعارف، 2/51، انتشارات حكمت.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست
۱۳۹۰-۲-۲۳
مطلب: #10
رحمت بيكران الهى
از حديث نبوى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) نقل شده است: اگر كسى هفتاد پيغمبر را كشته باشد و توبه كند، توبه او قبول است!(67)
توبه وحشى - قاتل حضرت حمزه سيدالشهداء (عليه السلام) - را با اينكه آن همه به قلب مبارك حضرت - قلب الله الواعيه (صلى‏الله عليه و آله و سلم) - وارد آورد، قبول كردند!(68)
آيا نشنيده‏اى به موسى كليم خود چه فرمود؟ فرمود: از همه كس مى‏گذرم الا قاتل حسين (عليه السلام).(69)
خلاصه؛ اگر توبه صحيح، سهل است؛ توبه ناقص هم نباشد؛ يك ذره‏اى از خير، يك كلمه خير، يك تسبيح و يك حمد و يك تهليل هم، البته فعلش مفيد و تركش ضرر است. هر خاطرى كه انسان را دلالت نمايد بر ترك اين خير جزئى، قطعاً از شيطان است و قطعاً شيطان خير انسان را نمى‏گويد. گاه است اين يك كلمه خير سبب بشود به نجات كلى انسان، به اين ميزان كه در اين خير جزئى قطعاً اثرى و نورى هست؛ گاه همين نور سبب مى‏شود در يكى موردى، به توفيق خير ديگر و آن هم نورى دارد و آن هم به توفيق ديگر منجر مى‏شود - هلم جراً -(70) انسان را به عالم نور مى‏رساند. اين قاعده كلى - ابداً - جاى انكار نيست و غالباً مؤمنين به تدريج به مقام عالى توبه نائل شده‏اند. اين است كه توبه هم مثل ساير مقامات دين، مراتب‏ دارد.
بارى؛ بنده طالب و سالك راه خدا را، در اول قدم، توبه لازم است. خوب است در مقام اقدام به توبه، عملى كه سيد بزرگوار در اقبال ، در اعمال ماه ذى‏قعده روايت كرده به جا بياورد. تفضيل آن، اين است كه حضرت ختمى مرتبت (صلى‏الله عليه و آله و سلم) روز يكشنبه دوم ذى‏قعده، بيرون تشريف آورده فرمودند: ايها الناس! كه از شما اراده توبه دارد؟ عرض كرديم كه همه ما مى‏خواهيم توبه نماييم. فرمودند: غسل بكنيد و وضو بگيريد و چهار ركعت نماز و در هر ركعت يك مرتبه سوره حمد و سه مرتبه سوره توحيد و يك مرتبه معوذتين(71) بخوانيد و بعد از نماز هفتاد مرتبه استغفار و ختم به لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم - و در بعضى از نسخ اقبال الأعمال آن هم هفت مرتبه - بعد از آن بگوييد:
يا عزيز، يا غفار اغفر لى ذنوبى و ذنوب جميع المؤمنين و المؤمنات فانه لا يغفر الذنوب الا انت.
و فرمود: نيست هيچ بنده‏اى از امت من كه اين عمل را بكند الا اينكه منادى از آسمان ندا كند: اى بنده خدا! عملت را از سر بگير كه توبه تو مقبول است و گناه تو آمرزيده؛ و ملك ديگر صدا كند از زير عرش: اى بنده! مبارك باد بر تو و بر اهل تو و ذريه تو؛ و ديگرى صدا كند: خصمان تو از تو راضى خواهند شد در روز قيامت؛ و ديگرى صدا مى‏كند كه اى بنده! با ايمان مى‏ميرى و دين از تو مسلوب نخواهد شد و قبر تو گشاده و منور خواهد شد؛ و ديگرى صدا مى‏كند كه اى بنده! پدر و مادر تو از خود خشنود خواهند شد اگرچه بر تو غضبناك بوده باشند و پدر و مادر و ذريه تو بخشيده خواهند شد و خودت در دنيا و آخرت در وسعت روزى خواهى بود؛ و حضرت جبرئيل (عليه السلام) ندا مى‏كند: من وقت مرگت با ملك الموت مى‏آيم و مهربانى مى‏كنم به تو و صدمه نمى‏زند به تو اثر مرگ و خارج مى‏شود روح تو از بدنت به آسانى.
ما عرض كرديم: يا رسول الله (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، اگر كسى اين عمل را در غير ذى‏عقده به جا آورد، چطور مى‏شود؟ فرمودند: همان‏طور است كه وصف كردم و فرمودند: اين كلمات را جبرئيل در معراج به من ياد داد. (72)


پی نوشت ها
67)مستدرك الوسائل، 12/131.
68)در حديث آمده:حمزه و قاتله فى الجنه. مجمع البحرين، 3/1916، ذيل كلمه وحش.
69)بحار الانوار، 13/345.
70) -هلم جراً: همين‏طور ادامه پيدا مى‏كند و يكى پس از ديگرى مى‏رسد.
71)معوذتين: سوره فلق و سوره ناس.
72)اقبال الأعمال، ابن طاوس، ص 614.
بازدید از وبگاه این کاربر سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 2 کاربر به دلیل این ارسال از یک بنده خدا سپاسگزاری کرده اند.
آرام جان, دوست
ارسال مطلب 


دسترسی سریع و کوتاه به بخش های مختلف:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان





 



Copy Right ©  AzhA Group 1389-1393 . All Rights Reserved
MyBB © 2014 MYBB Group & Persian Translation by AzhA
Theme by  Ivgeo Designs  &  Translation by AzhA 
حقوق نشر این وبگاه نزد AzhA محفوظ است
زمان جاری: ۱۳۹۳-۹-۳۰, ۱۰:۰۴ عصر
GTM +3:30